تقدیم به خانوادههایی که چهل روز است

با داغ فرزند نفس میکشند...
چهل روز گذشت.
چهل روز از آن لحظه‌ای که زندگیِ دخترها و پسرهای این سرزمین ناگهان ایستاد.

چهل روز از چشم‌به‌راهیِ مادرهایی که هنوز با صدای هر زنگ در، دلشان می‌لرزد…
پدرهایی که هنوز بی‌اختیار به ساعت نگاه می‌کنند،
شاید که در باز شود و بگویند: «رسیدم.»

کودکانی که منتظر بودند بابا با دستِ پر برگردد خانه…
اما دیگر هیچ‌وقت برنگشت.

پسرهایی که در رؤیای ساختن آینده بودند،
دخترهایی که لباس سفید عروسی را در خیالشان پرو می‌کردند،
که بهترین شب زندگی‌شان را جشن بگیرند…

اما در یک چشم به هم زدن،
جای لباس سفید، کفن نشست.
جای جشن، شیون.
جای خنده، سکوت.

چهل روز از داغی می‌گذرد که بر دل این مردم نشست؛
داغی که هیچ واژه‌ای تاب توصیفش را ندارد.

روحشان شاد،
یادشان گرامی،
و نامشان تا همیشه در حافظه این سرزمین ماندگار. 🕊
دیدگاه ها (۲)

اولین نمیدونم تاریخ رو چه کسی گفت?

بالاخره قابوسنامه درسته یا کابوسنامه? چرا !?

عشق اغیشته به خون )پارت ۱۹۳دمنوش صبح روز جدید .. مین جی وارد...

khianat durooghin...26اون ا/ت بود خیلی عوض شده بود لباسش دار...

پدر و دکتر فرهاد.....حتما بخوان داستان را

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط