رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part 69} 🌔
پایان ویو:
× اشکام میریخت...
به یاد خاطراتی که قرار نبود تکرار بشن...
× از لنا کمی فاصله گرفتم و همینطور که سرم پایین بود شروع نه حذف زدن کردم...
× لنا.....
& ....
× جوابی ازش نشنیدم...
پس شروع کردم به حرف زدن...
× لنا خوشکلم بلند شو ... میخوایم بریم بیرون...
& کجا ( سرد)
×,حرفی برای گفتن نداشتم... چطوری بهش بگم میخوام با یک فرد دیگه ازدواج کنم...
دوباره بغض لعنتی اومد سراغم ..
با صدای فردی شروع کلامم خفه شد..
ناشناس : میخواد با من ازدواج کنه واسه همین میخوایم لباس عروس بگیریم ( پوزخند)
& چی ... ( تعجب)
× بعدا برات توضیح میدم قشنگم ...
& چی رو میخوای توضیح بدی... دایی من شوهر تویه .. بعد میخوای با یکی دیگه ازدواج کنی... کاش از اول میدونستم چه آدمی هستی... ازت متنفرم..
×نه نه اون هیچی از من نمی دونست ...
ضربان قلبم تند شده بود..
ولی گریه نمیکردم.. با بهت به لنا نگاه میکردم...
من واسه نجات جون اون این کارو میکنم....
بدون نگاه کردن به لنا از اتاق خارج شدم .....
ناشناس: آمادش کن بیاریدش پایین...
خدمتکار: چشم ارباب...
× پایین پله ها نشسته بودم و داشتم گریه میکردم... کاش ای کاش میدونستی درد قلبم رو ...
لعنت بهم ... بچه حق داره... حق داره از من متنفر باشه...
× با برخورد دستی دور کمرم از جام بلند شدم ...
ناشناس: گفتم آمادش کنند... برو سوار ماشین....
× از اونجا اومدم بیرون...
بلاخره بعد از مدت ها هوای بیرون رو حس کردم ...
نفسی کشیدم و هوای خوب رو وارد ریه هام کردم...
او فرد سوار ماشینی شد که منم پشت سرش سوار ماشین شدم...
ناشناس: درو ببند ...
× خواستم درو ببندم که با دیدن جسه ریز لنا درو باز کردم ... خدمتکار بلندش کرد و روی صندلیش گذاشت...
× لنا کنارم بود .. ولی با صورتی که تنفر داخلش موج میزد...
ناشناس: حرکت کن...
بادیگارد: چشم...
× ماشین روشن شد و حرکت کرد...
از در عمارت خارج شدیم ... نگاهم به بیرون دادم ... گویا که چند ساله کره رو ندیده بودم....
به سمت جایی که لباس عروس میفروشند رفتیم...
× نگاهم به لنا دادم که داشت به بیرون نگاه میکرد نگاهش دنبال کردم که
ادامه دارد... 🌔
حمایت کمه واقعا از دستتون ناراحتم
پایان ویو:
× اشکام میریخت...
به یاد خاطراتی که قرار نبود تکرار بشن...
× از لنا کمی فاصله گرفتم و همینطور که سرم پایین بود شروع نه حذف زدن کردم...
× لنا.....
& ....
× جوابی ازش نشنیدم...
پس شروع کردم به حرف زدن...
× لنا خوشکلم بلند شو ... میخوایم بریم بیرون...
& کجا ( سرد)
×,حرفی برای گفتن نداشتم... چطوری بهش بگم میخوام با یک فرد دیگه ازدواج کنم...
دوباره بغض لعنتی اومد سراغم ..
با صدای فردی شروع کلامم خفه شد..
ناشناس : میخواد با من ازدواج کنه واسه همین میخوایم لباس عروس بگیریم ( پوزخند)
& چی ... ( تعجب)
× بعدا برات توضیح میدم قشنگم ...
& چی رو میخوای توضیح بدی... دایی من شوهر تویه .. بعد میخوای با یکی دیگه ازدواج کنی... کاش از اول میدونستم چه آدمی هستی... ازت متنفرم..
×نه نه اون هیچی از من نمی دونست ...
ضربان قلبم تند شده بود..
ولی گریه نمیکردم.. با بهت به لنا نگاه میکردم...
من واسه نجات جون اون این کارو میکنم....
بدون نگاه کردن به لنا از اتاق خارج شدم .....
ناشناس: آمادش کن بیاریدش پایین...
خدمتکار: چشم ارباب...
× پایین پله ها نشسته بودم و داشتم گریه میکردم... کاش ای کاش میدونستی درد قلبم رو ...
لعنت بهم ... بچه حق داره... حق داره از من متنفر باشه...
× با برخورد دستی دور کمرم از جام بلند شدم ...
ناشناس: گفتم آمادش کنند... برو سوار ماشین....
× از اونجا اومدم بیرون...
بلاخره بعد از مدت ها هوای بیرون رو حس کردم ...
نفسی کشیدم و هوای خوب رو وارد ریه هام کردم...
او فرد سوار ماشینی شد که منم پشت سرش سوار ماشین شدم...
ناشناس: درو ببند ...
× خواستم درو ببندم که با دیدن جسه ریز لنا درو باز کردم ... خدمتکار بلندش کرد و روی صندلیش گذاشت...
× لنا کنارم بود .. ولی با صورتی که تنفر داخلش موج میزد...
ناشناس: حرکت کن...
بادیگارد: چشم...
× ماشین روشن شد و حرکت کرد...
از در عمارت خارج شدیم ... نگاهم به بیرون دادم ... گویا که چند ساله کره رو ندیده بودم....
به سمت جایی که لباس عروس میفروشند رفتیم...
× نگاهم به لنا دادم که داشت به بیرون نگاه میکرد نگاهش دنبال کردم که
ادامه دارد... 🌔
حمایت کمه واقعا از دستتون ناراحتم
- ۳۹.۶k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط