گاهی فاصله فقط چند قدم نیست یک دنیا دلتنگیست که میان دو
گاهی فاصله فقط چند قدم نیست؛ یک دنیا دلتنگیست که میان دو قلب کشیده میشود.
فاصله یعنی همان لحظهای که نام کسی در ذهنت میچرخد، اما صدایش در گوشهایت نمیپیچد.
یعنی دستهایی که برای گرفتن هم ساخته شدهاند، اما سهمشان فقط هواست.
فاصله گاهی آنقدر آرام و بیصدا میآید که نمیفهمی از کجا شروع شد؛
اما وقتی میخواهد بماند، تمام وجودت را پر میکند.
در سکوت شب، در میان شلوغی روز، در لحظههایی که بیهوا دلت میگیرد،
میفهمی که چقدر نبودنِ یک نفر میتواند حضوری سنگین داشته باشد.
حسرتِ فاصلهها عجیب است؛
نه میشود از آن فرار کرد، نه میشود با آن کنار آمد.
فقط میشود نشست و به لحظههایی فکر کرد که میتوانستند باشند و نشدند.
به حرفهایی که میتوانستند گفته شوند و در گلو ماندند.
به آغوشی که میتوانست آرامت کند و سهمت نشد.
گاهی دلت میخواهد زمان را عقب بکشی،
به همان نقطهای که هنوز فاصلهای نبود،
به همان لحظهای که همهچیز سادهتر بود،
به همان روزهایی که نمیدانستی دلتنگی چه طعمی دارد.
اما زندگی همیشه همانطور که میخواهیم پیش نمیرود.
فاصلهها میآیند، میمانند، و گاهی حتی بزرگتر میشوند.
با این حال، در دل همین فاصلههاست که آدم یاد میگیرد
چقدر یک حضور میتواند ارزشمند باشد.
چقدر یک نگاه، یک لبخند، یک «هستم» میتواند جهان را آرام کند.
و شاید همین است که حسرت را اینقدر عمیق میکند؛
اینکه میدانی اگر فاصله نبود،
چقدر میتوانستی بهتر، صمیمیتر، عاشقانهتر زندگی کنی.
فاصله یعنی همان لحظهای که نام کسی در ذهنت میچرخد، اما صدایش در گوشهایت نمیپیچد.
یعنی دستهایی که برای گرفتن هم ساخته شدهاند، اما سهمشان فقط هواست.
فاصله گاهی آنقدر آرام و بیصدا میآید که نمیفهمی از کجا شروع شد؛
اما وقتی میخواهد بماند، تمام وجودت را پر میکند.
در سکوت شب، در میان شلوغی روز، در لحظههایی که بیهوا دلت میگیرد،
میفهمی که چقدر نبودنِ یک نفر میتواند حضوری سنگین داشته باشد.
حسرتِ فاصلهها عجیب است؛
نه میشود از آن فرار کرد، نه میشود با آن کنار آمد.
فقط میشود نشست و به لحظههایی فکر کرد که میتوانستند باشند و نشدند.
به حرفهایی که میتوانستند گفته شوند و در گلو ماندند.
به آغوشی که میتوانست آرامت کند و سهمت نشد.
گاهی دلت میخواهد زمان را عقب بکشی،
به همان نقطهای که هنوز فاصلهای نبود،
به همان لحظهای که همهچیز سادهتر بود،
به همان روزهایی که نمیدانستی دلتنگی چه طعمی دارد.
اما زندگی همیشه همانطور که میخواهیم پیش نمیرود.
فاصلهها میآیند، میمانند، و گاهی حتی بزرگتر میشوند.
با این حال، در دل همین فاصلههاست که آدم یاد میگیرد
چقدر یک حضور میتواند ارزشمند باشد.
چقدر یک نگاه، یک لبخند، یک «هستم» میتواند جهان را آرام کند.
و شاید همین است که حسرت را اینقدر عمیق میکند؛
اینکه میدانی اگر فاصله نبود،
چقدر میتوانستی بهتر، صمیمیتر، عاشقانهتر زندگی کنی.
- ۲۶۱
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط