بانگِ ولی

‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪نوری بزند از پسِ این وهمِ کهن
نه مرز بماند نه منیت نه سخن
نابود شود فاصله‌ی بودنِ ما
نزدیک‌تر از جان شود آن جانِ کهن

نه خوف بمانَد، نه امیدِ دگر
نه رنجِ جدایی، نه فراق و نه خطر
نه «من» به میان آید و نه «تو» به سخن
نه جمع بماند، نه شمار و نه نفر

خاموشی ما عین خروش است آنجا
بیهوشی ما عین هوش است آنجا
دانی که چرا نطق فرو بست سخن
چون باده ی بی‌جان بنوش است آنجا

در حلقه‌ی مستان، نه زمان است و مکان
خالی شده پیمانه ز تکرار و گمان
آنجا که نهان، فاش‌تر از دیده‌ی ماست
پیدا شود آن گنج که گم بوده به جان

برخیز و در این رقصِ ابد، هیچ مشو
در پیچ و خمِ سایه‌ی تزویر مرو
آنجا که سرِ رشته به خورشید رسید
فانی شو و در حلقه‌ی جاوید برو

یک قطره که افتاد در آن بحرِ عمیق
دیگر نشود باز به زندانِ عریق
نه موج بجوید اثر از ساحلِ خویش
نه خیمه بماند، نه رفیق و نه طریق

در ساحتِ آن جلوه ی بی‌رنگ و بوست
هر چه نگری، عکسِ رخِ انورِ اوست
آیینه شکستیم و تماشاست تمام
مغز است برون آمدِه از جِلد و پوست

آنجا که فنا، عینِ بقایی ازلی‌ست
هر ذره در آن بزم، زبانِ علی‌ست*
لب دوخته‌ای، مستی و بی‌خویشتنی
کاین خامشیِ تو، خودِ بانگِ ولی‌ست‬‬‬

محمد خوش بین
دیدگاه ها (۰)

شیرها در بیشه

جولیا پطرس

سایه های عدالت

در دست فراموشی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط