وقتی که دلتنگی

وقتی که دلتنگی
کاردش به استخوانم میرسد
و با تمام وجود روی استخوان های
گلویم میفشارد همانند
عصاره‌ایی ردی از اشک
گونه‌هایم را تر میکند ،
درد ِ بدیست نه کسی
کارد را میبیند نه گوشت و استخوان
تحت فشار مرا دستم به جایی بند نمیشود
و دلم برای کسی تنگ میشود
که دیگرنیست ،
تنها خاطرات ِتلخ وشیرینش در
جولان‌گاه دل دست و پنجه
نرم میکند ...
دیدگاه ها (۰)

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفتپرده‌ی خلوت این غمکده بال...

خیلی وقتا تایپ کردم نوشتم و نوشتم بعدش به خودم گفتم خوب که چ...

من به خانه بازگشتم، مادرم پرسید:میوه از میدان خریدی هیچ؟- می...

ساقه نمی لرزد، آب از رفتن خسته است،تو نیستی ، نوسان نیست! تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط