### 🍷 پارت اول: «انعکاس سرخ در تاریکی کلاب»
### 🍷 پارت اول: «انعکاس سرخ در تاریکی کلاب»
صدای کرکننده بیس آهنگ و نورهای نئونی که مدام بین قرمز و بنفش جابهجا میشدند، سردرد عجیبی به لیها داده بود. او اهل این شلوغیهای بیانتها نبود، اما لیا با اصرارها و کشیدن دستش او را درست به مرکز این کلاب مجلل کشانده بود.
— «هی لیها! بیخیال اخمات شو، فقط امشبو خوش بگذرون!»
لیا در حالی که لیوان نوشیدنی را به دستش میداد، با خنده بلند گفت.
لیها نیمنگاهی به جمعیت انداخت. لیوان را بالا آورد تا بنوشد که ناگهان سنگینی یک نگاه، تمام وجودش را قفل کرد. در بخش VIP کلاب، جایی در ارتفاع و نیمهتاریک، مردی با کت مشکیرنگ نشسته بود. سیگار برگ باریکی میان انگشتان کشیدهاش دود میکرد و چشمهای تیز و نافذش مثل یک شکارچی، مستقیم روی لیها ثابت مانده بود.
قلب لیها برای یک لحظه ایستاد.
*جونگکوک...* پسرعموی خطرناک و کمحرفش؛ کسی که همه در خاندان و حتی تمام گنگسترهای شهر از اسمش حساب میبردند.
جونگکوک حتی پلک هم نمیزد. جام کریستالی را روی لبهایش گذاشت، در حالی که تیلههای مشکی چشمهایش به تکتک حرکات لیها دوخته شده بود. حس عجیبی مثل برقگرفتگی از ستون فقرات لیها رد شد.
— «لیها؟ کجایی دختر؟ دارم با تو حرف میزنم!»
صدای لیا مثل زنگ خطر او را به خودش آورد. لیها دستپاچه سرش را برگرداند و نفس حبسشدهاش را بیرون داد:
— «هـ..هیچی... بریم.»
---
شب بعد؛ ساعت ۱۱:۰۰ شب
لیها با همان لجبازی همیشگیاش، امشب هم با لیا برگشته بود؛ اما این بار ظاهرش زمین تا آسمان فرق داشت. یک نیمتنه مشکی چرمی براق همراه با دامن بسیار کوتاه که ظرافت اندامش را به رخ میکشید. موهای بلندش رها روی شانههایش ریخته بود و غرور از تکتک قدمهایش میبارید.
هنوز ده دقیقه از ورودشان نگذشته بود که در راهروی منتهی به بار، مردی درشتاندام و مست با پوزخندی زننده مسیرش را بست.
— «تنها اومدی خوشگله؟ حیفه این استایل بدون همراه بمونه...»
لیها با خونسردی و نگاهی پر از تحقیر چانه بالا داد:
— «برو کنار وگرنه پشیمون میشی.»
مرد خندید و دستش را جلو آورد تا شانه لیها را لمس کند:
— «خیلی وحشی شدی، خوشم مـ...»
جمله مرد در دهانش خفه شد!
در کسری از ثانیه، سایهای بلند قامت از تاریکی ظاهر شد و صدای شکستن وحشتناکی همراه با صدای فریاد در فضا پیچید. یک مشت سهمگین درست روی فک مرد نشست و او را محکم به دیوار و سپس زمین کوبید!
سکوت سنگینی اطرافشان را گرفت.
جونگکوک، با چشمهایی که از خشم به خون نشسته بود، دستش را تکاند. او به مردِ نقش بر زمین حتی نگاه هم نکرد؛ تمام خشمِ نگاه سیاهش معطوف لیها شد. او یک قدم بزرگ جلو آمد، قد بلند و چهارشانهاش روی لیها سایه انداخت.
رگ برجسته گردن جونگکوک و تنفس عمیقش نشان از کنترل شدید اعصابش داشت. نگاهش را از سر تا پای لیها و لباس باز او گذراند؛ نگاهی که آنقدر داغ و سرزنشگر بود که پوست لیها را میسوزاند.
جونگکوک با صدایی بم، تاریک و تهدیدآمیز، طوری که فقط لیها بشنود، غرید:
— «بیشتر مراقب خودت باش لیها... و حواست به لباس پوشیدنت باشه!»
لیها که از ترس ناگهانی و شوک اتفاق، ضربان قلبش بالا رفته بود، غرورش اجازه نداد تسلیم آن نگاه تحکمآمیز شود. با همان لحن سرد و لجبازش اخم کرد، چشمهایش را در کاسه چرخاند و زیر لب گفت:
— «باشه پسرعمو... هرچی تو بگی! ایشش... اصلاً مامانم بهم اجازه داده بود!»
جونگکوک فقط با نگاهی تاریک و اخمی عمیقتر به او چشم دوخت. لیها دیگر منتظر پاسخ او نماند؛ به سرعت دست لیا را کشید و با قدمهایی تند از در پشتی کلاب خارج شد.
---
هوای سرد شبانه به صورت داغکردهاش خورد. سوار تاکسی شدند و تمام مسیر، تنها تصویری که در ذهن لیها تکرار میشد، برق نگاه خطرناک جونگکوک و لحن تملکگرایانهاش بود.
وقتی به خانه رسید، با عجله کلید انداخت و وارد اتاقش شد. در را پشت سرش بست و به آن تکیه داد. دستش را روی قلبش که هنوز بیتابانه میتپید گذاشت و با حرص زمزمه کرد:
— «فکر کرده کیه که بهم دستور میده؟ فقط یه پسرعموی ازخودراضیه... همین!»
اما در اعماق وجودش، گرمای لمس نگاه جونگکوک هنوز تنش را رها نکرده بود.
جون مادرتوم گزارش نکنید پاره شدم نتن کمه جون میده بیاد.
صدای کرکننده بیس آهنگ و نورهای نئونی که مدام بین قرمز و بنفش جابهجا میشدند، سردرد عجیبی به لیها داده بود. او اهل این شلوغیهای بیانتها نبود، اما لیا با اصرارها و کشیدن دستش او را درست به مرکز این کلاب مجلل کشانده بود.
— «هی لیها! بیخیال اخمات شو، فقط امشبو خوش بگذرون!»
لیا در حالی که لیوان نوشیدنی را به دستش میداد، با خنده بلند گفت.
لیها نیمنگاهی به جمعیت انداخت. لیوان را بالا آورد تا بنوشد که ناگهان سنگینی یک نگاه، تمام وجودش را قفل کرد. در بخش VIP کلاب، جایی در ارتفاع و نیمهتاریک، مردی با کت مشکیرنگ نشسته بود. سیگار برگ باریکی میان انگشتان کشیدهاش دود میکرد و چشمهای تیز و نافذش مثل یک شکارچی، مستقیم روی لیها ثابت مانده بود.
قلب لیها برای یک لحظه ایستاد.
*جونگکوک...* پسرعموی خطرناک و کمحرفش؛ کسی که همه در خاندان و حتی تمام گنگسترهای شهر از اسمش حساب میبردند.
جونگکوک حتی پلک هم نمیزد. جام کریستالی را روی لبهایش گذاشت، در حالی که تیلههای مشکی چشمهایش به تکتک حرکات لیها دوخته شده بود. حس عجیبی مثل برقگرفتگی از ستون فقرات لیها رد شد.
— «لیها؟ کجایی دختر؟ دارم با تو حرف میزنم!»
صدای لیا مثل زنگ خطر او را به خودش آورد. لیها دستپاچه سرش را برگرداند و نفس حبسشدهاش را بیرون داد:
— «هـ..هیچی... بریم.»
---
شب بعد؛ ساعت ۱۱:۰۰ شب
لیها با همان لجبازی همیشگیاش، امشب هم با لیا برگشته بود؛ اما این بار ظاهرش زمین تا آسمان فرق داشت. یک نیمتنه مشکی چرمی براق همراه با دامن بسیار کوتاه که ظرافت اندامش را به رخ میکشید. موهای بلندش رها روی شانههایش ریخته بود و غرور از تکتک قدمهایش میبارید.
هنوز ده دقیقه از ورودشان نگذشته بود که در راهروی منتهی به بار، مردی درشتاندام و مست با پوزخندی زننده مسیرش را بست.
— «تنها اومدی خوشگله؟ حیفه این استایل بدون همراه بمونه...»
لیها با خونسردی و نگاهی پر از تحقیر چانه بالا داد:
— «برو کنار وگرنه پشیمون میشی.»
مرد خندید و دستش را جلو آورد تا شانه لیها را لمس کند:
— «خیلی وحشی شدی، خوشم مـ...»
جمله مرد در دهانش خفه شد!
در کسری از ثانیه، سایهای بلند قامت از تاریکی ظاهر شد و صدای شکستن وحشتناکی همراه با صدای فریاد در فضا پیچید. یک مشت سهمگین درست روی فک مرد نشست و او را محکم به دیوار و سپس زمین کوبید!
سکوت سنگینی اطرافشان را گرفت.
جونگکوک، با چشمهایی که از خشم به خون نشسته بود، دستش را تکاند. او به مردِ نقش بر زمین حتی نگاه هم نکرد؛ تمام خشمِ نگاه سیاهش معطوف لیها شد. او یک قدم بزرگ جلو آمد، قد بلند و چهارشانهاش روی لیها سایه انداخت.
رگ برجسته گردن جونگکوک و تنفس عمیقش نشان از کنترل شدید اعصابش داشت. نگاهش را از سر تا پای لیها و لباس باز او گذراند؛ نگاهی که آنقدر داغ و سرزنشگر بود که پوست لیها را میسوزاند.
جونگکوک با صدایی بم، تاریک و تهدیدآمیز، طوری که فقط لیها بشنود، غرید:
— «بیشتر مراقب خودت باش لیها... و حواست به لباس پوشیدنت باشه!»
لیها که از ترس ناگهانی و شوک اتفاق، ضربان قلبش بالا رفته بود، غرورش اجازه نداد تسلیم آن نگاه تحکمآمیز شود. با همان لحن سرد و لجبازش اخم کرد، چشمهایش را در کاسه چرخاند و زیر لب گفت:
— «باشه پسرعمو... هرچی تو بگی! ایشش... اصلاً مامانم بهم اجازه داده بود!»
جونگکوک فقط با نگاهی تاریک و اخمی عمیقتر به او چشم دوخت. لیها دیگر منتظر پاسخ او نماند؛ به سرعت دست لیا را کشید و با قدمهایی تند از در پشتی کلاب خارج شد.
---
هوای سرد شبانه به صورت داغکردهاش خورد. سوار تاکسی شدند و تمام مسیر، تنها تصویری که در ذهن لیها تکرار میشد، برق نگاه خطرناک جونگکوک و لحن تملکگرایانهاش بود.
وقتی به خانه رسید، با عجله کلید انداخت و وارد اتاقش شد. در را پشت سرش بست و به آن تکیه داد. دستش را روی قلبش که هنوز بیتابانه میتپید گذاشت و با حرص زمزمه کرد:
— «فکر کرده کیه که بهم دستور میده؟ فقط یه پسرعموی ازخودراضیه... همین!»
اما در اعماق وجودش، گرمای لمس نگاه جونگکوک هنوز تنش را رها نکرده بود.
جون مادرتوم گزارش نکنید پاره شدم نتن کمه جون میده بیاد.
- ۴۹۸
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط