چرا رفتی؟
چرا رفتی؟
نه... نگو رفتی.
همینطور ناپدید شدی.
کجایی وقتی دلم میگیرد از کسی؟
کجایی وقتی میخواهم فریاد بزنم «ببین چه بلایی سرم آوردند»؟
قبلاً فقط کافی بود بیایم سمت تو. تو گوش میدادی. تو هوایم را داشتی.
حالا اما...
با تاریکی حرف میزنم.
با جای خالی که جوابم را نمیدهد.
به در بسته میگویم «اذیتم کردند»... در که باز نمیشود.
و آن یکی...
آن که به خاطر تو از من کینه داشت.
آن که با من بد کرد چون تو را دوست داشت.
تا خودش نبین که پناهگاه از دست دادن یعنی چه،
تا خودش نچشد که ته این بیصدایی چه مزهای دارد،
نمیبخشمش. نه یک ذره.
اما تو...
بیا فقط یک بار سر من داد بزن.
بگو «چرا اینقدر شکنندهای؟»
بگو «مقصر خودتی...»
بعد من هم جوابت را بدهم، دعوا کنیم، قهر کنیم...
باشد.
هر چی.
فقط باش.
فقط یک جوری باش که صدايت برگردد.
نه... نگو رفتی.
همینطور ناپدید شدی.
کجایی وقتی دلم میگیرد از کسی؟
کجایی وقتی میخواهم فریاد بزنم «ببین چه بلایی سرم آوردند»؟
قبلاً فقط کافی بود بیایم سمت تو. تو گوش میدادی. تو هوایم را داشتی.
حالا اما...
با تاریکی حرف میزنم.
با جای خالی که جوابم را نمیدهد.
به در بسته میگویم «اذیتم کردند»... در که باز نمیشود.
و آن یکی...
آن که به خاطر تو از من کینه داشت.
آن که با من بد کرد چون تو را دوست داشت.
تا خودش نبین که پناهگاه از دست دادن یعنی چه،
تا خودش نچشد که ته این بیصدایی چه مزهای دارد،
نمیبخشمش. نه یک ذره.
اما تو...
بیا فقط یک بار سر من داد بزن.
بگو «چرا اینقدر شکنندهای؟»
بگو «مقصر خودتی...»
بعد من هم جوابت را بدهم، دعوا کنیم، قهر کنیم...
باشد.
هر چی.
فقط باش.
فقط یک جوری باش که صدايت برگردد.
- ۲۰۱
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط