𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽

Part 6


+ممنونم..
_همینو برمیداریم..
+باشه..

بعد از اینکه لباس رو پک کرد.. نوبت جونگکوک شد که لباس انتخاب کنه..
میخواستم تلافی کنم و مثل خودش کلافش کنم و هی ایراد بگیرم..

چند تا لباس انتخاب کرد و به اتاق پروو رفت..
اولی رو پروو کرد.. و بعد از چند دقیقه بیرون اومد..

واقعا جذاب شده بود.. خیلی بهش میومد..
اون همه چی بهش میومد..
ولی میخواستم مثل خودش بهش ایراد بگیرم..
همینطور بهم زل زده بود و منتظر جوابم بود..

+اصلا خوشگل نیست و بهت نمیاد.. منتظرم بعدی رو بپوشی..
پوزخندی زد و رفت بعدی رو بپوشه..
باز بیرون اومد.. حتی خوشگل تر از قبلی بود..
ولی بازم ازش ایراد گرفتم..

+اصلا خوش دوخت نیست.. بهتم نمیاد.. بعدی..(غرور)

بازم با همون پوزخند بعدی رو پوشید..
بیرون اومد..
این بار واقعا جذاب شده بود.. چند لحظه بهش نگاه کردم.. نمیتونستم چیزی بگم.. این بار واقعا نمیشد نه بگم.. چون خیلی تو تنش خوب بود..

+عاممم.. چیزه..

جونگکوک از پله پایین اومد و به سمت من قدم برداشت..
وقتی کاملا رو به روم ایستاد..
یهو دوتا دستشو گذاشت دو طرفم و تو صورتم خم شد..
هینی کشیدم و سعی کردم خودمو عقب بکشم..
بعد با صدایی گرفته و خمار رو به من گفت..

_ببین بچه... میدونم داری تلافی میکنی.. وگرنه تو دلت میدونی چقدر بهم میان.. و منم فقط چون میخوام چیزی باشم که تو میخوای... میزارم انتخاب کنی..
+عامممم... خی.. خیلی خب.. همین خوبه.. برش میداریم..
_خوبه..(پوزخند)

ازم فاصله گرفت..

بالاخره کارای لباس عروس و داماد تموم شد.. از فروشگاه بیرون اومدیم و به سمت ماشین رفتیم و سوار شدیم..

تو راه سکوت سنگینی حکم فرما بود.. تا اینکه جونگکوک شروع به حرف زدن کرد..

_ببینم تو.. میدونستی عروسی 4 روز دیگه اس؟ اصلا براش اماده ای؟
+چی؟(تعجب).. یعنی چی؟ چرا انقدر همه چی داره سریع پیش میره؟
_نمیدونم.. فقط گفتم با خبر شی

باورم نمیشد.. لعنت بهش..

+ممنونم..(اروم)

بغض سنگینی راه گلومو بست..
از اینکه هیچی دست خودم نیست.. هیچی انتخاب من نیست.. اجازه تصمیم ندارم..
یکم دماغمو بالا کشیدم.. که جونگکوک متوجه شد..

_هی نلا.. تو خوبی؟
+خوبم..
_بغض صدات اینو نمیگه..

ماشین رو نگه داشت کنار خیابون.. بعد سرشو کامل طرفم چرخوند..

_چرا انقدر گریه میکنی؟
+چون.. هیچی تصمیم من نبوده.. هیچوقت(بغض)
_مگه چقدر میتونی ازم متنفر باشی؟
+از تو متنفر نیستم.. ولی نمیخوام با کسی که بهش علاقه ای ندارم ازدواج کنم
_هوففف.. نمیدونم چی بگم نلا
+هیچی..

30 مین بعد..

بالاخره رسیدیم به عمارت ما..
ساعت تقریبا 11 شده بود.. دیر بود

+مرسی بابت امروز..

سرشو تکون داد و رو به من کرد..

_برای روز عروسی اماده باش.. باشه؟
+باشه(بغض)
_برو...دیر وقته
+باشه.. خدافظ
_فعلا..

از ماشین پیاده شدم و به سمت عمارت رفتم.. و وارد شدم..
رفتم سمت سالن و در رو باز کردم..همه جا تاریک بود..
همه خواب بودن.. اروم به سمت اتاقم رفتم و وارد شدم.. خریدا رو گذاشتم تو کمدم و لباسامو با لباس خواب عوض کردم..
ارایشمو پاک کردم و صورتمو شستم.. خیلی خسته بودم.. بلافاصله پریدم رو تختم... کم کم چشمام گرم شد و خوابیدم..




پارت بعد سورپرایزهههه🤏🏻😈
الان نهههه.. به احتمال زیاد اخر شب میزارم..
به شرطی کهههههه......

کامنتا پر بشههههه از انرژی های موثبتتت😌
وگرنه انگیزه ای واسه نوشتن ندالم.. حیحی🥹🐥
دیدگاه ها (۳۸)

فیک شوگا یادم نیست پارت چنده

پارت پانزدهم صبح ویو تهیونگ: به سمت اتاق جونگکوک رفتم تا ببی...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۴ پارتصبح روز بعد، وقتی از خ...

⁦⁦⁦⁦๑⁦⁦⁦ my silent love ๑✯part:⁷باهم وارد مرکز خرید شدن اول ...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۳ | تا دیدار بعدی.. صبح روز بعد، شرکت دو...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟕ویو اِریاصدای قدم‌ها هر لحظه نزدیک‌تر ...

پارت ۳۰ — «آخرین نقشه»صبح روز بعد، رها وارد پذیرایی شد و دید...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌ودوم | دوقلولانا با دیدن دنیل عقب رفت.— تو...

عمارت مافیا 🍷✨️قسمت ۲ دیدگاه داستان:نیلسو رفت پیش جونگکوک و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط