part24

وقتی معلم زبانت بود و...

تهیونگ نفس عمیقی کشید و با چشمانی که حالا دیگر فقط خشم و تملک در آن‌ها موج می‌زد، به جسیکا خیره شد.

«ببین چقدر تحملت کمه، جسی.» صدایش گرفته و خشن بود. «وقتی یکی دیگه رو…» او مکث کرد، انگار کلمه‌ی مناسب را پیدا نمی‌کرد. «وقتی یکی دیگه رو برات مهم می‌بینم.»

جسیکا، که هنوز شوکه بود، فقط به او نگاه می‌کرد. اما در اعماق چشم‌هایش، علاوه بر گیجی، برقی از اطمینان نیز دیده می‌شد. او جوابش را گرفته بود.

نفس‌نفس‌زنان، جسیکا لب‌هایش را که کمی ورم کرده بود، لیسید. رد بوسه‌ی خشن تهیونگ هنوز روی لب‌هایش حس می‌شد، اما زیر آن حسِ شوک و حتی کمی ترس، یک لرزشِ ناآشنا اما نه چندان ناخوشایند داشت جریان پیدا می‌کرد. حسادتِ او، آن‌قدر واضح بود که جسیکا را بیشتر به وجد آورده بود.

او با صدایی که کمی گرفته بود، اما لحنی بازیگوش داشت، به تهیونگ نگاه کرد. «حالا چی؟ فکر می‌کنی با این کارت، دیگه از استاد نامجون حرف نمی‌زنم؟»

تهیونگ لب‌هایش را روی هم فشرد. هنوز نگاهش در چشمان جسیکا قفل بود، اما دیگر خبری از آن خشمِ اولیه نبود؛ بیشتر نوعی کشمکشِ درونی در چهره‌اش دیده می‌شد. انگار تازه متوجه شده بود که از مرز رد شده است.

«کاری نکن که مجبور بشم دوباره ببرمت تخت، جسی.» صدایش آرام بود، اما هر کلمه مانند یک اعترافِ اجباری، سنگین و پُر از معنا بود. «این بازی‌ها رو دوست ندارم. مخصوصاً وقتی که تو…» او مکث کرد. «وقتی تو رو این‌جوری می‌بینم، که با هر کسی راحت حرف می‌زنی و می‌خندی… تحملش برام سخته.»

جسیکا لبخندش را جمع نکرد. حتی کمی جلوتر رفت و انگشتش را روی جای کبودیِ کمرنگِ گردنش کشید. «پس این نشون می‌ده که من هنوز برات مهمم، نه؟ اینکه هنوز برات فرقی می‌کنه با کی حرف می‌زنم.»

تهیونگ سرش را پایین انداخت، انگار که در حالِ حساب و کتاب کردنِ حرف‌های جسیکا بود. «این یعنی تو داری من رو امتحان می‌کنی.»

«شاید…» جسیکا به آرامی گفت. «شایدم فقط دارم می‌بینم تو چقدر طاقت داری.»

تهیونگ با نگاهی نافذ او را برانداز کرد. «طاقت من محدوده، جسی. مخصوصاً وقتی پای تو وسطه.» او دستش را از کمر جسیکا برداشت و او را کمی عقب هل داد، اما نه آن‌قدر که فاصله زیاد شود. «دفعه‌ی بعد، اگه بخوای این بازی رو ادامه بدی، ممکنه دیگه نتونم جلو خودم رو بگیرم.»

او نگاهش را به لب‌های جسیکا دوخت. «و اون موقع… دیگه این‌جوری آروم تموم نمی‌شه.»

جسیکا به او خیره ماند. حرف‌های تهیونگ، هرچند با تهدید همراه بود، اما لحنِ زیرینِ آن، یک جور وابستگی و اشتیاقِ پنهان را نشان می‌داد.

شرط لایک بالای 30
#فیک_تهیونگ #فیکشن_بی_تی_اس #اسمات
دیدگاه ها (۱۰)

لیدی فالو شه

part23

مادام فالوشه

part22

part19

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط