بگین ببینم
بگین ببینم
من بخوام بگم خببب 3 سال پیش قشنگ یادمه
تو اتاقم بودم داشتم چت میکردم با رفیقم یهو دیدم ( نمیدونم توی خونه بود یا بیرون از خونه)
یه مرد که کچل بود از گردن به پایین هیچی معلوم نبود، اونجا وایساده بعد برگشتم یهو شک کردم دوباره برگشتم سمت پنجره دیدم نیست
ترسیدم واقعا و رفتم پنجره رو باز کردم هیچی نبود
ولی اخه ما تو آپارتمان زندگی میکنیم طبقه آخریم اصلا نمیشه کسی بیاد بالا و اینم بگم خونه تنها بودم شب هم بود🌚
اتفاق بعدی که برام افتاد واسه پارسال بود
تولدم بود رفیقام و دعوت کردم خونمون و چون منو رفیقام عاشق جن و روح هستیم تصمیم گرفتیم چارلی بازی کنیم ولی من حس خوبی نداشتم هرچقد به رفیقام گفتم
گفتن نه و فلان بیا بازی کنیم
نشستیم بازی کردیم که یهو یکی از رفیقام
هرچی دم دستش بود پرت کرد هممون ترسیده بودیم و خونه تنها بودیم
دیگه سریع بازی و تموم کردیم ی لیوان آب بهش دادیم بعد چند ساعت همه رفتن خونشون
اینم بگم یکی از رفیقام ی مجستمه برام اورده بود و من اصلا حس خوبی بهش نداشتم
ولی خب نمیتونستم بهش بگم چون رسما ناراحت میشد
خلاصه آخر شب بود و داشتم مجستممو یجا پیدا میکردم که بزارم اونجا
یهو تشنم شد مجستممو گذاشتم رو میز تحریرم
و آب خوردم اومدم
دیدم رو تختمه
خیلی شکه شدم از داداشم پرسیدم گفت نه من تازه رسیدم خونه و فلان
از مامان و بابام پرسیدم اونا هم گفتن نه
واقعا ترسیده بودم و دیگه بعد اون اتفاق گذاشتمش تو کمدم. همین امسال بود رفیقم اومده بود خونمون نمیدونم چرا ولی مجستمه رو براش اوردم و همچیو براش تعریف کردم
جالب اینجاست اونم حس خوبی به این مجستمه نداشت و سریع گفت بندازش سطل آشغالی
گفتم چرا
گفت بنداز
منم انداختم بعد اون اتفاق دیگه ای نیوفتاد.
اتقاق بعدی که قرارع بگم تو خونه رفیقم اتفاق افتاد
یه روز تو خونش بودیم ( اینم بگم خونشون واقعا ترسناکه و خودشم تاکید میکنه که خیلی جن و روح دیده تو خونش )
تو اتاقش بودیم حوصلمون سر رفته بود خودم پیشنهاد دادم چارلی بازی کنیم
( کرم دارم👈👉)
اونم گفت باشه
بازی کردیم یهو ی صدایی شنیدم گفت پشت سر
شاید باور نکنین ولی خودمم ی دیقع باورم نشد
و بله ریدیممممم و رفتیم از اتاق بیرون😀😑
رو مبل نشستیم داشتیم حرف میزدیم که ی صدیی از اتاق مامان و باباش شنیدیم اولش زیاد جدی نگرفتیم ولی بعدش پشت سرمون صدا اومد
سریع قرآن و سوره هرچی هست و خوندیم
چون ریده بودیمممممم
شب هم بود نمیتونستیم بریم بیرون
اینم بگم قبل اینکه چارلی بازی کنیم
من و رفیقم تو اتاق بودیم من تشنم شد رفتم داشتم میرفتم آب بخورم
ی پا دیدم
ولی جدی نگرفتم گفتم شاید خطای دید باشه
برای رفیقم تعریف کردم گفت منم ی همچین چیزیو دیدم.
این بود داستان ترسناک🌚
شما هم بگین ببینم واسه کدومتون ترسناکتره
من بخوام بگم خببب 3 سال پیش قشنگ یادمه
تو اتاقم بودم داشتم چت میکردم با رفیقم یهو دیدم ( نمیدونم توی خونه بود یا بیرون از خونه)
یه مرد که کچل بود از گردن به پایین هیچی معلوم نبود، اونجا وایساده بعد برگشتم یهو شک کردم دوباره برگشتم سمت پنجره دیدم نیست
ترسیدم واقعا و رفتم پنجره رو باز کردم هیچی نبود
ولی اخه ما تو آپارتمان زندگی میکنیم طبقه آخریم اصلا نمیشه کسی بیاد بالا و اینم بگم خونه تنها بودم شب هم بود🌚
اتفاق بعدی که برام افتاد واسه پارسال بود
تولدم بود رفیقام و دعوت کردم خونمون و چون منو رفیقام عاشق جن و روح هستیم تصمیم گرفتیم چارلی بازی کنیم ولی من حس خوبی نداشتم هرچقد به رفیقام گفتم
گفتن نه و فلان بیا بازی کنیم
نشستیم بازی کردیم که یهو یکی از رفیقام
هرچی دم دستش بود پرت کرد هممون ترسیده بودیم و خونه تنها بودیم
دیگه سریع بازی و تموم کردیم ی لیوان آب بهش دادیم بعد چند ساعت همه رفتن خونشون
اینم بگم یکی از رفیقام ی مجستمه برام اورده بود و من اصلا حس خوبی بهش نداشتم
ولی خب نمیتونستم بهش بگم چون رسما ناراحت میشد
خلاصه آخر شب بود و داشتم مجستممو یجا پیدا میکردم که بزارم اونجا
یهو تشنم شد مجستممو گذاشتم رو میز تحریرم
و آب خوردم اومدم
دیدم رو تختمه
خیلی شکه شدم از داداشم پرسیدم گفت نه من تازه رسیدم خونه و فلان
از مامان و بابام پرسیدم اونا هم گفتن نه
واقعا ترسیده بودم و دیگه بعد اون اتفاق گذاشتمش تو کمدم. همین امسال بود رفیقم اومده بود خونمون نمیدونم چرا ولی مجستمه رو براش اوردم و همچیو براش تعریف کردم
جالب اینجاست اونم حس خوبی به این مجستمه نداشت و سریع گفت بندازش سطل آشغالی
گفتم چرا
گفت بنداز
منم انداختم بعد اون اتفاق دیگه ای نیوفتاد.
اتقاق بعدی که قرارع بگم تو خونه رفیقم اتفاق افتاد
یه روز تو خونش بودیم ( اینم بگم خونشون واقعا ترسناکه و خودشم تاکید میکنه که خیلی جن و روح دیده تو خونش )
تو اتاقش بودیم حوصلمون سر رفته بود خودم پیشنهاد دادم چارلی بازی کنیم
( کرم دارم👈👉)
اونم گفت باشه
بازی کردیم یهو ی صدایی شنیدم گفت پشت سر
شاید باور نکنین ولی خودمم ی دیقع باورم نشد
و بله ریدیممممم و رفتیم از اتاق بیرون😀😑
رو مبل نشستیم داشتیم حرف میزدیم که ی صدیی از اتاق مامان و باباش شنیدیم اولش زیاد جدی نگرفتیم ولی بعدش پشت سرمون صدا اومد
سریع قرآن و سوره هرچی هست و خوندیم
چون ریده بودیمممممم
شب هم بود نمیتونستیم بریم بیرون
اینم بگم قبل اینکه چارلی بازی کنیم
من و رفیقم تو اتاق بودیم من تشنم شد رفتم داشتم میرفتم آب بخورم
ی پا دیدم
ولی جدی نگرفتم گفتم شاید خطای دید باشه
برای رفیقم تعریف کردم گفت منم ی همچین چیزیو دیدم.
این بود داستان ترسناک🌚
شما هم بگین ببینم واسه کدومتون ترسناکتره
- ۴۳۳
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط