Part

#Part2

هانا هنوز پشت سطل زباله ایستاده بود، نفسش هنوز تند بود و قلبش مثل طبل می‌کوبید. هر قدمی که جیمین برداشت، انگار با هر قدم، زمین زیر پایش سردتر و تاریک‌تر شد. او رفت، اما هانا احساس می‌کرد سایه‌ی سنگین او هنوز روی شانه‌هایش است.


دست‌هایش می‌لرزید و کف دستش عرق کرده بود. هنوز قادر نبود حرکتی کند. تنها چیزی که می‌خواست، فرار از آن کوچه و فراموش کردن هر آنچه دیده بود، بود. اما ذهنش پر بود از تصویر آن مرد سرد، سیگار گوشه لبش، و نگاه بی‌رحمش که هیچ احساسی در آن نبود.


هانا چند قدم به سمت خانه‌اش برداشت، اما هر صدای قدم، هر سایه‌ای که در مه ظاهر می‌شد، قلبش را از ترس می‌لرزاند. نمی‌دانست چه کسی می‌تواند چنین وحشت عمیقی ایجاد کند.


وقتی به خانه رسید، در را پشت سرش محکم بست و نفس عمیقی کشید. اما آرامش کوتاه بود. فکرهایش مثل تندباد از ذهنش عبور می‌کردند:

«چرا من؟ چرا باید شاهد چنین چیزی باشم؟»

هانا نمی‌دانست، اما جیمین هنوز او را رها نکرده بود. آن نگاه سرد، تهدیدی خاموش بود که تا همیشه با او می‌ماند. و هانا فهمید: این تنها شروع یک کابوس بود، کابوسی که هر لحظه می‌توانست تبدیل به واقعیت شود.


به یاد حرف جیمین افتاد: «اگر اشتباهی کنی… میام دنبالت».

حتی‌الان که بهش فکر‌میکنه تن و بدنش میلرزد
دلش گرفت، و اشک‌ها آرام روی گونه‌هایش سر خوردند. او هنوز نمی‌دانست چطور باید با این ترس زندگی کند، اما یک چیز را می‌دانست: دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نبود، و زندگی‌اش از همان لحظه به بعد به دو بخش تقسیم شده بود؛ قبل از جیمین و بعد از جیمین…

هانا در تاریکی اتاقش نشست، نگاهش به پنجره‌ی مه‌آلود افتاد، و زمزمه کرد:
_ خدایا… کمکم کن…

و در همان سکوت سرد، اولین بار بود که هانا واقعاً فهمید معنای ترس چیست…

اینم پارت جدید عشقام🩵
دیدگاه ها (۹)

#Part3صبح شده بود، اما آفتاب نتوانسته بود مه و سردی شب قبل ر...

از رمان جدید راضی هستید؟!😉❤️

مرسیییییب💙🫠خیلی وقت بود همچین حمایتی ندیده بودمعاشقتونممم🥹✨️

#Part1صدای جیغ ، صدای شلیک ، سپس سکوت!با صدای شلیک جیغی تو ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط