my girlfriend

' دختر برای آخرین بار توی آینه به خودش نگاهی انداخت ؛ عالی شده بود لباسش ، میکاپش ، مدل موهاش کلی زحمت کشیده بود به هرحال میخواست به کراشش اعتراف کنه "
مهمونی بزرگی بود اکثر سیاستمدار‌ های کره اونجا بودن و از اونجایی که برگزار کننده‌ی مهمونی پدرِ رینا بود دختر تا آخرین لحظه تو‌ی اتاقش مونده بود شاید استرس داشت نمیدونست .....
همینطوری که به اطرافش نگاه می‌کرد چشماش روی جونگ‌کوک ثابت موند  "
درست بود بهش اعتراف کنه ؟ اگه ردِش می‌کرد چی ؟ نه‌نه خدا نکنه
رینا بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش به سمت جونگکوک رفت .
" .. جونگ‌کوک ام میشه باهم حرف بزنیم ؟!
پسر لحظه‌ای نگاهش به فرشته‌ی روبروش ثابت موند لبخندی زد
" حتما خانوم کوچولو میخوای راجب چی حرف بزنی ؟
...
" راستش میدونی بزار اول ازت یچیزی بپرسم .. جونگکوک تو دوست دختر داری ؟؟
پسر نگاهی به رینا انداخت
" چرا اینو میپرسی ؟ '
رینا که دستپاچه شده بود به اطرافش نگاه کرد یا الان یا هیچوقت سرشو پایین انداخت  .
" چون ... چون میدونی .. من دوسِت دارم  "
برخلافِ رینا که خیلی مضطرب بود جونگکوک خنده‌ای کرد ؛
" پس میخواستی اینو بگی هوم ؟
" آ آره دیگه حالا نمیخوای جوابمو بدی ؟
" متاسفم خانوم کوچولو من ...

_
به زودی ...
#فیکیشن #جونگکوک #ات #my_girl #بی_تی_اس #تهیونگ #جیمین #فیک
دیدگاه ها (۲)

پارت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط