حیاط اربابی داییمون یه حالوهوای خاصی داشت دیواراش کا
حیاط اربابیِ داییمون یه حالوهوای خاصی داشت… دیواراش کاهگلی بودن، ترک خورده اما پرخاطره. هر بار که آفتاب میتابید، نورش مثل طلا رو دیوارا میلغزید. وسط حیاط یه جوی آب رد میشد، همون صدای قلقل آبش هنوز تو گوشمه.
بچه که بودیم، از صبح تا غروب تو اون حیاط میدویدیم، پا برهنه، بیخیال همهچی. دایی با اون لبخند مهربونش همیشه یه گوشه نشسته بود، یا چای میخورد یا حوض رو تمیز میکرد. بوی کاهگل، صدای گنجشکها، خنکای سایهی درخت توت… همهچیش یه صفای خاصی داشت، از اون صفاهایی که دیگه هیچ جا پیدا نمیکنی.
بچه که بودیم، از صبح تا غروب تو اون حیاط میدویدیم، پا برهنه، بیخیال همهچی. دایی با اون لبخند مهربونش همیشه یه گوشه نشسته بود، یا چای میخورد یا حوض رو تمیز میکرد. بوی کاهگل، صدای گنجشکها، خنکای سایهی درخت توت… همهچیش یه صفای خاصی داشت، از اون صفاهایی که دیگه هیچ جا پیدا نمیکنی.
- ۵۴۶
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط