عشق پنهان

#عشق پنهان

پارت ۱

«ا.ت، پاشو دیگه! ساعت یک ظهره، دختر؟ الان وو بین مياد اینجا، تو هنوز تو تخت وول می‌خوری؟»

صدای مامانم اومد تو اتاق، هر بار بلندتر از دفعه قبل. چشم‌هامو باز کردم و به سقف خیره شدم.

ا.ت:«اومدم مامان، الان...» صدای خفه‌م از پشت بالش در اومد.

مامانم در رو باز کرد، یه نگاهی به سر و وضعم انداخت و دست به کمر وایساد. مامان ا.ت: «"الان" چی؟ تو می‌دونی وو بین چقدر پسر خوبیه؟ از وقتی اومده خواستگاری، انگار دنیا رو بهمون دادن. نه اهل رفیق بازی، نه پارتی! از اون پسراست که فقط بلده بشینه سر کارش و پول دربیاره.»

نفسمو بیرون دادم. چقدر تکراری! مامان من همیشه بر اساس نوار کاست‌های قدیمی زندگی می‌کرد.وو بین پسرعموی من بود، از بچگی همو می‌شناختیم. پسر خوب ،مودب و از همه لحاظ عالی بود . ولی هیچ‌وقت قلبم پیشش نلرزیده . فقط یه "فامیل درجه یک" بود که به زور می‌خواست منو به "همسر آینده" خودش تبدیل کنه.

ا.ت:«مامان، من هنوز وقت دارم برای ازدواج...»

مامان ا.ت: «وقت چی؟ وقت اینکه یکی مثل اون جونگ‌کوک رو بیاری تو زندگیت؟» (مامان ناگهان لحنش عوض شد و انگار یه حس بدی پیدا کرده بود.)

یه لحظه قلبم ریخت. جونگ‌کوک! کاش می‌شد مامان بفهمه جونگ‌کوک اون پسری نیست که مامانم ازش می‌ترسه. جونگ‌کوک، کل دلیل نفس کشیدن منه.

امیدوارم که خوشتون اومده باشه 🎀
دیدگاه ها (۰)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

🖤 عروس مافیا | پارت سومساعت ۶ صبح | عمارت جونگ‌کوکتق تق تق!ج...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏هوا بارونی بود و صدای بارون ...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط