ولی نگاه های تهیونگ به پسرش

*-ولی نگاه های تهیونگ به پسرش..
که اصلا تغییر نکردن:)*

-حداقل یونگیم نگفت داداش دوربین اینوره..کم به پسرت خیره شو..
-من نمیرم براشون؟
دیدگاه ها (۰)

🐯 *: من با گلدن دوباره عاشق شدم...*-وات؟دهنت بسته نمیمونه نه...

*-تو رو به موسی بیاین بگین اینجا چه خبره؟؟؟خدای من..امروز رو...

🐯 *: منم باید میکاپی چیزی ‌کنم؟🐰 : نه هیونگ.. در هر حال خوب ...

-وای اینارو...نمیگین یونگی اونجا یه وقت حس سینگلی بهش دس مید...

بچه ها ، میدونستید چرا قبلا خیلی کم رمان میزاشتم یا اصلا یه ...

عشق اغیشته به خون )پارت ۱۵۱مادر بزرگ با لبخند گفت : داماد می...

عشق اغیشته به خون )پارت ۱۹۱تهیونگ اول خندید و بعد از خنده شی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط