〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
قـفـس طـلایـی
part_18

ویو میرا
چند روز بعد

از ساعت هفت صبح شرکت اصلی بودم
از وقتی اومده بودم فقط کار میکردم
حتی چیزی هم نخورده بودم

سرم از صبح درد شدیدی داشت و واقعا حال خوبی نداشتم
با این حال وقتی وقت جلسه شد راه افتادم سمت اتاق جلسه

همین که پیچیدم توی راهرو تهیونگ رو دیدم
این اولین باره که بعد چند روز میبینمش
چند لحظه نگاش کردم ولی چیزی نگفتم و فقط از کنارش رد شدم

اونم چیزی نگفت
وارد اتاق جلسه شدم و سر جام نشستم
چند دقیقه بعد جلسه شروع شد
از همون اول یه حس عجیبی داشتم

دلم یه جوری بود و حواسم مثل همیشه جمع نبود
چشمام یکوچولو سنگین شده بودن
چند بار سعی کردم حواسمو جمع کنم و روی حرفای بقیه تمرکز کنم

همینطور گذشت
کم‌کم جلسه داشت تموم می‌شد ولی من حواسم به حرف‌های بقیه نبود
یکی از مدیرها چیزی ازم پرسید
چند ثانیه طول کشید تا بفهمم اصلا با من حرف زده یا نه

نگاهش کردم و دستمو آروم روی گردنم کشیدم:
ببخشید... دوباره بگین

سوالش رو تکرار کرد و من با بی‌حوصلگی جواب دادم
چند دقیقه بعد جلسه بالاخره تموم شد
همه یکی‌یکی از اتاق رفتن بیرون
فقط من و تهیونگ مونده بودیم

از جام بلند شدم.
همین که چند قدم برداشتم یه سرگیجه ی ریزی گرفتم
دستم رو سریع روی دیوار گذاشتم و چند لحظه صبر کردم

بعد سعی کردم دوباره راه بیفتم
صدای تهیونگ از پشت سرم اومد:
میرا

ایستادم و با بی‌حوصلگی برگشتم سمتش:
چیه؟

چند قدم نزدیک شد و نگام کرد:
خوبی؟

خواستم جواب بدم.. ولی همون لحظه سرم یدفعه تیر خیلی بدی کشید
دستم رو روی سرم گذاشتم.
چشمام تار شد
یهویی تعادلم رو از دست دادم و بدنم شل شد
آخرین چیزی که شنیدم صدای تهیونگ بود:
میرا؟

و بعدش..
دور و برم تاریک شد.

بالاخره بعد دو هفته پارت گذاشتمم😭💘
کلی کامنت بزاریننننن


#فیک#رمان#قفس_طلایی#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۷)

رمان تهیونگ

#in_your_eyespart_9۲ویو کایلا یه نفس کلافه کشیدم و دوباره سا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط