چهارم مرداد ۱۴۰۵.

بسم الله الرحمن الرحيم

بچه بودم؛هربار که سال جدید آغاز میشد و چهرتون از تلویزیون خانه مان پخش می‌شد خوشحال میشدم.
برای اینکه سالی دیگر هم شما بودین،
شما بودین تا شعار سال رو تعیین کنین.
برایم همینکه شما باشین کافی بود،به سخنرانی تان گوش نمی‌دادم‌!
با خودم میگفتم"حالا مهم نیست میتوانم بزرگ شدم به آن ها گوش بدم و عمل کنم".!
اما چه می‌دانستم قرار است از بین ما بروی؟
چه می‌دانستم قرار است روزی در تشییع ات شرکت کنم؟
چه می‌دانستم قرار است روزی برایت حلوا درست کنیم؟
چه می‌دانستم قرار است بعد سال ها در حرم امام رضا آرام بگیری؟
شما رفتین اما من ماندم با حسرت هایم؛
حسرت یک چفیه..
حسرت یک انگشتر‌..
و حسرت دیدن شما...
حسودی میکردم وفتی می دیدم دیگران شما را از نزدیک می‌بینند‌.
هربار به خودم قول میدادم که بتوانم کاره ای بشوم تا با شما را از نزدیک دیدار کنم..
و شد،
شما را دیدم.
اما چهره تان را نه..
لبخند تان را نه..
نتوانستم از شما چفیه بگیرم.
میدانید چرا؟
چون اینبار شما نبودین،فقط پیکرتان بود که در تابوت آرام گرفته بود...

آمدی جانم به قربانت ولی بی جان چرا؟
دیدگاه ها (۰)

شانزدهم تیر ۱۴۰۵.

بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۵.

Mafia-Knig پادشاه مافیا

و امروز، ۱۲ ژوئن؛ آخرین صفحه از فصلی را بستم که روزی همه‌ی د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط