امروز یه پیرمرد پیرزنی رو صندلی کنار پارک نشسته بودن که یهو پیرمرده برگشت ...


امروز یه پیرمرد پیرزنی، رو صندلی کنار پارک نشسته بودن که یهو پیرمرده برگشت به زنش گفت :
"قربون خدایی برم که تورو آفرید".
نمی دونم پیرزنه اون لحظه چه حسی داشت
ولی حقیقتا قربون صدقه به این قشنگی ندیده بودم ... دلم از این عشقا خواست-
دیدگاه ها (۰)

یه رفیق #کورد داشتم ؛همیشه اونی که دوسش داشت رو #مـالگم صدا ...

ما #کوردا اگه خیلی کسی و دوس داشته باشیم بهش میگیم دَردِد لَ...

ولی این درسته که ما کم کم شبیه اون کسی میشیم که بینهایت دوسش...

من بَلد نیستمکاری کنم دلتنگم بشی..من از سیاست های دخترونه وا...

#گابلین Part17^صبح^از خواب بیدار میشن ☆: خرگوشی پاشو باید بر...

شیر سرد از روی پیش‌بند ات سرازیر شد و روی کفش‌هایش ریخت. سو-...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط