عشق پنهان
#عشق پنهان
پارت ۷
وسط صحبتها گوشیم زنگ خورد. شماره جونگکوک بود .شجاعت نداشتم جواب بدم. اون لحظه حس کردم اگه جونگکوک زنگ زده، حتما یه خبر مهم داره، یا اینکه داره امتحانم میکنه که چقدر بهش وفادارم.
ا.ت: از این فکرا در اومدمو گوشیمو سایلنت کردم و گذاشتم زیر میز .
وو بین:چرا گوشیتو سایلنت کردی ؟ شاید کار مهمی داشت باشه.
ا.ت: «نه، نه. یه دوست بود. مهم نیست.»
وو بین : «اگه مهمه، بهتره جواب بدی. ما که چیزی نمیگیم.» **وو بین عین آدمای خوب و روشن فکر حرف زد، اما اون لحن پنهانی یه چیزیو بهم میگفت: **تو باید الان فقط حواست به من باشه.**
مامان تند تند حرف وو بین رو تأیید کرد: «دیدی؟ وو بین چقدر فهمیدهست. برو جواب بده.»
از ترس اینکه جونگکوک هی زنگ بزنه و داستان بشه، از جا بلند شدم. «میرم توی آشپزخونه جواب میدم.»
وقتی رفتم توی آشپزخونه، گوشی رو برداشتم.
**جونگکوک.**«الو؟»
«کجایی؟ چرا جواب نمیدادی؟» (صداش کمی عصبی بود.)
ا.ت: «مهمون داریم جونگکوک. وو بین اینجاست، با خانوادش.»( آروم گفتم.)
یه سکوت طولانی افتاد. بعد جونگکوک پوزخندی زد که از پشت تلفن هم حس میشد. «جدی؟ دارن عروسیت رو میگیرن؟ خیلی خوبه. تو هم که مشغول بله قربان گفتنی.»
ا.ت: «جونگکوک، اینطور نیست! من دارم سعی میکنم اوضاع رو مدیریت کنم.»
جونگ کوک: «مدیریت؟ ا.ت، تا کی میخوای مدیریت کنی؟ یه هفتهست صدات سرده. من واقعاً نمیدونم باید چیکار کنم. اگه نمیتونی، بهم بگو. لازم نیست خودتو عذاب بدی.»
ا.ت:«چی میگی تو؟ من تو رو دوست دارم! چرا اینقدر زود داری جا میزنی؟» (صدای من داشت بلند میشد.)
«صدات خیلی بلنده ، امکانداره مامانت بشنوه! آروم باش.»
از ترس اینکه مامانم چیزی بفهمه، سریع گفتم: «باید قطع کنم. بعداً بهت زنگ میزنم. فعلاً.»
بدون اینکه منتظر جوابش بمونم، تماس رو قطع کردم. قلبم داشت از جا کنده میشد. جونگکوک فکر میکرد دارم جا میزنم؟ اون نمیدونست چقدر برای حفظ این رابطه دارم از درون له میشم.
پارت ۷
وسط صحبتها گوشیم زنگ خورد. شماره جونگکوک بود .شجاعت نداشتم جواب بدم. اون لحظه حس کردم اگه جونگکوک زنگ زده، حتما یه خبر مهم داره، یا اینکه داره امتحانم میکنه که چقدر بهش وفادارم.
ا.ت: از این فکرا در اومدمو گوشیمو سایلنت کردم و گذاشتم زیر میز .
وو بین:چرا گوشیتو سایلنت کردی ؟ شاید کار مهمی داشت باشه.
ا.ت: «نه، نه. یه دوست بود. مهم نیست.»
وو بین : «اگه مهمه، بهتره جواب بدی. ما که چیزی نمیگیم.» **وو بین عین آدمای خوب و روشن فکر حرف زد، اما اون لحن پنهانی یه چیزیو بهم میگفت: **تو باید الان فقط حواست به من باشه.**
مامان تند تند حرف وو بین رو تأیید کرد: «دیدی؟ وو بین چقدر فهمیدهست. برو جواب بده.»
از ترس اینکه جونگکوک هی زنگ بزنه و داستان بشه، از جا بلند شدم. «میرم توی آشپزخونه جواب میدم.»
وقتی رفتم توی آشپزخونه، گوشی رو برداشتم.
**جونگکوک.**«الو؟»
«کجایی؟ چرا جواب نمیدادی؟» (صداش کمی عصبی بود.)
ا.ت: «مهمون داریم جونگکوک. وو بین اینجاست، با خانوادش.»( آروم گفتم.)
یه سکوت طولانی افتاد. بعد جونگکوک پوزخندی زد که از پشت تلفن هم حس میشد. «جدی؟ دارن عروسیت رو میگیرن؟ خیلی خوبه. تو هم که مشغول بله قربان گفتنی.»
ا.ت: «جونگکوک، اینطور نیست! من دارم سعی میکنم اوضاع رو مدیریت کنم.»
جونگ کوک: «مدیریت؟ ا.ت، تا کی میخوای مدیریت کنی؟ یه هفتهست صدات سرده. من واقعاً نمیدونم باید چیکار کنم. اگه نمیتونی، بهم بگو. لازم نیست خودتو عذاب بدی.»
ا.ت:«چی میگی تو؟ من تو رو دوست دارم! چرا اینقدر زود داری جا میزنی؟» (صدای من داشت بلند میشد.)
«صدات خیلی بلنده ، امکانداره مامانت بشنوه! آروم باش.»
از ترس اینکه مامانم چیزی بفهمه، سریع گفتم: «باید قطع کنم. بعداً بهت زنگ میزنم. فعلاً.»
بدون اینکه منتظر جوابش بمونم، تماس رو قطع کردم. قلبم داشت از جا کنده میشد. جونگکوک فکر میکرد دارم جا میزنم؟ اون نمیدونست چقدر برای حفظ این رابطه دارم از درون له میشم.
- ۳.۲k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط