زمان گذشت

زمان گذشت ؛
مانند شب و روز که تا چشم به هم میزدی ، نور مهتاب از چشمانت فرار میکرد و خود را جایگزین طلوع آفتاب مئ‌کرد . بدون توجه به چیزهای کوچکی که کم هم نبودند . چیزهای کوچکی که حداقل می توانستند ، تحمل کردن این زندگی را برایم آسان تر کنند تا موقعی که بتوانم سرم را به بالش بگذارم و بعد هم از نو به وجودشان نیازمند باشم . هر چقدر هم که ممکن است کوچک باشند اما در کنار هم عظمت قابل توجهی برای من داشتند که شاید نگاهی گذرا به آن‌ها انداخته باشم . گاهی فرصت نبود ، گاهی حوصله و من خیلی دیر این را فهمیدم ، خیلی دیر . . . هر چند که شاید هنوز هم پشت این همه سیاهی ، کسی و چیزی پیدا شود که نام من را از یاد نبرده باشد . مرا از یاد نبرده باشد و بتواند نور را نشانم دهد حتی ؛ 🪂
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌*به اندازه نقطه‌ای کوچک ، اما فقط باشد .*🦥
دیدگاه ها (۵)

🦋کاش همه می فهمیدند کهدل بستن به کلاغی که دل دارد،بهتر ازدل ...

کامنت بزار...خودم نیکولا تسلا و سوالات زیادی در مورد اعداد س...

😔I am feeling sick.

بابایی بلا مامانی ی شاخه گل خلیده...ولی بلای من اندوشتل دوتا...

army_aa is talking:📜: سطر اول داستان ما....Part 4بعد از آن پ...

جواب هوش مصنوعی:سوال عمیق و زیبایی است. اگر تنها یک روز فرصت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط