پارت بعدی 🎀

پارت بعدی 🎀

عصر همان روز...

ات جلوی کافه ایستاده بود و چند ثانیه به تابلوی بالای در نگاه کرد.

+ فقط یه ملاقات ساده... همین. 😑

نفس عمیقی کشید و وارد کافه شد.

چند لحظه بعد، پسری که پشت یکی از میزها نشسته بود، از جایش بلند شد.

لی جون هیه:ات؟

ات کمی مکث کرد.

+ بله... لی جون‌هیه؟

لی جون هیه:بله. خوشبختم.

ات روبه‌رویش نشست.

چند ثانیه سکوت بینشان برقرار شد.

جون‌هیه لبخند کوتاهی زد.

لی جون هیه:راستش... فکر کنم هردومون می‌دونیم چرا اینجاییم.

ات دست‌هایش را روی میز گذاشت.

+ آره. و من از همون اول می‌خوام یه چیز رو روشن کنم.

جون‌هیه با دقت نگاهش کرد.

+ من با ازدواج اجباری موافق نیستم.

جون‌هیه کمی متعجب شد.:منم همین‌طور.

ات ابرویش را بالا برد.

+ واقعاً؟

لی جون هیه :واقعاً. من هم امروز فقط اومدم ببینم خودت چه نظری داری.

ات کمی آرام‌تر شد.

+ پس حداقل سر این موضوع با هم مشکل نداریم.

جون‌هیه خندید.: فکر کنم شروع خوبی باشه.

ات هم لبخند خیلی کوچکی زد.

+ ولی هنوز به این معنی نیست که قبول کردم.

لی جون هیه:می‌دونم.

ات چند لحظه ساکت ماند.


+ خب... پس چرا قبول کردی بیای؟

جون‌هیه کمی فکر کرد.: چون فکر کردم شاید بهتر باشه قبل از اینکه خانواده‌ها برای ما تصمیم بگیرن، خودمون با هم صحبت کنیم.

ات آرام سرش را تکان داد.

+ این حرفت منطقیه.

برای اولین بار از وقتی وارد کافه شده بود، اخم ات کمی باز شد.

اما ناگهان گوشی‌اش زنگ خورد.

ات به صفحه نگاه کرد.

پیام کوتاهی از مادرش آمده بود:

«امیدوارم ملاقات خوبی داشته باشید. 🌷»

ات با دیدن پیام آهی کشید.

+ ظاهراً برای مامان من، همین الان همه‌چیز قطعی شده. 😑

جون‌هیه خندید.: پس باید ناامیدش کنیم. 😂

ات برای اولین بار واقعاً خندید.

+ دقیقاً. 😂🎀

بای بای 😘😘😘

شرط ها :
لایک 10
کامنت برای نظر یادت نره
5 بازنشر
دیدگاه ها (۲)

بانو فالوشه 🎀@rose1127

بانو فالوشه 🎀@v.ta.ta

فالوشه 🎀@jeon-jongkook

پارت ۲۹ 🖤چند روز بعد، همه‌چیز آرام‌تر شده بود. پرونده بسته ش...

ات هنوز دست کوک را رها نکرده بود.نسیم آرامی میان درخت‌های با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط