#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۶۶: شامی که آروم نبود
سوآ چند دقیقه بعد از اینکه به اتاقش رسید، دوباره از اتاق بیرون اومد.
لباسی که پوشیده بود ساده بود… ولی مرتب.
نه خیلی رسمی.
نه خیلی معمولی.
وقتی وارد سالن غذاخوری شد…
چند نفر از درباری‌ها از قبل نشسته بودن.
پادشاه سر میز.
ملکه کنارش.
و درست کنار ملکه…
یه‌جین.
نامزد رسمی ولیعهد.
با یه لباس شیک و کاملاً راحت، انگار سال‌هاست جاش همینه.
وقتی سوآ وارد شد چند تا نگاه سریع سمتش برگشت.
ملکه با همون لبخند سردش گفت:
— بالاخره رسیدی.
سوآ آروم گفت:
— گفتید برای شام بیام.
ملکه با دست به صندلی اشاره کرد.
— بشین.
سوآ نشست.
یه‌جین از همون لحظه داشت دقیق نگاهش می‌کرد.
ملکه گفت:
— خب سوآ…اولین شبته که دوباره توی قصر می‌مونی امیدوارم حس خوبی داشته باشی.
سوآ شونه بالا انداخت.
— هنوز نظری ندارم.
یه‌جین یه لبخند کوچیک زد.
— جسوره.
ملکه هم گفت:
— بله… جسوره.
بعد ادامه داد:
— ولی قصر جای جسارت نیست اینجا یه اشتباه کوچیک هم می‌تونه خیلی گرون تموم بشه.
سوآ خیلی عادی گفت:
— پس باید حواسم باشه اشتباه نکنم.
خدمتکارها غذا آوردن.
چند لحظه سکوت شد.
بعد یه‌جین قاشقشو روی میز گذاشت.
نگاهش هنوز روی سوآ بود.
— اون چند ماهی که قبلاً توی این قصر بودی…فکر می‌کردم حداقل قوانینشو خوب یاد گرفته باشی.
چند نفر از درباری‌ها سرشونو بالا آوردن.
سوآ آروم گفت:
— بعضیاشو یادمه.
ملکه گفت:
— مثلاً؟
یه‌جین خیلی آروم گفت:
— مثلاً اینکه وقتی با پادشاه و ملکه سر یه میز می‌شینی...باید صبر کنی تا اول اونا شروع کنن.
سوآ به بشقابش نگاه کرد.
بعد قاشقشو آروم گذاشت.
— خب… الان یادم اومد.
چند نفر از درباری‌ها نگاهشونو دزدیدن.
یه‌جین لبخند کوچیکی زد.
ملکه گفت:
— عادت کردن به قوانین قصر زمان می‌بره.
سوآ گفت:
— خوشبختانه یه ماه وقت دارم.
پادشاه که تا حالا ساکت بود گفت:
— یا شاید کمتر.
سوآ نگاهش کرد.
پادشاه ادامه داد:
— بیشتر آدم‌ها خیلی زود خسته میشن.
سوآ گفت:
— من معمولاً دیر خسته میشم.
یه‌جین گفت:
— مخصوصاً وقتی پای ولیعهد وسط باشه؟
سوآ مستقیم نگاهش کرد.
— مخصوصاً وقتی یکی بخواد جاشو بگیره.
چند نفر از درباری‌ها نزدیک بود خنده‌شونو قورت بدن.
ملکه نگاه تیزی به سوآ انداخت.
— بهتره حواست به حرف زدنت باشه.
سوآ گفت:
— من فقط جواب دادم.
چند لحظه سکوت شد.
بعد یه‌جین گفت:
— می‌دونی سخت‌ترین قسمت این آزمون چیه؟
سوآ گفت:
— نه.
یه‌جین کمی خم شد جلو.
— تنهایی.
سوآ چیزی نگفت.
یه‌جین ادامه داد:
— وقتی بفهمی توی این قصر هیچکس طرف تو نیست.
سوآ یه لبخند خیلی کوچیک زد.
— آدم‌ها همیشه فکر می‌کنن تنها هستن.
یه‌جین گفت:
— ولی تو واقعاً تنها هستی.
سوآ گفت:
— شاید.
بعد خیلی آروم اضافه کرد:
— یا شاید هنوز نمی‌دونی.
یه‌جین ابروشو بالا انداخت.
ملکه گفت:
— فردا صبح.
سوآ نگاهش کرد.
— از ساعت شش روزت شروع میشه.
سوآ گفت:
— شش؟
ملکه گفت:
— بله.
— چون از فردا باید توی بخش‌های مختلف قصر کار کنی.
سوآ کمی جا خورد.
— کار؟
ملکه لبخند زد.
— فکر نمی‌کردی یه ماه مهمون باشی که؟
چند نفر از درباری‌ها آروم خندیدن.
ملکه ادامه داد:
— آشپزخونه کتابخونه بایگانی و چند جای دیگه.
یه‌جین با لذت گفت:
— کارهای خیلی… جالبی هستن.
سوآ چند ثانیه ساکت موند.
بعد گفت:
— مشکلی نیست.
ملکه گفت:
— امیدوارم همینطور باشه.
بعد خم شد جلو.
— چون این فقط شروعشه.
سوآ هم کمی خم شد جلو.
خیلی آروم گفت:
— منم تازه شروع کردم.
چند لحظه سکوت سنگینی افتاد.
پادشاه گفت:
— شام تموم شد.
همه شروع کردن بلند شدن.
سوآ هم بلند شد.
وقتی داشت از سالن می‌رفت بیرون…
یه‌جین آروم نزدیکش شد.
و زیر گوشش گفت:
— این قصر قبل از تو هم آدم‌های زیادی رو دیده که فکر می‌کردن می‌تونن بمونن.
سوآ بدون اینکه بترسه گفت:
— من مثل اونا نیستم.
یه‌جین لبخند زد.
سوآ خیلی آروم اضافه کرد:
— اینو خیلی زود می‌فهمی.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۳)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۵: اولین قدم توی قصردر بزرگ سالن که پشت س...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۴: قانون آخرسالن هنوز ساکت بود.سوآ تازه ش...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۳: خوش اومدی به قفسماشین قصر از دروازه بز...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۴: شرط سوآسالن هنوز ساکت بود.همه منتظر بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط