خب همین جا بهتون بگم حمایت کنید لطفا چون اگه حمایتش نش
خب همین جا بهتون بگم. حمایت کنید لطفا چون اگه حمایتش نشه من واقعا احساس میکنم رمان چرتو پرتی نوشتم و پاکش میکنم. حتما کامنت هم بزارین
#پارت_هفتم
𝕸𝖞 𝖇𝖎𝖌 𝖋𝖆𝖚𝖑𝖙
ویلیام تو تختش دراز کشیده بود از درد آهو ناله میکرد و ناگهان. با صورتی خیس از خواب بیدار شد
فحشی زیر لب. داد یکم به اطراف نگاه کرد و متوجه خیس بودن لباسش شد لباسسو با یه حرکت از تنش درآورد متوجه شد جایه تتویی که به تازگی زدهیوزش شدید داشت. احتمالا بخاطر عرق کردنش بود. دستشو به سمت پاتختی برد تا از پارچ آب بریزه تو لیوان اما پارچ خالی بود
ویلیام خواب آلود و رنجیده از تو تخت خواب بیرون اومد سمت در و رفت. بیرون. سمت آشپزخونه رفت از داخل یخچال بطری ابی. ورداشت و اونو سر کشید مدتی بود که اینجوری نشده شاید بهتر بود یکم خودشو خالی کنه از تو کابینت یه بطری مشروب ورداشت و رفت سمت. اتاق تمیرنیش. و تاصبح مینوشید و حرصشوسر کیشه بوکس خالی میکرد
فردا صبح
کلارا. ساعت حدود پنج صبح بود. گفتم قبل از اینکه کسیه بیدار بشه برم ورزش، کنم و بعدش دوش بگیرم و واسه داداش زوال عقلم صبحونه درست. کنم. با کمال تعجب. وقتی رفتم اونجا و با چیزی که دیدم یکم جا خوردم. به کنار در تکیه دادم و شروع کردم به نگاه کردن
با خودم تو مغزم گفتم شاید تنها چیزی که راجبش عوض نشده همینه تنها چیزی که باعث میشه دوباره یادآوری بشه بهم
حواسم به اطراف نبود تو افکارم بودم که متوجه. شدم دیگه صدایه ضربات نمیاد
وقتی به پایین پام نگاه کردم. روبروم استاده بود میترسیدم سرمو بالا بیارم نمیخواستم دوباره حسش کنم پس همونجور که سرم پایین بود لب زدم
بهت گفته بودم ۲ قدم فاصله نه ۲بند انگشت
ویلیام :تو خیلی چیزا میگی. مثلا اگه یادت باشه....من....من اصولمو زیر پا میزارم یادته
میشه دستکشارو دراری؟
جملش تو سرم تکرار شد
کلارا:نه خودت میتونی
ویلیام :اگه هوشیار بودم شاید. داداشت کلی نوشیدنی برا پارتیا که هنوز شروع نشدن گرفته
کلارا:به من ربطی نداره توعم سرت تو کار خودت باشه
ویلیام:قرمزی لج نکن
تمام تلاشمو تمام بغضمو جمع کردم سرمو بالا آوردم و باهاش چشم تو چشم شدم
چشماش درد خاصی داشت. خسته بود و بهم لبخند مهر آمیزی. میزد لبخندی که همه چیو لو میداد
کلارا:منو اینجوری صدا نکن
ویلیام:برا چی ؟دوسش نداری ؟ یا برات یادآور خاطراته تو اتا
نذاشتم. حرفش تموم شه و یدونه زدم تو صورتش
کلارا:حواست به حرف زدنت باشه
ویل:پسرایه دو رگه نه؟
کلارا: پسره دورگه جمع نبند
ویل. دستشو بالا. آورد به سمت. کلارا با نگاهش بهش گفت بازش کنه کلارا با ترس انجامش داد ترسش از ویلیام نبود. از خودش بود از این که کاری کنه که نباید دستشو بلا آورد. و بازشون کرد. نگاه محو ویلیام کاملا روش مشخص بود کلارا دستکاری درآورد و انداختشون زمین
کلارا :بقیش برا خودت
و از اونجا رفت چون میدونست اگه میموند اتفاق خوبی نمیافتاد
فلش بک
ویلیام :قرمزی بیدار شدی
کلاراعالیجناب داری تمرین میکنی یا حرصتو خالی میکنی
ویلیام:جفتشون خنده داره میشه دستکشامو دراری
در حالی که. کلارا داشت دستکشامو در میارد موهایه طلاییش دورش ریخت موهاشو پشت گوشش دادم کمی به گوشش نزدیک شدم
دوستت دارم
و وایساد.
کلارا :چی
#پارت_هفتم
𝕸𝖞 𝖇𝖎𝖌 𝖋𝖆𝖚𝖑𝖙
ویلیام تو تختش دراز کشیده بود از درد آهو ناله میکرد و ناگهان. با صورتی خیس از خواب بیدار شد
فحشی زیر لب. داد یکم به اطراف نگاه کرد و متوجه خیس بودن لباسش شد لباسسو با یه حرکت از تنش درآورد متوجه شد جایه تتویی که به تازگی زدهیوزش شدید داشت. احتمالا بخاطر عرق کردنش بود. دستشو به سمت پاتختی برد تا از پارچ آب بریزه تو لیوان اما پارچ خالی بود
ویلیام خواب آلود و رنجیده از تو تخت خواب بیرون اومد سمت در و رفت. بیرون. سمت آشپزخونه رفت از داخل یخچال بطری ابی. ورداشت و اونو سر کشید مدتی بود که اینجوری نشده شاید بهتر بود یکم خودشو خالی کنه از تو کابینت یه بطری مشروب ورداشت و رفت سمت. اتاق تمیرنیش. و تاصبح مینوشید و حرصشوسر کیشه بوکس خالی میکرد
فردا صبح
کلارا. ساعت حدود پنج صبح بود. گفتم قبل از اینکه کسیه بیدار بشه برم ورزش، کنم و بعدش دوش بگیرم و واسه داداش زوال عقلم صبحونه درست. کنم. با کمال تعجب. وقتی رفتم اونجا و با چیزی که دیدم یکم جا خوردم. به کنار در تکیه دادم و شروع کردم به نگاه کردن
با خودم تو مغزم گفتم شاید تنها چیزی که راجبش عوض نشده همینه تنها چیزی که باعث میشه دوباره یادآوری بشه بهم
حواسم به اطراف نبود تو افکارم بودم که متوجه. شدم دیگه صدایه ضربات نمیاد
وقتی به پایین پام نگاه کردم. روبروم استاده بود میترسیدم سرمو بالا بیارم نمیخواستم دوباره حسش کنم پس همونجور که سرم پایین بود لب زدم
بهت گفته بودم ۲ قدم فاصله نه ۲بند انگشت
ویلیام :تو خیلی چیزا میگی. مثلا اگه یادت باشه....من....من اصولمو زیر پا میزارم یادته
میشه دستکشارو دراری؟
جملش تو سرم تکرار شد
کلارا:نه خودت میتونی
ویلیام :اگه هوشیار بودم شاید. داداشت کلی نوشیدنی برا پارتیا که هنوز شروع نشدن گرفته
کلارا:به من ربطی نداره توعم سرت تو کار خودت باشه
ویلیام:قرمزی لج نکن
تمام تلاشمو تمام بغضمو جمع کردم سرمو بالا آوردم و باهاش چشم تو چشم شدم
چشماش درد خاصی داشت. خسته بود و بهم لبخند مهر آمیزی. میزد لبخندی که همه چیو لو میداد
کلارا:منو اینجوری صدا نکن
ویلیام:برا چی ؟دوسش نداری ؟ یا برات یادآور خاطراته تو اتا
نذاشتم. حرفش تموم شه و یدونه زدم تو صورتش
کلارا:حواست به حرف زدنت باشه
ویل:پسرایه دو رگه نه؟
کلارا: پسره دورگه جمع نبند
ویل. دستشو بالا. آورد به سمت. کلارا با نگاهش بهش گفت بازش کنه کلارا با ترس انجامش داد ترسش از ویلیام نبود. از خودش بود از این که کاری کنه که نباید دستشو بلا آورد. و بازشون کرد. نگاه محو ویلیام کاملا روش مشخص بود کلارا دستکاری درآورد و انداختشون زمین
کلارا :بقیش برا خودت
و از اونجا رفت چون میدونست اگه میموند اتفاق خوبی نمیافتاد
فلش بک
ویلیام :قرمزی بیدار شدی
کلاراعالیجناب داری تمرین میکنی یا حرصتو خالی میکنی
ویلیام:جفتشون خنده داره میشه دستکشامو دراری
در حالی که. کلارا داشت دستکشامو در میارد موهایه طلاییش دورش ریخت موهاشو پشت گوشش دادم کمی به گوشش نزدیک شدم
دوستت دارم
و وایساد.
کلارا :چی
- ۱۹۶
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط