ویو میراندا
ویو میراندا:
نزدیک نمیشه شب بود ، از فرش قرمز برگشتم با خبرنگار ها و فن ها خداحافظی کردم و سوار بی او و ام شدم و به سمت خونه حرکت کردم ، کتابی که به تازگی چاپ کردم حتی از قبلی هم فن های بیشتری پیدا کرده بود ، توی افکار خودم بودم که به خونه رسیدم ، به زودی باید کتاب جدید ام رو هم چاپ کنم آخه به ناشرمون قولشو دادم ، پس باید بیشتر روش کار کنم.
داشتم ادامه ی صحنه ای که لانا خبر ازدواج اجباریش با الکس رو شنید و خواست از پنجره خودشو بندازه پایین مینوشتم که یهو سرم گیج رفت احساس کردم یکی پشت سرمه ، یک پیرمرد عجیب غریب بود.
میراندا: تو....تو کی هستی !؟ اینجا چی کار میکنی؟
پیرمرد : بنظرت اگر جای دختر توی داستانش بودی چی کار میکردی؟
میراندا: اولا که تو از کجا میدونی؟ دوما که معلومه من از پسش برمیومدم ، اون به خاطر بی زبونیشه که همچین اتفاقی برایش میافتد!
پیرمرد : باشه..... بزار ببینیم تو چی کار میکنی!
میراندا: چی؟....
ویو میراندا:
این که اون پیرمرد اونجا ظاهر شده بود و همچین حرفایی رو میزد خیلی گیجم کرده بود و ترسیده بودم ، یک لحظه احساس کردم سرم گیج میره و سیاهی.......
چندبار چشامو باز و بسته کردم و خودم رو ایستاده روی لبه ی پنجره دیدم ، با وحشت جیغ کشیدم و خودم رو پرت کردم توی اتاق ...
اما... اینجا که اتاق من نیست!!! من کجا؟ اینجا کجاست؟ چرا آنقدر شبیه تصوراتم توی داستانه؟؟!! نکنه اون پیرمرد عوضی منو دزدیده ؟!
حدس میزدم که در اتاق قفل باشه اما باز بود! شاید از خوش شانسیمه که اون یادش رفته در اتاق رو قفل کنه ....
با کمی ترس که با شجاعتم که اومده بود سراغم قاطی شده بود آروم آروم از پله ها رفتم پایین که با چیزی که دیدم وحشت کردم !!
اون .... اون.... الکسه؟؟!!!! امکان ندارهه ! اون اصلا از کجا میدونستم که من الکس رو اینجوری تصور کردم ؟! چطوری آنقدر خوب صحنه سازی کرده ؟!!!
ضربان قلبم رفت بالا دستام یخ زد ، سرم گیج رفت و سیاهی......
با صدای افراد بیرون از اتاق از خواب بیدار شدم چندبار چشامو باز و بسته کردم و دیدم هنوزم توی همون اتاقم با قیافه پوکر فیس پذیرفتم که اون مرتیکه ی عوضی منو وارد داستان خودم کرده تنها کاری که میتونم انجام بدم اینه که پایان داستان رو خوب رقم بزنم
توی افکار خودم بودم که الکس با قیافه ای حق به جانب وارد شد..
میراندا: گگگگگگگ قیافشو انگار چه خری هست ( ادا در آورد)
( رسما پشمای الکس ریخت 😂)
الکس : سرت خورده زمین خیلی تغییر کردی ها!
میراندا : اره خواستم ببینم فضولم کیه که پیداش کردم !
ویو میراندا:
توی دنیای عادی هیچوقت آنقدر حاضر جواب نبودم اما خیلی از الکس حرصم گرفته بوددد)
الکس ( با لج): اره خب دلم نمیخواد یک روانی زنم بشه!
ویو میراندا: تازه یادم اومد که چه اتفاقی داره میافتد!
میراندا: طلافیشو سرت در میارممم( با عصبانیت )
...................
ویدیو و هم کلاژش ادیت خودمهههه
نزدیک نمیشه شب بود ، از فرش قرمز برگشتم با خبرنگار ها و فن ها خداحافظی کردم و سوار بی او و ام شدم و به سمت خونه حرکت کردم ، کتابی که به تازگی چاپ کردم حتی از قبلی هم فن های بیشتری پیدا کرده بود ، توی افکار خودم بودم که به خونه رسیدم ، به زودی باید کتاب جدید ام رو هم چاپ کنم آخه به ناشرمون قولشو دادم ، پس باید بیشتر روش کار کنم.
داشتم ادامه ی صحنه ای که لانا خبر ازدواج اجباریش با الکس رو شنید و خواست از پنجره خودشو بندازه پایین مینوشتم که یهو سرم گیج رفت احساس کردم یکی پشت سرمه ، یک پیرمرد عجیب غریب بود.
میراندا: تو....تو کی هستی !؟ اینجا چی کار میکنی؟
پیرمرد : بنظرت اگر جای دختر توی داستانش بودی چی کار میکردی؟
میراندا: اولا که تو از کجا میدونی؟ دوما که معلومه من از پسش برمیومدم ، اون به خاطر بی زبونیشه که همچین اتفاقی برایش میافتد!
پیرمرد : باشه..... بزار ببینیم تو چی کار میکنی!
میراندا: چی؟....
ویو میراندا:
این که اون پیرمرد اونجا ظاهر شده بود و همچین حرفایی رو میزد خیلی گیجم کرده بود و ترسیده بودم ، یک لحظه احساس کردم سرم گیج میره و سیاهی.......
چندبار چشامو باز و بسته کردم و خودم رو ایستاده روی لبه ی پنجره دیدم ، با وحشت جیغ کشیدم و خودم رو پرت کردم توی اتاق ...
اما... اینجا که اتاق من نیست!!! من کجا؟ اینجا کجاست؟ چرا آنقدر شبیه تصوراتم توی داستانه؟؟!! نکنه اون پیرمرد عوضی منو دزدیده ؟!
حدس میزدم که در اتاق قفل باشه اما باز بود! شاید از خوش شانسیمه که اون یادش رفته در اتاق رو قفل کنه ....
با کمی ترس که با شجاعتم که اومده بود سراغم قاطی شده بود آروم آروم از پله ها رفتم پایین که با چیزی که دیدم وحشت کردم !!
اون .... اون.... الکسه؟؟!!!! امکان ندارهه ! اون اصلا از کجا میدونستم که من الکس رو اینجوری تصور کردم ؟! چطوری آنقدر خوب صحنه سازی کرده ؟!!!
ضربان قلبم رفت بالا دستام یخ زد ، سرم گیج رفت و سیاهی......
با صدای افراد بیرون از اتاق از خواب بیدار شدم چندبار چشامو باز و بسته کردم و دیدم هنوزم توی همون اتاقم با قیافه پوکر فیس پذیرفتم که اون مرتیکه ی عوضی منو وارد داستان خودم کرده تنها کاری که میتونم انجام بدم اینه که پایان داستان رو خوب رقم بزنم
توی افکار خودم بودم که الکس با قیافه ای حق به جانب وارد شد..
میراندا: گگگگگگگ قیافشو انگار چه خری هست ( ادا در آورد)
( رسما پشمای الکس ریخت 😂)
الکس : سرت خورده زمین خیلی تغییر کردی ها!
میراندا : اره خواستم ببینم فضولم کیه که پیداش کردم !
ویو میراندا:
توی دنیای عادی هیچوقت آنقدر حاضر جواب نبودم اما خیلی از الکس حرصم گرفته بوددد)
الکس ( با لج): اره خب دلم نمیخواد یک روانی زنم بشه!
ویو میراندا: تازه یادم اومد که چه اتفاقی داره میافتد!
میراندا: طلافیشو سرت در میارممم( با عصبانیت )
...................
ویدیو و هم کلاژش ادیت خودمهههه
- ۳۷۰
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط