اینهمه قصه ز سودای گرفتارانست

اینهمه قصه ز سودای گرفتارانست
ورنه از روز ازل دام یکی دانه یکیست

عشق آتش بود و خانه خرابی دارد
پیش آتش، دل شمع و پر پروانه یکیست
گر به سرحد جنونت ببرد عشق
بی وفایی و بی وفاداری جانانه یکیست
دیدگاه ها (۱۸)

هر چه گویی آخری دارد جز حرف عشق کاین همه گفتند و آخر نیست ا...

چون نیست ز هرچه هست جز یاد بدست چون هست بهر چه هست، نقصان و...

تو را شناخت نگاهم نقاب را بردار ستاره سایه ندار حجاب را برد...

پشت بر محراب دل کردن خطاست قامتت را جای دیگر تا مکن چون به...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

#دوستت_دارم و دانم که تویی دشمن جانماز چه با دشمن جانم شده‌ا...

پارت ۱۵ایتاچی از شدت گرما روی پوستش عرق کرده بود، دود ریه ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط