مردگریست؛
مردگریست؛
نه فقط برای پول وموبایل،
گریهای برای نان نایافته،برای کودکی که شاید درخانه منتظر لقمهای است،
برای عمر تباهشده درشهری که«زیستن» درآن،گاه از «مردن» دشوارتراست.
و اینجا بودکه حادثه،نقاب دیگری از چهرهی انسان رانشان داد:
دزدها ـکه خود زادهی فقر وتنگنا بودند ـ ایستادند،
دلشان لرزید،مثل شیشهی شکسته در دست باد.
ازموتور پایین آمدند،
پولها وتلفن را به مرد بازگرداندند،
حتی چیزی از جیب خود بر دست او گذاشتند،
و آغوشی گشودند؛
آغوشی که به هزار خطابه و قانون میارزید.
در آن لحظه، کوچه شاهد درامی بود که نه پلیس نوشته بود و نه قاضی،
بلکه خود انسان، در اوج استیصال و ناتوانی،
یادش آمد هنوز «شریف بودن» بیماری خوشخیمی است
که حتی از دل دزدان هم ریشه میزند.
وشاید بشود گفت:
درسرزمینی که راههای روشن زیستن بسته شود،
دزدها هم به وقت گریهی یک انسان،
یادشان میافتد که هنوز باید انسان بود و انسان ماند چرا که بیشرافتی محض ترسناک است...!
نه فقط برای پول وموبایل،
گریهای برای نان نایافته،برای کودکی که شاید درخانه منتظر لقمهای است،
برای عمر تباهشده درشهری که«زیستن» درآن،گاه از «مردن» دشوارتراست.
و اینجا بودکه حادثه،نقاب دیگری از چهرهی انسان رانشان داد:
دزدها ـکه خود زادهی فقر وتنگنا بودند ـ ایستادند،
دلشان لرزید،مثل شیشهی شکسته در دست باد.
ازموتور پایین آمدند،
پولها وتلفن را به مرد بازگرداندند،
حتی چیزی از جیب خود بر دست او گذاشتند،
و آغوشی گشودند؛
آغوشی که به هزار خطابه و قانون میارزید.
در آن لحظه، کوچه شاهد درامی بود که نه پلیس نوشته بود و نه قاضی،
بلکه خود انسان، در اوج استیصال و ناتوانی،
یادش آمد هنوز «شریف بودن» بیماری خوشخیمی است
که حتی از دل دزدان هم ریشه میزند.
وشاید بشود گفت:
درسرزمینی که راههای روشن زیستن بسته شود،
دزدها هم به وقت گریهی یک انسان،
یادشان میافتد که هنوز باید انسان بود و انسان ماند چرا که بیشرافتی محض ترسناک است...!
- ۱.۸k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط