short girl
وقتی دختر به خاطر مریضی مادربزرگ پیرش به انگلیس برگشت، نمیدونست که ممکنه سفرش، از دو هفتهای که گفته به یک ماه طول بکشه. روزها پشت سر هم میگذشت و هر روز خسته از بیمارستان و شهر بارونی لندن، به خونهی قدیمی مادربزرگش برمیگشت.
در خیابونها، اتوبوسهای دو طبقه قرمز لندن مسافران رو جا به جا میکرد و ساعت بزرگ بیگ بن به آرومی زمان رو نشون میداد.
وقتی وارد اتاقش شد، با دیدن دوست صمیمیش جیمین کاملاً متعجب شد و با چشمانی گشاد و صدایی که هیجان و ناباوری در اون موج میزد، پرسید:
- خدای من! جیمین اینجا چیکار میکنی؟ چطوری اومدی داخل؟
جیمین که خونسرد روی مبل قدیمی با پارچهی گلدار نشسته بود و با لبخندی کمرنگ، گفت:
- وقتی برگشتنت به کره طول کشید، گفتم چطوره من به انگلیس بیام. در ضمن امنیت خونه مادربزرگت اصلا خوب نیست، از در حیاط پشتی که باز بود، تونستم بیام داخل.
و بعد پسر، نگاهی به اطراف انداخت. اتاق پر بود از پوسترهای قدیمی فیلمها و گروههای موسیقی، انگار که زمان در این اتاق متوقف شده بود. با دیدن پوسترهای رنگارنگ و قدیمی دیوار پشت سرش، با لبخندی یه طرفه رو لبش گفت:
- جداً که اتاق عتیقهای داری.
دختر سریع اخم کرد و زود جوش آورد. چهرهاش در هم رفت و با لحنی تند گفت:
- هی پارک جیمین! اینجا اتاق من نیست... اتاق قدیمی مامانمه. بعدشم من...
دختر با شنیدن صدای خنده جیمین عصبی شد و پرسید:
- به چی میخندی؟
جیمین آهی کشید و از روی مبل قدیمی بلند شد و مقابل دختر ایستاد. چشمانش برق خاصی داشت و لبخندش عمیقتر شده بود. برای اینکه هم قد دخترِ کوتاه قدِ مقابلش بشه، کمی خم شد و در صورت دختر زل زد و جواب داد:
- من فقط برای دیدن این قیافه کیوت و عروسکیات که زود جوش میاری، سیزده ساعت اون پرواز لعنتی رو در هواپیما تحمل کردم. حالا برای جایزه بهم یه بوس نمیدی؟
سلام به همگی اینم از تک پارتی از جیمین لایک و کامنت بزارید حمایت کنید یادتون نره
در خیابونها، اتوبوسهای دو طبقه قرمز لندن مسافران رو جا به جا میکرد و ساعت بزرگ بیگ بن به آرومی زمان رو نشون میداد.
وقتی وارد اتاقش شد، با دیدن دوست صمیمیش جیمین کاملاً متعجب شد و با چشمانی گشاد و صدایی که هیجان و ناباوری در اون موج میزد، پرسید:
- خدای من! جیمین اینجا چیکار میکنی؟ چطوری اومدی داخل؟
جیمین که خونسرد روی مبل قدیمی با پارچهی گلدار نشسته بود و با لبخندی کمرنگ، گفت:
- وقتی برگشتنت به کره طول کشید، گفتم چطوره من به انگلیس بیام. در ضمن امنیت خونه مادربزرگت اصلا خوب نیست، از در حیاط پشتی که باز بود، تونستم بیام داخل.
و بعد پسر، نگاهی به اطراف انداخت. اتاق پر بود از پوسترهای قدیمی فیلمها و گروههای موسیقی، انگار که زمان در این اتاق متوقف شده بود. با دیدن پوسترهای رنگارنگ و قدیمی دیوار پشت سرش، با لبخندی یه طرفه رو لبش گفت:
- جداً که اتاق عتیقهای داری.
دختر سریع اخم کرد و زود جوش آورد. چهرهاش در هم رفت و با لحنی تند گفت:
- هی پارک جیمین! اینجا اتاق من نیست... اتاق قدیمی مامانمه. بعدشم من...
دختر با شنیدن صدای خنده جیمین عصبی شد و پرسید:
- به چی میخندی؟
جیمین آهی کشید و از روی مبل قدیمی بلند شد و مقابل دختر ایستاد. چشمانش برق خاصی داشت و لبخندش عمیقتر شده بود. برای اینکه هم قد دخترِ کوتاه قدِ مقابلش بشه، کمی خم شد و در صورت دختر زل زد و جواب داد:
- من فقط برای دیدن این قیافه کیوت و عروسکیات که زود جوش میاری، سیزده ساعت اون پرواز لعنتی رو در هواپیما تحمل کردم. حالا برای جایزه بهم یه بوس نمیدی؟
سلام به همگی اینم از تک پارتی از جیمین لایک و کامنت بزارید حمایت کنید یادتون نره
- ۱۰.۳k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط