زیباترینـ زخـم❤️🩹
زیباترینـ زخـم❤️🩹
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دو ماه از کات کردنشان گذشته بود از آن روزی که در زیر باران با تمام خاطراتشان خدافظی کردند و از هم دور شدند
جونکوک در مغازه قدیمی پدرش کار میکرد تمام این دوماه سعی در فراموشی داشت اما نمیتوانست هر آهنگ هر حرف یادآور خاطره ای از گذشته اش بود
تهیونگ هم از مقام ستوان ارتقا پیدا کرده بود به مقام سروان و سرش حسابی شلوغ بود اما همیشه در کنج اتاق وقتی پرونده ای در دست داشت به گذشته میرفت به زمانی که پسر مورد علاقه اش همیشه به او امید میداد یاد زمانی که از استرس سردرد میگرفت و او با روش های خودش حالش را خوب میکرد
در 28 اکتبر 2019 شهردار به دلیل ازدواجش با پرنس فرانسه جشنی بزرگ گرفت جشنی که تمام مردم شهر به آن دعوت بودند
هر دو پسر با اراستگی و لباس های زیبا در آن مراسم حضور پیدا کردند
ناگهان چشم هایشان از دور هم را دید زمان ایستاد خاطرات تازه شد
تهیونگ چند قدم نزدیک رفت به صورت پسر زل زد همان زیبایی سابق که دلش را آب کرده بود انگار تمام سد هایش شکست تمام کلماتی مانند: فراموشش کردم ، بهش فک نمیکنم
پودر شدند
جونکوک هم خیره مانده بود به پسر رو به رویش موهای مشکی چشمان قهوه ای همه آن چیزی که دوماه پیش دل کوک را برده بود
تهیونگ آرام دستان سرد پسرک را در دستش قفل کرد
جونکوک نتوانست مقاومت کند با تمام دلتنگی به اغوشش دویید
و آن عشق جاودانه شد🪽🩷
نویسنده: پدرم در اومد لایک کنینن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دو ماه از کات کردنشان گذشته بود از آن روزی که در زیر باران با تمام خاطراتشان خدافظی کردند و از هم دور شدند
جونکوک در مغازه قدیمی پدرش کار میکرد تمام این دوماه سعی در فراموشی داشت اما نمیتوانست هر آهنگ هر حرف یادآور خاطره ای از گذشته اش بود
تهیونگ هم از مقام ستوان ارتقا پیدا کرده بود به مقام سروان و سرش حسابی شلوغ بود اما همیشه در کنج اتاق وقتی پرونده ای در دست داشت به گذشته میرفت به زمانی که پسر مورد علاقه اش همیشه به او امید میداد یاد زمانی که از استرس سردرد میگرفت و او با روش های خودش حالش را خوب میکرد
در 28 اکتبر 2019 شهردار به دلیل ازدواجش با پرنس فرانسه جشنی بزرگ گرفت جشنی که تمام مردم شهر به آن دعوت بودند
هر دو پسر با اراستگی و لباس های زیبا در آن مراسم حضور پیدا کردند
ناگهان چشم هایشان از دور هم را دید زمان ایستاد خاطرات تازه شد
تهیونگ چند قدم نزدیک رفت به صورت پسر زل زد همان زیبایی سابق که دلش را آب کرده بود انگار تمام سد هایش شکست تمام کلماتی مانند: فراموشش کردم ، بهش فک نمیکنم
پودر شدند
جونکوک هم خیره مانده بود به پسر رو به رویش موهای مشکی چشمان قهوه ای همه آن چیزی که دوماه پیش دل کوک را برده بود
تهیونگ آرام دستان سرد پسرک را در دستش قفل کرد
جونکوک نتوانست مقاومت کند با تمام دلتنگی به اغوشش دویید
و آن عشق جاودانه شد🪽🩷
نویسنده: پدرم در اومد لایک کنینن
- ۹۹
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط