روزی در میان چشمه دیدمش

روزی در میانِ چشمه دیدمش.
و میانِ اشکِ من چو غوغا شد.
برایش زانو زدم ، فریاد زدم.
دریغ از نیم نگاهی!
در این جنگل تنها یک کلبه بود.
به چشمانِ صادقش قسم آن کلبه را قلب نامیدیم!.
باز فرصتی برایِ نفس کشیدن پیدا کرده بود.
اما او خندید و در میانِ مِه مرا تنها گذاشت.
همه چیز مبهم‌‌ شد؛
کرم هایِ شب تاب به رقص درآمدند.
ان گاه برایم مثل شعری نجوا شد ؛ پرندگان برایم خواندند : او روحی بود که تو در رویا آرزویش میکردی.
دیدگاه ها (۱)

ته : ای کاش میشد از دید من به خودت نگاه کنی. اونوقت متوجه می...

ته : تو قلب منی جونگ کوک؛ نشکنکوک : و تو چشمایِ غمدار منی،هی...

تهکوک : eyes don't lie_کافه تهکوک #TK The disease of memorie...

ته : میدونستی؟ کوک : چیو؟ ته : این که همه چیز با تو قشنگ تره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط