Psycho killerقاتل روانی
Psycho killer(قاتل روانی)
Part 8
کتاب داستان جالبی داشت محتوایی فوق العاده عاشقانه که ات بشدت عاشقش بود مخصوصا سبک هایی از عشق های کلاسیک ، شاهزادگان ، پریان و......
ات مشغول خواندن کتاب مورد علاقش بود اما تمام تمرکز و فکر و حواسش پی اتاق بود همان اتاق با در قرمز رنگ با خودش زمزمه میکرد یعنی داخلش چیه ؟؟؟چرا همیشه درش قفله ؟؟؟؟نکنه ...... اهههه بسه بهتره به اینجور چیزا فکر نکنم پس دوباره شروع به خواندن کتابم کردم تازه داشتم به قسمت حساس داستان میرسیدم که ناگهان همان خدمتکار صبحی به سمتم اومد
خدمتکار: خانم... خانم.... شما که هنوز اینجایید
به سمتش برگشتم با حالت لباس های برهم ریخته اش و نفس های نامنظمش روبه رو شدم خیلی ترسیده بودم نکنه اتفاقی افتاده آخه چرا این بلاها سر من میاد چرا نمیتونم یک بار برای همیشه با آرامش زندگی کنم همانطور که غرق افکارم بودم با تکان خوردن دستی در چند صد میلی متری صورتم دست از فکر کردن برداشتم
ات : بله اتفاقی افتاده چرا اینقدر نگران به نظر می رسی؟؟؟
خدمتکار : خانم باید عجله کنید هرچه سریعتر باید حاضر بشید
ات : چرا چیزی شده؟؟ اتفاقی برای ارباب بزرگ افتاده
خدمتکار : نه خانم ارباب بزرگ صحیح و سالمن نگران نباشید فقط به یک مهمانی دعوت شده اید باید هرچه سریعتر آماده بشید
ات : واقعا !!!!!! اما من که کسی ندارم تا منو به مهمانی دعوت کند
خدمتکار : شما به عنوان همراه ارباب بزرگ به مهمانی می روید
ات : متوجه شدم
سپس ات به سمت مبل رفت کتاب مورد علاقش را که در همان صفحه بود علامتگذاری کرد تا بعدا ادامه داستان بخواند سپس به همراه خدمتکار به سمت اتاقش رفت در اتاقش را باز کرد تا خواست به سمت کمد لباس هایش برود با صدای همان خدمتکار ایستاد
خدمتکار : خانم ارباب برای شما لباسی از قبل انتخاب کردند تا آن را برای مهمانی امشب بپوشید من میرم تا لباس را براتون بیارم
ات با حالت تعجبی که داشت لبخندی زد به سمت میز آرایش رفت تا خودش را برای مهمانی امشب حسابی زیبا کند چرا که بعد از این همه سال بلاخره به یک مهمانی دعوت شده بود
تقریبا اماده بود پس روی تختش نشست منتظر لباسش شد دقایقی بعد صدای در و ورود خدمتکار باعث شد ات نگاهش را به خدمتکار دهد با دیدن سه تا پلاستیک در دست خدمتکار به سمت او قدم برداشت با گرفتن پلاستیک ها به سمت حمام رفت تا لباسش را بپوشد
لباسی مشکی رنگ با آستین های افتاده و کلوش ، بسیار شیک و زیبا به همراه کفش پاشنه بلند مشکی رنگ.......
ادامه دارد ..........
خب دوستان گلم تا اینجا امیدوارم ازش لذت برده باشید قراره داستان خیلی جالب و هیجان انگیز بشه
نظرتون راجب فیکم بگید خوشحال میشم دوستتون دارم❣️
لایک وکامنت هم یادتون نره کیوتیا 🤭
Part 8
کتاب داستان جالبی داشت محتوایی فوق العاده عاشقانه که ات بشدت عاشقش بود مخصوصا سبک هایی از عشق های کلاسیک ، شاهزادگان ، پریان و......
ات مشغول خواندن کتاب مورد علاقش بود اما تمام تمرکز و فکر و حواسش پی اتاق بود همان اتاق با در قرمز رنگ با خودش زمزمه میکرد یعنی داخلش چیه ؟؟؟چرا همیشه درش قفله ؟؟؟؟نکنه ...... اهههه بسه بهتره به اینجور چیزا فکر نکنم پس دوباره شروع به خواندن کتابم کردم تازه داشتم به قسمت حساس داستان میرسیدم که ناگهان همان خدمتکار صبحی به سمتم اومد
خدمتکار: خانم... خانم.... شما که هنوز اینجایید
به سمتش برگشتم با حالت لباس های برهم ریخته اش و نفس های نامنظمش روبه رو شدم خیلی ترسیده بودم نکنه اتفاقی افتاده آخه چرا این بلاها سر من میاد چرا نمیتونم یک بار برای همیشه با آرامش زندگی کنم همانطور که غرق افکارم بودم با تکان خوردن دستی در چند صد میلی متری صورتم دست از فکر کردن برداشتم
ات : بله اتفاقی افتاده چرا اینقدر نگران به نظر می رسی؟؟؟
خدمتکار : خانم باید عجله کنید هرچه سریعتر باید حاضر بشید
ات : چرا چیزی شده؟؟ اتفاقی برای ارباب بزرگ افتاده
خدمتکار : نه خانم ارباب بزرگ صحیح و سالمن نگران نباشید فقط به یک مهمانی دعوت شده اید باید هرچه سریعتر آماده بشید
ات : واقعا !!!!!! اما من که کسی ندارم تا منو به مهمانی دعوت کند
خدمتکار : شما به عنوان همراه ارباب بزرگ به مهمانی می روید
ات : متوجه شدم
سپس ات به سمت مبل رفت کتاب مورد علاقش را که در همان صفحه بود علامتگذاری کرد تا بعدا ادامه داستان بخواند سپس به همراه خدمتکار به سمت اتاقش رفت در اتاقش را باز کرد تا خواست به سمت کمد لباس هایش برود با صدای همان خدمتکار ایستاد
خدمتکار : خانم ارباب برای شما لباسی از قبل انتخاب کردند تا آن را برای مهمانی امشب بپوشید من میرم تا لباس را براتون بیارم
ات با حالت تعجبی که داشت لبخندی زد به سمت میز آرایش رفت تا خودش را برای مهمانی امشب حسابی زیبا کند چرا که بعد از این همه سال بلاخره به یک مهمانی دعوت شده بود
تقریبا اماده بود پس روی تختش نشست منتظر لباسش شد دقایقی بعد صدای در و ورود خدمتکار باعث شد ات نگاهش را به خدمتکار دهد با دیدن سه تا پلاستیک در دست خدمتکار به سمت او قدم برداشت با گرفتن پلاستیک ها به سمت حمام رفت تا لباسش را بپوشد
لباسی مشکی رنگ با آستین های افتاده و کلوش ، بسیار شیک و زیبا به همراه کفش پاشنه بلند مشکی رنگ.......
ادامه دارد ..........
خب دوستان گلم تا اینجا امیدوارم ازش لذت برده باشید قراره داستان خیلی جالب و هیجان انگیز بشه
نظرتون راجب فیکم بگید خوشحال میشم دوستتون دارم❣️
لایک وکامنت هم یادتون نره کیوتیا 🤭
- ۱۶.۸k
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط