Bleeding heart part
Bleeding heart part⁶
همانطور که محو پسر بود یه نفر جلوش ایستاد و جلوی دیدش و گرفت. فحشی نثارش کرد و به بالا نگاه کرد تا صاحب بدن ث ببینه که با هانا روبرو شد که از اعصبانیت قرمز شده.
جِین نگاهی بهش کرد و گفت "عصبی میشی جذاب تر میشی ها"
هانا جیغی از روی فشار کشید و یقه جِین و گرفت و بلندش کرد و گفت "اول مزاحم کارم میشی حالا هم روی دوست پسرم نظر داری دختره عجیب غریب؟"
جِین: "دوست پسرت؟ ای بابا، همیشه انقدر بدشانس بودم؟" با بی خیالی گفت تا هانا عصبانی تر بشه
کم کم توجه بقیه به ما جلب شد از جمله اون پسر و دوستاش.
جِین چهرش جدی تر شد و گفت "بهتره همین الان يقم و ول کنی"
هانا پوزخند عصبی زد و دستشو بلند کرد تا بهش سیلی بزنه "میخوای چه غلطی کنی؟"
جِین با خونسردی دستش و گرفت و چرخوند. هانا از درد نفسش بند اومد.
آنا جلو اومد و جِین از هانا جدا کرد که با صدای معاون مدرسه همه رفتن پی کارشون.
تنها کسایی که هنوز وسط سالن ایستاده بودن جِین و آنا بودند.
'ویو جونگ کوک'
با پسرا نشسته بودیم که بعد از وارد شدن یه دختر با موهای کوتاه مشکی و چشمای آبی تهیونگ بت آرنج بهم زد. پوزخندی زدم و بدون نگاه کردن بهش گفتم: "دیدم."
تهیونگ خندید و گفت "ای لاشی"
بعد از چند دقیقه متوجه شدم هانا با اون دختر دعوا گرفته. دختره عین معتادا فقط با هانا لاس میزد. بعد از اینکه همه رفتن پی کارشون کوین اومد و با يه دستش یه پسر دیگه رو نگه داشته بود "ببنید چی پیدا کردم" پسره سرشو آورد بالا یه پسر با موهای قهوه ای که مثل یه بچه به خودش پیچیده بود و روی صورتش پر از زخم و کبودی بود....
همانطور که محو پسر بود یه نفر جلوش ایستاد و جلوی دیدش و گرفت. فحشی نثارش کرد و به بالا نگاه کرد تا صاحب بدن ث ببینه که با هانا روبرو شد که از اعصبانیت قرمز شده.
جِین نگاهی بهش کرد و گفت "عصبی میشی جذاب تر میشی ها"
هانا جیغی از روی فشار کشید و یقه جِین و گرفت و بلندش کرد و گفت "اول مزاحم کارم میشی حالا هم روی دوست پسرم نظر داری دختره عجیب غریب؟"
جِین: "دوست پسرت؟ ای بابا، همیشه انقدر بدشانس بودم؟" با بی خیالی گفت تا هانا عصبانی تر بشه
کم کم توجه بقیه به ما جلب شد از جمله اون پسر و دوستاش.
جِین چهرش جدی تر شد و گفت "بهتره همین الان يقم و ول کنی"
هانا پوزخند عصبی زد و دستشو بلند کرد تا بهش سیلی بزنه "میخوای چه غلطی کنی؟"
جِین با خونسردی دستش و گرفت و چرخوند. هانا از درد نفسش بند اومد.
آنا جلو اومد و جِین از هانا جدا کرد که با صدای معاون مدرسه همه رفتن پی کارشون.
تنها کسایی که هنوز وسط سالن ایستاده بودن جِین و آنا بودند.
'ویو جونگ کوک'
با پسرا نشسته بودیم که بعد از وارد شدن یه دختر با موهای کوتاه مشکی و چشمای آبی تهیونگ بت آرنج بهم زد. پوزخندی زدم و بدون نگاه کردن بهش گفتم: "دیدم."
تهیونگ خندید و گفت "ای لاشی"
بعد از چند دقیقه متوجه شدم هانا با اون دختر دعوا گرفته. دختره عین معتادا فقط با هانا لاس میزد. بعد از اینکه همه رفتن پی کارشون کوین اومد و با يه دستش یه پسر دیگه رو نگه داشته بود "ببنید چی پیدا کردم" پسره سرشو آورد بالا یه پسر با موهای قهوه ای که مثل یه بچه به خودش پیچیده بود و روی صورتش پر از زخم و کبودی بود....
- ۲۷۷
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط