Gentlemanshusband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_326


سمت اون پسر خوشتیپه دست دراز کرد

_پسر برادرم
و ایشونم خانمم و دخترم هستن..

عجب پس این دختره خواهر یونگی بود!!
حالا یادم میاد
یبار وونا بهم گفته بود که یونگی یه خواهر چهارده ساله داره!!
همه سرشون رو به نشونه خوشبختم تکون دادم
وونا بلند شد و رو به جمع کرد

_با اجازه من میرم توی اشپزخونه

خاله سری تکون داد

_برو دخترم

پشت سرش وارد اشپزخونه شدم
خودشو روی صندلی انداخت و شروع کرد به ماساژ دادن شقیقه هاش...

_وای لیلی
از استرس مردم
دیدی نگاهای مادرشو؟
اگه قبول نکنه.... اگه قبول نکنه من..
+اروم باش عزیزم
اینقدر انرژی منفی به خودت نده
همه مادر شوهرا اولش اینجورین
من مطمئنم یکم که بگذره عاشقت میشه

یکم با وونا صحبت کردم و با صدای عمو که میگفت

_دخترم میشه چایی بیاری؟

هردو بلند شدیم و شروع کردیم به ریختن چایی
وونا چایی هارو به دست داشت و من شیرینیارو... خاله اینطور دستور داده بود؛
اول به عمو  و بعد به پدرو عموی یونگی شیرینی و چای تعارف کردیم..
سمت اون پسر خوشتیپه رفتیم
شیرینیو سمتش گرفتم

+بفرمایید

لبخند خیلی گرمی زد که مطمئنم تا توی استخو.ان  هامم نفوذ کرد!!
شیرینیی برداشت

_خیلی ممنون زیبآ

اه اه پسریه چندش
لبخند زورکی تحویلش دادم و سمت جونگکوک رفتم
این پسر خوشتیپه مطمئنم داره با نگاهش مستقیم با//سنمو نشونه میگیره..
جونگکوک که متوجه رد نگاهای پسره شده بود اشاره کرد که سرمو پایین تر ببرم

_یعنی هیچ لباسی نداشتی جز این؟
+مشکلی داره؟
_نمیخوام نگاه هیـ||ز کسی سمتت بیوفته
وقتی کارت تموم شد برو روی اون مبل بشین بیام پیشت

سری تکون دادم و از کنارش رد شدم..
به بقیه هم شیرینی تعارف کردم..
وقتی به همه شیرینی دادم
ظرفو گذاشتم روی میزو خودم طبق گفته جونگکوک روی همون مبله نشستم..

چند مین بعد پسر خوشتیپه نگاهی بهم انداخت
دوباره اون لبخند رو مخش رو زدو از روی مبل بلند شد
هی داشت سمت مبلی که من روش نشسته بودم میومد..
میدونم که اگه میومد و کنارم مینشست
جونگکوک زندش نمیزاشت!
قبل اینکه چیزی بگم جونگکوک سریع از روی مبل خودش بلند شد و اومد کنار من نشست
دستشو انداخت دور کمـ||رمو رو به پسره گفت

_چیزی لازم داری هیونجین؟

همون پسر خوشتیپه که الان فهمیدم اسمش هیونجین با چشمایی عصبانی نیش خند رو مخی زد

_نه میخواستم برم سرویس!

خاله پرید وسط صحبتشون

_پسرم سرویس روبروت سمت راسته

هیونجین زورکی لبخندی زد

_بله خیلی ممنون

و با ی اخم کوچیک سمت سرویس رفت
همینکه هیونجین رفت
پدر یونگی گفت

_خب بنظرم اگه مشکلی نیست اجازه بدین این جوونا برن باهم صحبتاشونو انجام بدن
ببینیم به توافق میرسن یا نه.. ما که راضییم شماهم راضی.. مونده اون بالا سری و این دوتا جوون

عمو سری تکون داد

_ حتما!
دخترم اقای یونگی رو تا توی اتاقت همراهی کن..

وونا با یه با اجازه از روی مبل بلند شد و رو به یونگی گفت

_بفرمایید ازین طرف

وقتی وونا و یونگی رفتن بقیه دوباره مشغول صحبت کردن شدن..
از کار یونگی و خونه ماشینش صحبت میکردن و اینطور که معلوم بود هردو گروه از این وصلت تا حدودی راضی هستن..
البته که هنوز اخمای مادر یونگی توی هم بود.
هیونجین از سرویس بیرون اومد و نشست جای قبلیش
کل نگاهاش به من بود و این حسابی معذبم میکردو از طرفی منو میترسوند!
میترسیدم جونگکوک نتونه خودشو کنترل کنه و یهو بزنه همچیو خراب کنه
اینو میشد از باز بسته شدن پره های بینیش فهمید..
اخه پسریه هو.ل یعنی باور کنم تو نمیدونی جونگکوک شوهرمه؟
برای اینکه کمی اروم بشه دستمو گذاشتم روی دستش..

270 لایک
دیدگاه ها (۶)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_327+چطور شد که اومدی؟ ...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_328_باشه الان میبرمت ب...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_325پوفی کشیدم و روی تخ...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_324برای اینکه زحمت های...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_321وقتی متوجه منظورم ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط