قسمت ۲۷ — «مردی که نباید برگشته باشد» 🖤
قسمت ۲۷ — «مردی که نباید برگشته باشد» 🖤
چراغها یکدفعه روشن شدند.
ات ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
طبقه بالا خالی به نظر میرسید.
اما صدای قدمها هنوز شنیده میشد.
تق... تق... تق...
جونگکوک بدون اینکه چشم از راهپله بردارد، آرام گفت:
— ات، پشت سر من.
ات این بار چیزی نگفت.
از بالای پلهها صدای سونگهو آمد:
— هنوز هم همونی، جونگکوک...
جونگکوک سرد جواب داد:
— تو پنج سال پیش مرده بودی.
— ظاهراً اشتباه میکردی.
سونگهو از تاریکی بیرون آمد.
کت مشکی پوشیده بود و صورتش آرام بود؛ بیش از حد آرام.
ات به او خیره شد.
— تو همون مردی هستی که توی عکسها بودی...
سونگهو نگاهش را به ات داد.
— دخترِ...
مکث کرد.
— بالاخره بزرگ شدی.
ات اخم کرد.
— منو میشناسی؟
سونگهو لبخند خیلی کوتاهی زد.
— بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
— اسمش رو نیار.
سونگهو:
— چرا؟ میترسی حقیقت رو بفهمه؟
جونگکوک سرد گفت:
— حقیقت تو پنج سال پیش دفن شد.
سونگهو خندید.
— نه.
بعد به ات نگاه کرد.
— چیزی که دفن شد، فقط نسخهای بود که تو از حقیقت میدونستی.
ات با عصبانیت گفت:
— بس کنید! یکی بالاخره به من توضیح بده پدرم کجاست!
سونگهو چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
— پدرت زنده است.
ات نفسش را حبس کرد.
جونگکوک فوراً گفت:
— ات، به حرفش اعتماد نکن.
ات برگشت سمت جونگکوک.
— تو از کجا میدونی؟
جونگکوک چیزی نگفت.
ات:
— تو میدونی، مگه نه؟
سکوت.
سونگهو آرام پایین آمد.
— میدونه.
جونگکوک با نگاه تندی به او خیره شد.
— سونگهو.
— چی؟ دیگه نمیتونی پنهانش کنی.
ات با صدایی آرامتر پرسید:
— پدرم کجاست؟
سونگهو دستش را داخل جیب کت خود برد و یک پاکت قدیمی بیرون آورد.
پاکت را روی میز گذاشت.
— این جوابته.
ات جلو رفت.
اما قبل از اینکه پاکت را بردارد، جونگکوک مچ دستش را گرفت.
— نه.
ات به دستش نگاه کرد.
— ولم کن.
جونگکوک فوراً دستش را کنار کشید.
ات با ناراحتی گفت:
— چرا نمیذاری ببینمش؟
جونگکوک:
— چون ممکنه چیزی باشه که نباید ببینی.
سونگهو از آن طرف اتاق گفت:
— یا شاید چون داخلش چیزی هست که نمیخواد تو بدونی.
ات به پاکت نگاه کرد.
بعد به جونگکوک.
بعد دوباره به پاکت.
بالاخره آن را برداشت.
پاکت خیلی قدیمی بود.
روی آن فقط یک اسم نوشته شده بود:
ات.
دستش کمی لرزید.
پاکت را باز کرد.
داخلش یک عکس بود.
عکس پدرش.
اما پشت عکس یک جمله نوشته شده بود:
«اگر این عکس به دست دخترم رسید، یعنی دیگر نمیتوانم خودم حقیقت را برایش بگویم.»
ات خشکش زد.
صفحه بعدی را بیرون کشید.
چند خط بیشتر نبود:
«جونگکوک دشمن من نیست.»
ات سرش را بالا آورد.
جونگکوک بیحرکت ایستاده بود.
سونگهو لبخندش محو شد.
ات ادامه داد.
«اما به هیچکس که ادعا میکند از طرف من آمده اعتماد نکن.»
ات آرام گفت:
— یعنی...
سونگهو یک قدم عقب رفت.
جونگکوک ناگهان متوجه چیزی شد.
— صبر کن.
به پاکت نگاه کرد.
— این نامه...
ات:
— چی؟
جونگکوک آرام گفت:
— دستخط پدرت نیست.
ات و سونگهو هر دو به او نگاه کردند.
جونگکوک ادامه داد:
— من دستخطش رو میشناسم.
سونگهو برای اولین بار واقعاً رنگش تغییر کرد.
جونگکوک به او خیره شد.
— تو این نامه رو نوشتی.
سونگهو سکوت کرد.
ات با ناباوری گفت:
— پس پدرم کجاست؟
سونگهو جواب نداد.
اما ناگهان گوشی ات زنگ خورد.
شماره ناشناس.
ات تماس را جواب داد.
هیچکس حرف نمیزد.
فقط صدای نفس آرامی از آن طرف خط میآمد.
بعد صدای مردی شنیده شد:
— ات؟
ات یخ زد.
صدای پدرش بود.
و فقط یک جمله گفت:
— از جونگکوک دور شو.
تماس قطع شد.
حمایتتت🎀
چراغها یکدفعه روشن شدند.
ات ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
طبقه بالا خالی به نظر میرسید.
اما صدای قدمها هنوز شنیده میشد.
تق... تق... تق...
جونگکوک بدون اینکه چشم از راهپله بردارد، آرام گفت:
— ات، پشت سر من.
ات این بار چیزی نگفت.
از بالای پلهها صدای سونگهو آمد:
— هنوز هم همونی، جونگکوک...
جونگکوک سرد جواب داد:
— تو پنج سال پیش مرده بودی.
— ظاهراً اشتباه میکردی.
سونگهو از تاریکی بیرون آمد.
کت مشکی پوشیده بود و صورتش آرام بود؛ بیش از حد آرام.
ات به او خیره شد.
— تو همون مردی هستی که توی عکسها بودی...
سونگهو نگاهش را به ات داد.
— دخترِ...
مکث کرد.
— بالاخره بزرگ شدی.
ات اخم کرد.
— منو میشناسی؟
سونگهو لبخند خیلی کوتاهی زد.
— بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
— اسمش رو نیار.
سونگهو:
— چرا؟ میترسی حقیقت رو بفهمه؟
جونگکوک سرد گفت:
— حقیقت تو پنج سال پیش دفن شد.
سونگهو خندید.
— نه.
بعد به ات نگاه کرد.
— چیزی که دفن شد، فقط نسخهای بود که تو از حقیقت میدونستی.
ات با عصبانیت گفت:
— بس کنید! یکی بالاخره به من توضیح بده پدرم کجاست!
سونگهو چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
— پدرت زنده است.
ات نفسش را حبس کرد.
جونگکوک فوراً گفت:
— ات، به حرفش اعتماد نکن.
ات برگشت سمت جونگکوک.
— تو از کجا میدونی؟
جونگکوک چیزی نگفت.
ات:
— تو میدونی، مگه نه؟
سکوت.
سونگهو آرام پایین آمد.
— میدونه.
جونگکوک با نگاه تندی به او خیره شد.
— سونگهو.
— چی؟ دیگه نمیتونی پنهانش کنی.
ات با صدایی آرامتر پرسید:
— پدرم کجاست؟
سونگهو دستش را داخل جیب کت خود برد و یک پاکت قدیمی بیرون آورد.
پاکت را روی میز گذاشت.
— این جوابته.
ات جلو رفت.
اما قبل از اینکه پاکت را بردارد، جونگکوک مچ دستش را گرفت.
— نه.
ات به دستش نگاه کرد.
— ولم کن.
جونگکوک فوراً دستش را کنار کشید.
ات با ناراحتی گفت:
— چرا نمیذاری ببینمش؟
جونگکوک:
— چون ممکنه چیزی باشه که نباید ببینی.
سونگهو از آن طرف اتاق گفت:
— یا شاید چون داخلش چیزی هست که نمیخواد تو بدونی.
ات به پاکت نگاه کرد.
بعد به جونگکوک.
بعد دوباره به پاکت.
بالاخره آن را برداشت.
پاکت خیلی قدیمی بود.
روی آن فقط یک اسم نوشته شده بود:
ات.
دستش کمی لرزید.
پاکت را باز کرد.
داخلش یک عکس بود.
عکس پدرش.
اما پشت عکس یک جمله نوشته شده بود:
«اگر این عکس به دست دخترم رسید، یعنی دیگر نمیتوانم خودم حقیقت را برایش بگویم.»
ات خشکش زد.
صفحه بعدی را بیرون کشید.
چند خط بیشتر نبود:
«جونگکوک دشمن من نیست.»
ات سرش را بالا آورد.
جونگکوک بیحرکت ایستاده بود.
سونگهو لبخندش محو شد.
ات ادامه داد.
«اما به هیچکس که ادعا میکند از طرف من آمده اعتماد نکن.»
ات آرام گفت:
— یعنی...
سونگهو یک قدم عقب رفت.
جونگکوک ناگهان متوجه چیزی شد.
— صبر کن.
به پاکت نگاه کرد.
— این نامه...
ات:
— چی؟
جونگکوک آرام گفت:
— دستخط پدرت نیست.
ات و سونگهو هر دو به او نگاه کردند.
جونگکوک ادامه داد:
— من دستخطش رو میشناسم.
سونگهو برای اولین بار واقعاً رنگش تغییر کرد.
جونگکوک به او خیره شد.
— تو این نامه رو نوشتی.
سونگهو سکوت کرد.
ات با ناباوری گفت:
— پس پدرم کجاست؟
سونگهو جواب نداد.
اما ناگهان گوشی ات زنگ خورد.
شماره ناشناس.
ات تماس را جواب داد.
هیچکس حرف نمیزد.
فقط صدای نفس آرامی از آن طرف خط میآمد.
بعد صدای مردی شنیده شد:
— ات؟
ات یخ زد.
صدای پدرش بود.
و فقط یک جمله گفت:
— از جونگکوک دور شو.
تماس قطع شد.
حمایتتت🎀
- ۵۵۷
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط