پارت
پارت ۵
صبح زود بود، نور آفتاب تازه داشت از پشت پردهی اتاق میتابید. با بیحوصلگی از تخت بلند شدم، رفتم سراغ آینه. هنوز چهرهم از دیشب گرفته بود. شالمو برداشتم، موهامو جمع کردم و رفتم پایین. صدای تقتق کف پام روی پلهها با سکوت خونه قاطی شده بود.
تو سالن جونکوک نشسته بود، یه فنجون قهوه جلوش، با کت مشکی و یه نگاه خسته اما دقیق. وقتی منو دید فقط یه نگاه کوتاه انداخت و دوباره سرشو انداخت پایین.
ات (تو دلش): چه مرموز و بیاحساسه این هیولا…
رفتم سمت یخچال، بطری آبو باز کردم، یه کم خوردم.
بیهوا گفت:
جونکوک – دیشب خوب بودی برای کسی که تازه وارد بازیه. ولی یادت نره اینجا هر کار کوچیکی هم رد داره.
ات: منظورت از بازی چیه؟ من فقط مسابقه دادم.
جونکوک (با یه لبخند تمسخرآمیز): همه چی تو این دنیا بازیه، ات. حتی ازدواج ما.
نفسم گرفت. یه لحظه خواستم چیزی بگم ولی یاد نقشم افتادم — نباید عصبانیم بشه، نباید شک کنه.
ات: خب، امیدوارم حداقل هر دومون از این بازی سود ببریم.
اون یه ابروشو بالا داد، قهوهشو تموم کرد، از جا بلند شد رفت سمت در.
جونکوک: امروز ساعت ۶ آماده باش، یه مهمونی داریم تو ویلای یکی از رئیسهای مافیا. نمیخوام آبروی منو ببری.
ات: یعنی بازم میخوای نقش همسر عاشقو بازی کنم؟
جونکوک (با یه خندهی سرد): نه… اینبار میخوای ثابت کنی لیاقت اسم منو داری.
درو بست و رفت.
نفسمو با حرص بیرون دادم، گوشیمو برداشتم و سریع به تهیونگ زنگ زدم.
تگ: بله خواهر کوچیکه پرخطر من؟
ات: قرار داریم امشب، باید بری از اون مهمونی سر دربیاری. حس خوبی بهش ندارم.
تگ: معلومه که میرم، فقط حواست باشه زیاد درگیرش نشی، جونکوک از اون آدمای معمولی نیست.
ات (با لحن جدی): اون دشمن منه، هیچ وقت فراموش نمیکنم مادرمو کی ازم گرفت.
چند ساعت بعد رفتم اتاقم، لباس رسمی مشکی پوشیدم، یه آرایش ملایم کردم. تو آینه به خودم نگاه کردم، یه لبخند تلخ زدم.
ات (با صدای آروم): شروع بازی دوم، جئون جونکوک... ببین تا کجا میتونی دوام بیاری.
(ویو ساعت ۶ شامگاه)
ماشین لوکس مشکیمون جلوی ویلای بزرگ توقف کرد، چراغا و دوربینای امنیتی همهجا بودن. وقتی پیاده شدیم، جونکوک دستشو دراز کرد — مثل شب عروسی — ولی اینبار یه لبخند کوچیک زد.
جونکوک: برای دوربینها، خانم جئون.
دستمو گذاشتم تو دستش، لبخند زدم، نگاها از هر طرف سمتمون بود.
رفتم داخل سالن، صدای موسیقی کلاسیک، بوی شراب، و یه حال سنگین تو فضا پیچیده بود.
یه مرد مسن نزدیک شد، تهیونگ از دور حواسش بود، وانمود کردم که نمیبینمش.
مرد گفت: این باید همسر جدید جونکوک باشه، شنیدم زیبا و باهوشه.
ات: لطف دارین، آقای لی.
جونکوک نگاهشو انداخت سمت من، لبخندش یه لحظه محو شد، حس کردم نگاهش داره یه چیزایی رو میسنجه... انگار میخواست بفهمه من واقعاً کیام.
تو دلم گفتم: هنوز نمیدونی بازی اصلی تازه شروع شده...
صبح زود بود، نور آفتاب تازه داشت از پشت پردهی اتاق میتابید. با بیحوصلگی از تخت بلند شدم، رفتم سراغ آینه. هنوز چهرهم از دیشب گرفته بود. شالمو برداشتم، موهامو جمع کردم و رفتم پایین. صدای تقتق کف پام روی پلهها با سکوت خونه قاطی شده بود.
تو سالن جونکوک نشسته بود، یه فنجون قهوه جلوش، با کت مشکی و یه نگاه خسته اما دقیق. وقتی منو دید فقط یه نگاه کوتاه انداخت و دوباره سرشو انداخت پایین.
ات (تو دلش): چه مرموز و بیاحساسه این هیولا…
رفتم سمت یخچال، بطری آبو باز کردم، یه کم خوردم.
بیهوا گفت:
جونکوک – دیشب خوب بودی برای کسی که تازه وارد بازیه. ولی یادت نره اینجا هر کار کوچیکی هم رد داره.
ات: منظورت از بازی چیه؟ من فقط مسابقه دادم.
جونکوک (با یه لبخند تمسخرآمیز): همه چی تو این دنیا بازیه، ات. حتی ازدواج ما.
نفسم گرفت. یه لحظه خواستم چیزی بگم ولی یاد نقشم افتادم — نباید عصبانیم بشه، نباید شک کنه.
ات: خب، امیدوارم حداقل هر دومون از این بازی سود ببریم.
اون یه ابروشو بالا داد، قهوهشو تموم کرد، از جا بلند شد رفت سمت در.
جونکوک: امروز ساعت ۶ آماده باش، یه مهمونی داریم تو ویلای یکی از رئیسهای مافیا. نمیخوام آبروی منو ببری.
ات: یعنی بازم میخوای نقش همسر عاشقو بازی کنم؟
جونکوک (با یه خندهی سرد): نه… اینبار میخوای ثابت کنی لیاقت اسم منو داری.
درو بست و رفت.
نفسمو با حرص بیرون دادم، گوشیمو برداشتم و سریع به تهیونگ زنگ زدم.
تگ: بله خواهر کوچیکه پرخطر من؟
ات: قرار داریم امشب، باید بری از اون مهمونی سر دربیاری. حس خوبی بهش ندارم.
تگ: معلومه که میرم، فقط حواست باشه زیاد درگیرش نشی، جونکوک از اون آدمای معمولی نیست.
ات (با لحن جدی): اون دشمن منه، هیچ وقت فراموش نمیکنم مادرمو کی ازم گرفت.
چند ساعت بعد رفتم اتاقم، لباس رسمی مشکی پوشیدم، یه آرایش ملایم کردم. تو آینه به خودم نگاه کردم، یه لبخند تلخ زدم.
ات (با صدای آروم): شروع بازی دوم، جئون جونکوک... ببین تا کجا میتونی دوام بیاری.
(ویو ساعت ۶ شامگاه)
ماشین لوکس مشکیمون جلوی ویلای بزرگ توقف کرد، چراغا و دوربینای امنیتی همهجا بودن. وقتی پیاده شدیم، جونکوک دستشو دراز کرد — مثل شب عروسی — ولی اینبار یه لبخند کوچیک زد.
جونکوک: برای دوربینها، خانم جئون.
دستمو گذاشتم تو دستش، لبخند زدم، نگاها از هر طرف سمتمون بود.
رفتم داخل سالن، صدای موسیقی کلاسیک، بوی شراب، و یه حال سنگین تو فضا پیچیده بود.
یه مرد مسن نزدیک شد، تهیونگ از دور حواسش بود، وانمود کردم که نمیبینمش.
مرد گفت: این باید همسر جدید جونکوک باشه، شنیدم زیبا و باهوشه.
ات: لطف دارین، آقای لی.
جونکوک نگاهشو انداخت سمت من، لبخندش یه لحظه محو شد، حس کردم نگاهش داره یه چیزایی رو میسنجه... انگار میخواست بفهمه من واقعاً کیام.
تو دلم گفتم: هنوز نمیدونی بازی اصلی تازه شروع شده...
- ۶۴۸
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط