..

..
.

پله‌های خانه‌ی ملاصدرا را که بالا رفتم ، شاخه‌های تاک بیش‌تر و پیش‌تر از من رسیده بودند، شلال شده بودند از پشت‌بام روی دیوار و‌ سوره‌های درخشان انگور انگار روی جای‌جای دیوار کاهگلی مخراج‌کاری شده بودند. به حسین گفتم غزلکی بخوانم برادرانه قبول کرد، دوربین آتش‌کرد، شد این. راستی جایی خواندم آدم‌ها در نور و آشتی صلح بودند، خانه‌ها بی حد و مرز بود، دیوها پیدا شدند، خرابی کردند، آدم‌ها دور خانه‌هاشان حصار کشیدند، مجبور شدند به مراقبت اجباری از قلمرو ...اسمش را گذاشتند دیوآر ... چیزی که دیوها آورده بودند...ولش کن حرف خودمان را بزنیم ...خودتان خوبید؟ راهتان سفید است؟ احوالپرس دارید؟ مراقب مومن زخمهایتان هستید؟ چراغی در دلتان روشن هست؟ قلب‌تان نگهبان دارد؟ ، دندان‌قروچه‌های شبانه‌تان کمتر شده؟ با دردهاتان رفیق شدید؟
درست می‌شود ... خدا هیچ کارش بی حکمت نیست ... هرکی دلش با خداست بگه یا خدا...

#شعرخوانی
#حامدعسکری
دیدگاه ها (۰)

007-پنهان در مه - پارت ۸۹

Eight

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 4| 2021 فلش بک |برای...

دلم نمی آید به سکوت بی انتهای دیوار های پوسیده گوش نکنم... ...

جاروی مادر بزرگ را بر میدارم و یک سری به خاک و خل های گوشه د...

قدیمتر ها،تلویزیون ها رنگ نداشتند کانالی هم حتّی نبود که مُد...

قصه های شبانه :چگونه با پدرت آشنا شدم _مونا زارع نامه شماره ...

شهروز طاهره«بزرگ شدیا!» این حرف را بعد از ۱۵‌سال شهروز با یک...

قدیم تر ها،تلویزیون‌ها رنگ نداشتند کانالی هم حتّی نبود که مُ...

#چگونه-باپدرت-آشنا-شدم؟-۸-نامه شماره هشت «شهروز طاهره»«بزرگ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط