یاد آن روزی که ما هم سایه بر سر داشتیم

یاد آن روزی که ما هم سایه بر سر داشتیم
همچو طفلان دگر، در خانه مادر داشتیم

جدّ ما پیغمبر از ما چهره پنهان کرد و باز
یادگاری همچو زهرا از پیمبر داشتیم

مادر مظلومه ما نیز رفت از دست ما
مرگ او را کی به این تعجیل باور داشتیم؟!

اندر آن روزی که آتش بر سرای ما زدند
ما در آن جا، حال مرغ سوخته پر داشتیم!

آمد و، رفت از جهان محسن در آن غوغا، دریغ!
آرزوی دیدن روی برادر داشتیم

مادر ما، خود ز حق می خواست مرگ خویش را
ورنه ما بهرش دعا با دیده تر داشتیم

روزهای آخر عمرش ز ما رومی گرفت!
چون علی، ما هم ازین غم دلْ پراخگر داشتیم!

در شب دفنش به ما معلوم شد این طُرفه راز
تا ز روی نیلگونش بوسه ای برداشتیم!

از کفن دستش برآمد، جسم ما دربرگرفت
جسم او را همچو جان ما نیز دربرداشتیم

از فراق روی مادر، با پدر هر روز و شب
دو برادر بزم ماتم با دو خواهر، داشتیم!
دیدگاه ها (۰)

#شب_عاشورا🏴 شب است و بوی جدایی ز کربلا آید ‏صدای ناله ی زینب...

یا حضرت خدیجه (س)از درد غربت داشت کوثر گریه میکردزهرا به روی...

آه ای زندگی منم که هنوزبا همه پوچی از تو لبریزمنه به فکرم که...

زندگي آه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم نه ...

آه ای زندگی منم که هنوزبا همه پوچی از تو لبریزمنه به فکرم که...

آه ای #زندگی منم که هنوز با همه #پوچی از تو لبریزم نه به فکر...

آه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم نه به فکر...

مرگ من روزی فرا خواهد رسیددر بهاری روشن از امواج نوردر زمستا...

آه ای #زندگی منم که هنوزبا همه #پوچی از تو لبریزمنه به #فکرم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط