مادر بزرگ عطر برنج شمال بود
مادر بزرگ عطر برنج شمال بود
کم بود نان سفرهاش اما حلال بود!
در دستهای ظرفِ گُلِ سرخیاش مدام
یک قاچ سیب و چند پر پرتقال بود
یادش بخیر! آمدن از خانۀ «عزیز»
بی پاکت نخودچی و کشمش محال بود
با او همیشه قصه و سوغاتی و غزل
با او به قول ما نوهها عشق و حال بود
غیر از «علی» نبرد به لب نام دیگری
پیشش «پدربزرگ» تمام و کمال بود
مادربزرگ سوی خدای بزرگ رفت!
او مرد؟ این همیشه برایم سوال بود
«هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق»
او هست! خواجه شعر تو شاهد مثال بود
کم بود نان سفرهاش اما حلال بود!
در دستهای ظرفِ گُلِ سرخیاش مدام
یک قاچ سیب و چند پر پرتقال بود
یادش بخیر! آمدن از خانۀ «عزیز»
بی پاکت نخودچی و کشمش محال بود
با او همیشه قصه و سوغاتی و غزل
با او به قول ما نوهها عشق و حال بود
غیر از «علی» نبرد به لب نام دیگری
پیشش «پدربزرگ» تمام و کمال بود
مادربزرگ سوی خدای بزرگ رفت!
او مرد؟ این همیشه برایم سوال بود
«هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق»
او هست! خواجه شعر تو شاهد مثال بود
- ۲.۴k
- ۰۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط