#عشق_یا_گلوله؟

#عشق_یا_گلوله؟


𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁶


ویو میکا_____


جیمین گوشی رو قطع کرد و روی میز گذاشت.

میکا: «برادر بزرگ‌تر لیان؟»

جیمین: «آره.»

میکا: «چرا تا حالا هیچی درباره‌ش نگفته بودی؟»

جیمین: «چون فکر می‌کردم مرده.»

میکا: «چرا فکر می‌کردی مرده؟»

جیمین چند ثانیه سکوت کرد. بعد رفت سمت یکی از صندلی‌ها و نشست.

دستش رو روی پهلوش گذاشت و آهسته نفس کشید.

میکا: «زخمت خوب نشده.»

جیمین: «مهم نیست.»

میکا: «جیمین...»

جیمین: «میکا، بیا بشین. باید یه چیزی رو بگم.»

رفتم و روبه‌روش نشستم.

جیمین: «هوک... برادر بزرگ‌تر لیان بود. سنش از همه‌مون بیشتر بود. وقتی من و لیان بچه بودیم، هوک همیشه پیش پدرش کار می‌کرد.»

میکا: «پدرش کی بود؟»

جیمین: «یکی از اعضای قدیمی گودال. ولی بعد از اینکه گودال از هم پاشید، هوک ناپدید شد.»

میکا: «چرا؟»

جیمین: «چون پدرش توی یکی از درگیری‌ها کشته شد.»

میکا: «چه کسی کشتش؟»

جیمین نگاهش رو به من دوخت.

جیمین: «پدر تو.»

خشکم زد.

میکا: «چی؟»

جیمین: «توی یکی از درگیری‌های داخلی گودال. پدر تو و پدر من با هم تصمیم گرفتن که اعضای خائن رو حذف کنن. پدر هوک یکی از اون‌ها بود.»

میکا: «و هوک...»

جیمین: «از اون روز به بعد، هوک قسم خورد که انتقام پدرش رو بگیره.»

میکا: «از کی؟»

جیمین: «از همه. از پدر تو. از پدر من. و حالا...»

مکث کرد.

جیمین: «از ما.»

سکوت سنگینی اتاق رو گرفت.

میکا: «پس هوک تمام این سال‌ها کجا بود؟»

جیمین: «نمی‌دونم. ولی یه چیزی رو می‌دونم.»

میکا: «چی؟»

جیمین: «اینکه اون لیان رو فرستاد. لیان فقط یه سرباز بود. هوک مغز متفکره.»

میکا: «و اون دیشب...»

جیمین: «دیشب خودش اومد. یعنی دیگه نمی‌خواد مخفی بمونه.»

از جاش بلند شد و رفت سمت در فلزی.

جیمین: «باید بریم.»

میکا: «کجا؟»

جیمین: «عمارت. تهیونگ و جونگ‌کوک اونجان. باید قبل از هوک بهشون برسیم.»

میکا: «چطور بریم؟»

جیمین در فلزی رو باز کرد.

پشتش یه تونل دیگه بود.

میکا: «چند تا تونل مخفی داری؟»

جیمین: «به اندازه‌ی کافی.»

میکا: «خیلی خودشیفته‌ای.»

جیمین: «می‌دونم.»

وارد تونل شدیم. این بار جیمین یه چراغ‌قوه کوچیک از جیبش درآورد و روشن کرد.

میکا: «چرا از اول این رو روشن نکردی؟»

جیمین: «چون توی راهروی قبلی نور از بیرون می‌اومد. اینجا نه.»

میکا: «منطقیه.»

جیمین: «تو همیشه این‌قدر سؤال می‌پرسی؟»

میکا: «فقط وقتی با یه مافیا توی یه تونل تاریک گیر افتادم.»

جیمین: «شرایط خاصیه.»

میکا: «دقیقاً.»

چند دقیقه راه رفتیم.

ناگهان صدای یه انفجار از دور اومد.

زمین لرزید.

میکا: «چی بود؟!»

جیمین ایستاد. چهره‌اش سرد شد.

جیمین: «صدای انفجار از سمت عمارت اومد.»

میکا: «عمارت؟!»

جیمین: «تهیونگ و جونگ‌کوک...»

میکا: «باید سریع‌تر بریم!»

جیمین: «میکا، آروم باش.»

میکا: «چطور آروم باشم؟! اونا ممکنه مرده باشن!»

جیمین دستم رو گرفت.

جیمین: «گفتم آروم باش.»

نگاهش مستقیم توی چشم‌هام بود.

جیمین: «اگه با عجله بریم، ممکنه توی تله بیفتیم. هوک منتظر همینه.»

میکا: «پس چی کار کنیم؟»

جیمین: «اول باید بفهمیم چه اتفاقی افتاده.»

میکا: «چطور؟»

جیمین چراغ‌قوه رو خاموش کرد.

میکا: «چرا خاموشش کردی؟»

جیمین: «چون از اینجا به بعد، باید توی تاریکی بریم.»

میکا: «چرا؟»

جیمین: «چون تونل تموم می‌شه و ما می‌رسیم به یه خروجی که ممکنه تحت نظر باشه.»

میکا: «یعنی از اینجا به بعد باید مخفیانه بریم؟»

جیمین: «آره.»

میکا: «با این بازوی زخمی و پای لنگ؟»

جیمین: «تو می‌تونی.»

میکا: «از کجا مطمئنی؟»

جیمین: «چون تا الان تونستی.»

چند ثانیه بهش نگاه کردم.

میکا: «باشه. ولی اگه یه وقت یه‌مون زمین خورد، تقصیر توئه.»

جیمین: «چرا تقصیر من؟»

میکا: «چون تو راهنمای این مسیری.»

جیمین: «منطقیه.»

توی تاریکی راه افتادیم. جیمین جلو بود و من پشت سرش.

چند دقیقه بعد، یه نور کم‌سو از انتهای تونل دیده شد. و رفتیم جلوتر و به بیرون رسیدیم. سرما هوا شب خورد به صورتم.

جیمین: «رسیدیم.»

میکا: «اینجا کجاست؟»

جیمین: «پشت عمارت. حدود ۲ کیلو متر دورتر.»

میکا: «اون وقت چطور از اینجا بریم عمارت؟»

جیمین: «عاممم... خب... چیزه...»

یه دونه زدم تو پیشونیم.

جیمین: «ولی...»

جیمین: «می‌تونیم از جنگل بریم. راه داره. زودتر می‌رسیم.»

میکا: «امیدوارم حرفت مثل چیزی که گفتی باشه.»

جیمین: «خفه.»

یه دونه پس سری زدم بهش.

میکا: «خودت خفه شو عنتر.»

جیمین پشت سرشو گرفت و اخماش رفت تو هم. برگشت به سمت من و انگشت اشاره‌شو گرفت به سمت من و به حالت تهدید آمیز.

جیمین: «الان تو به من پس سری زدی؟»


ادامه دارد....


لایک کنید و نظر بدیننن🎀🔪
دیدگاه ها (۵)

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁸ویو میکا_____ماشین هن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط