The Queen of My Heart ❤️👑
The Queen of My Heart ❤️👑
(ملکه قلب من)
پارت ۴۱
خبر....
بینندگان عزیز سلام شبتون بخیر باشه خبرنگار آلیا هستم و زنده از شعبه سوم کوالا گزارش میکنم
دقایقی پیش صدای انفجار بلندی بخاطر اشتباه یکی از کار کنان در کافه کوالا رخ داد و باعث اتیش گرفتن کل کافه شد
اتشنشانی و ماموران سئول در حال کنترل کردن اتش کمک رسانی به مجروهان هستن
ویو کایاـ
با شنیدن کلمهی «کافه کوالا»، تمام حواسم رفت سمت تلویزیون.
چند لحظه فقط به صفحه خیره موندم.
کایا: چی...؟!
نگاهم سریع رفت سمت گوشیای که روی میز بود.
شماره لیا رو گرفتم.
بوق...
بوق...
ولی جواب نداد.
دوباره تماس گرفتم.
این بار هم هیچ جوابی نداد.
اخمام بیشتر درهم رفت.
کایا: لعنتی،... یولا لیا کدون شعبه کافه کوالا رفته
یولا: دقیق نمیدونم احتمالا همونی که نزدیک شرکت مین هست
اممم....کدوم شعبه بود...اها سه
ویو کایاـ
کایا: شعبه سه؟!
یولا: بله آقای کیم... فکر کنم همون بود.
چند لحظه فقط به تلویزیون خیره موندم.
تصویر آتشسوزی هنوز روی صفحه بود و صدای خبرنگار توی خونه میپیچید.
گوشیمو برداشتم و دوباره شماره لیا رو گرفتم.
بوق خورد...
اما جوابی نداد.
کایا: لعنتی، جواب بده دیگه...
گوشیمو توی جیبم گذاشتم و سویچ ماشینو برداشتم
یولا: آقای کیم، کجا میرید؟
کایا: میرم لیا رو پیدا کنم
بدون حرف دیگهای از خونه بیرون زدم و سوار ماشین شدم.
همین که ماشین روشن شد، پامو روی گاز گذاشتم
کایا: لیا امیدوارم خوب باشی
با تمام وجود پامو روی گاز گذاشتم جوری که مسیر یک و نیم ساعتی رو تو بیست دقیقه طی کردم
رسیدم کافه
اتشسوزی نسبتاً بزرگی جلو چشم بود
به اطراف نگاه کردم ولی خبری از لیا نبود
به سرعت به سمت کافه رفتم ولی چندتا از مامورای امنیتی جلومو گرفتن
ــ اقا نمیتونید برید تو خطرناکه ـــ
کایا: ولم کنیدد من بایو لیامو پیدا کنم اون اینجا بوده ولم کنیدد
ــ اقا کسی تو کافه نیست تیم امداد همرو نجات دادن ــ
کایا: پس لیا کجاست چیکارش کردین؟؟
سعی میکرم از مامورا رد شم که نگاهم به گوشی توی دست یکی شون افتاد
کایا: این گوشی این گوشی لیاست دست شما چیکار میکنه خودش کجاست؟؟..من باید برم پیداش کنم
به زور از دست مامورا رد شدم و با عجله به سمت ورودی کافه دویدم
که با صدای آشنایی متوقف شدم
به سمتش برگشتم
لیا: کایاااا صبر کن...
کایا: لیا
به سمت دویدم و از اون طرف لیا هم به سمتم میومد.
بهش که رسیدم دستامو رو شونش گذاشتم و اینور اونور چرخوندمش
وقتی مطمئن شدم اسیب ندیده نفس راحتی کشیدم و بغلش کردم
چند ثانیه بعد یکم ازش فاصله گرفتم و تازه متوجه بدن لرزونش صورت رنگ پریدش و چشمایه قرمزش که خیس بود شدم
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
دستام هنوز روی شونههاش بود.
کایا: لیا... چی شده؟
لیا چیزی نگفت و فقط سرشو پایین انداخت.
کایا: چرا میلرزی؟ اتفاقی برات افتاده؟
لیا: نـ... نه...
صداش میلرزید.
کایا: دختر ببین منو. چیشدی؟ تو که تو حادثه نبودی بودی؟ گوشیت چرا باید دست مامورا باشه.
ویو لیاـ
با حرف کایا چند لحظه نگاش کردم، نتونستم جلو اشکامو بگیرم
بعد آروم سرمو تکون دادم.
لیا: نه... من توی کافه نبودم.
کایا: خب چیشده،چرا رنگت پریده، چرا میلرزی
لیا: وقتی گارسون گفت لیموناد ندارن،
رفتم سوپرمارکت کنار کافه که یه
لیموناد بخرم.
کایا با تعجب نگام کرد.
کایا: پس وقتی اون اتفاق افتاد...
لیا: من توی سوپرمارکت بودم.
کایا: پس گوشیت چرا دست مامورا بود؟
لیا: چون روی میز کافه جا گذاشته بودمش.
لیا: ولی صدای انفجار خیلی بلند بود... جوری که شیشههای سوپرمارکت شکست.
لیموناد از دستم افتاد شکست
کایا..هق..هق..صدای انفجار..اون صدا..نه..نه نمیخوام دوباره بشنومش
انقدر بلند بوده که دیوارای فروشگاهم شروع به فرو ریختن کرد
کایا:{ کتمو در اوردم و رو شونه لیا انداختم یکم خم شدم و دستامو دو طرف صورتش گذاشتم} شششش آروم باش باشه. تموم شد همه چی امنه، من اینجام. ممنون که تونستی از فروشگاه بیای بیرون. ببخشید دیر رسیدم.
لیا: نه..اگه اون خانومه نبود..از شدت شکه شدن.. نمیتونستم از فروشگاه بیرون بیام.
کایا: کدوم خانوم؟
لیا: همین اطراف بود
اها اونجاست داره به مجروها رسیدگی میکنه.
کایا: اون؟؟ـــ
ادامه...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرطا
۲۶لایک❤
۲۶کامنت💬
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اسپویل: پارت بعدیی معرفی شخصیت جدید داریم که ممکنه ازش خوشتون بیاد🌷🤗🌸
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اوناییکه حدس زدن اتش سوزیه کجان😁
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(ملکه قلب من)
پارت ۴۱
خبر....
بینندگان عزیز سلام شبتون بخیر باشه خبرنگار آلیا هستم و زنده از شعبه سوم کوالا گزارش میکنم
دقایقی پیش صدای انفجار بلندی بخاطر اشتباه یکی از کار کنان در کافه کوالا رخ داد و باعث اتیش گرفتن کل کافه شد
اتشنشانی و ماموران سئول در حال کنترل کردن اتش کمک رسانی به مجروهان هستن
ویو کایاـ
با شنیدن کلمهی «کافه کوالا»، تمام حواسم رفت سمت تلویزیون.
چند لحظه فقط به صفحه خیره موندم.
کایا: چی...؟!
نگاهم سریع رفت سمت گوشیای که روی میز بود.
شماره لیا رو گرفتم.
بوق...
بوق...
ولی جواب نداد.
دوباره تماس گرفتم.
این بار هم هیچ جوابی نداد.
اخمام بیشتر درهم رفت.
کایا: لعنتی،... یولا لیا کدون شعبه کافه کوالا رفته
یولا: دقیق نمیدونم احتمالا همونی که نزدیک شرکت مین هست
اممم....کدوم شعبه بود...اها سه
ویو کایاـ
کایا: شعبه سه؟!
یولا: بله آقای کیم... فکر کنم همون بود.
چند لحظه فقط به تلویزیون خیره موندم.
تصویر آتشسوزی هنوز روی صفحه بود و صدای خبرنگار توی خونه میپیچید.
گوشیمو برداشتم و دوباره شماره لیا رو گرفتم.
بوق خورد...
اما جوابی نداد.
کایا: لعنتی، جواب بده دیگه...
گوشیمو توی جیبم گذاشتم و سویچ ماشینو برداشتم
یولا: آقای کیم، کجا میرید؟
کایا: میرم لیا رو پیدا کنم
بدون حرف دیگهای از خونه بیرون زدم و سوار ماشین شدم.
همین که ماشین روشن شد، پامو روی گاز گذاشتم
کایا: لیا امیدوارم خوب باشی
با تمام وجود پامو روی گاز گذاشتم جوری که مسیر یک و نیم ساعتی رو تو بیست دقیقه طی کردم
رسیدم کافه
اتشسوزی نسبتاً بزرگی جلو چشم بود
به اطراف نگاه کردم ولی خبری از لیا نبود
به سرعت به سمت کافه رفتم ولی چندتا از مامورای امنیتی جلومو گرفتن
ــ اقا نمیتونید برید تو خطرناکه ـــ
کایا: ولم کنیدد من بایو لیامو پیدا کنم اون اینجا بوده ولم کنیدد
ــ اقا کسی تو کافه نیست تیم امداد همرو نجات دادن ــ
کایا: پس لیا کجاست چیکارش کردین؟؟
سعی میکرم از مامورا رد شم که نگاهم به گوشی توی دست یکی شون افتاد
کایا: این گوشی این گوشی لیاست دست شما چیکار میکنه خودش کجاست؟؟..من باید برم پیداش کنم
به زور از دست مامورا رد شدم و با عجله به سمت ورودی کافه دویدم
که با صدای آشنایی متوقف شدم
به سمتش برگشتم
لیا: کایاااا صبر کن...
کایا: لیا
به سمت دویدم و از اون طرف لیا هم به سمتم میومد.
بهش که رسیدم دستامو رو شونش گذاشتم و اینور اونور چرخوندمش
وقتی مطمئن شدم اسیب ندیده نفس راحتی کشیدم و بغلش کردم
چند ثانیه بعد یکم ازش فاصله گرفتم و تازه متوجه بدن لرزونش صورت رنگ پریدش و چشمایه قرمزش که خیس بود شدم
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
دستام هنوز روی شونههاش بود.
کایا: لیا... چی شده؟
لیا چیزی نگفت و فقط سرشو پایین انداخت.
کایا: چرا میلرزی؟ اتفاقی برات افتاده؟
لیا: نـ... نه...
صداش میلرزید.
کایا: دختر ببین منو. چیشدی؟ تو که تو حادثه نبودی بودی؟ گوشیت چرا باید دست مامورا باشه.
ویو لیاـ
با حرف کایا چند لحظه نگاش کردم، نتونستم جلو اشکامو بگیرم
بعد آروم سرمو تکون دادم.
لیا: نه... من توی کافه نبودم.
کایا: خب چیشده،چرا رنگت پریده، چرا میلرزی
لیا: وقتی گارسون گفت لیموناد ندارن،
رفتم سوپرمارکت کنار کافه که یه
لیموناد بخرم.
کایا با تعجب نگام کرد.
کایا: پس وقتی اون اتفاق افتاد...
لیا: من توی سوپرمارکت بودم.
کایا: پس گوشیت چرا دست مامورا بود؟
لیا: چون روی میز کافه جا گذاشته بودمش.
لیا: ولی صدای انفجار خیلی بلند بود... جوری که شیشههای سوپرمارکت شکست.
لیموناد از دستم افتاد شکست
کایا..هق..هق..صدای انفجار..اون صدا..نه..نه نمیخوام دوباره بشنومش
انقدر بلند بوده که دیوارای فروشگاهم شروع به فرو ریختن کرد
کایا:{ کتمو در اوردم و رو شونه لیا انداختم یکم خم شدم و دستامو دو طرف صورتش گذاشتم} شششش آروم باش باشه. تموم شد همه چی امنه، من اینجام. ممنون که تونستی از فروشگاه بیای بیرون. ببخشید دیر رسیدم.
لیا: نه..اگه اون خانومه نبود..از شدت شکه شدن.. نمیتونستم از فروشگاه بیرون بیام.
کایا: کدوم خانوم؟
لیا: همین اطراف بود
اها اونجاست داره به مجروها رسیدگی میکنه.
کایا: اون؟؟ـــ
ادامه...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرطا
۲۶لایک❤
۲۶کامنت💬
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اسپویل: پارت بعدیی معرفی شخصیت جدید داریم که ممکنه ازش خوشتون بیاد🌷🤗🌸
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اوناییکه حدس زدن اتش سوزیه کجان😁
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- ۲۵۸
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط