اون قدیم ترها یکروز عصر وقتی

اون قدیم ترها یکروز عصر وقتی
وارد موسسه ای که مدیرش بودم دیدم
خانمی باموهای بلندکه ریخته روی پشتش وپشتش به من هست به یه نقطه ای از اسمان خیره شده از اونجایی
که ورود خانم به اونجا ممنوع بود یکی افرادمسئول را صدا کردم گفتم باز من رفتم بیرون ،گفت مگه چیشده ،،،گفتم اینو کی راه داده باکی کار داره ،گفت باشما کارداره گفت دوست شماست ،باخودم گفتم ای وای باز یه دردسر،عصبانی شده بودم رفتم سمتش
باعصبانیت گفتم خانم مخترم چه دوستی بامن داری شما ،وقتی برگشت گفت عاشقتم حرفیه ،،،،
بغلش کردم چقدر عوض شده بود،هردوتا
به گریه افتادیم اون بمن میگفت بازم گل کاشتی بچه خوشگل منم ،میگفتم حامداخه چی بهت بگم مگه قول نداده بودی ...
حامد حاکان بود در روزهای اوج اما😔😔😔😔😔😔😔😔😔
امشب یادت افتادم دوست وهمکلاسی فراموش شده من ،هنوزم بخاطرت وقتی
پدرتومیبینم باتمام نفرت بهش نکاه میکنم ...
یادونامت گرامی
صداتو گوش میکنم بیادت
توهم اسممو صدا کن....
دیدگاه ها (۰)

بیادتم رفیق یادم کن...

هنوزم یارتنهایم

آنقدر از تو مینویسم...آنقدر از تو میگویم...که همین کلمات برا...

خواستم سگهای وحشی رو بهتون نشون بدم عکسش اتفاق افتاد

توی مسیر صحبتی نکردیم رسیدیم خونه من خودمو انداختم رو مبل و ...

part 8

از زبان ا/ت زنگ زدم به یوجین آدرس رو ازش گرفتم ولی گفتم که ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط