در تماشاخانهی سکوت من و خاطرهات بر صحنهای سوخته ایستا
در تماشاخانهی سکوت، من و خاطرهات بر صحنهای سوخته ایستادهایم.
نورِ سردِ تردید از سقف میچکد و زمان، چون کارگردانی خسته، آخرین دیالوگِ زندگی را به تعلیق میبرد.
تو رفتی، بیآنکه پرده فرو افتد؛
و من ماندم میانِ طوفانِ بیتکرارِ نبودنت،
در حالی که ثانیهها، یکییکی، در نقشِ دلقکهای فرسوده، از من خداحافظی میکنند.
ای کاش میدانستی چگونه هر نبضِ من، به صدایِ گامهایت بدل میشود،
چگونه قلبم به تماشایِ بیرحمانهِ بودنِ تو در صحنهای دیگر، ایمانش را میسوزاند.
تو تکیهگاهِ رؤیاهایی بودی که هنوز بر بادِ بیاعتناییات تکیه دارند،
و من، همان عنصرِ شکستخوردهام که در فیلمنامهی مقدّرِ تو،
نقشِ «فراموششده» را بازی میکند.
ای قامتِ ممتنعِ رؤیت،
نامت چون نوری لرزان، از قابِ حافظه بیرون نمیرود.
من حافظِ تصویری محو از توأم؛ تصویری که هر بار،
با لمسِ خیالِ تو، از نو میسوزد و زاده میشود.
در سکانسِ بعد، باران میبارد — بیتو.
باران، هنرپیشهای است که نقشِ «تو» را بد بازی میکند:
نرم است چون صدایت، اما هر قطرهاش، بر استخوانهای خاطرهام تیغ میکشد.
دستهایت، یادگاریاند از اصواتِ خاموش.
هنوز بر گونهی شب، ردّ عبورشان پیداست.
ماه، در غیابت، نقشی از اندوه بر چهره گرفته،
و ستارگان، به احترامِ نامت، از گفتن صرفنظر کردهاند.
من، آخرین بینندهی فیلمی تاریکم،
که پایانش نه عشق است، نه مرگ —
بل سقوطی بیصدا به درّهی احتمال.
در انسجامِ این ویرانی، تنها حروفاند که مقاومت میکنند:
مینویسم، تا از تو دور نشوم.
مینویسم، چون تنها در واژهها هنوز زندهای.
و جهان، آرامآرام، از فریمِ نگاهت خارج میشود...
اما من
در همان «سکانسِ لحظهها»
گُم ماندهام؛
جایی میانِ «وداع» و «رویا»،
که کسی فریاد نمیزند:
کات! -
#دُژَم
نورِ سردِ تردید از سقف میچکد و زمان، چون کارگردانی خسته، آخرین دیالوگِ زندگی را به تعلیق میبرد.
تو رفتی، بیآنکه پرده فرو افتد؛
و من ماندم میانِ طوفانِ بیتکرارِ نبودنت،
در حالی که ثانیهها، یکییکی، در نقشِ دلقکهای فرسوده، از من خداحافظی میکنند.
ای کاش میدانستی چگونه هر نبضِ من، به صدایِ گامهایت بدل میشود،
چگونه قلبم به تماشایِ بیرحمانهِ بودنِ تو در صحنهای دیگر، ایمانش را میسوزاند.
تو تکیهگاهِ رؤیاهایی بودی که هنوز بر بادِ بیاعتناییات تکیه دارند،
و من، همان عنصرِ شکستخوردهام که در فیلمنامهی مقدّرِ تو،
نقشِ «فراموششده» را بازی میکند.
ای قامتِ ممتنعِ رؤیت،
نامت چون نوری لرزان، از قابِ حافظه بیرون نمیرود.
من حافظِ تصویری محو از توأم؛ تصویری که هر بار،
با لمسِ خیالِ تو، از نو میسوزد و زاده میشود.
در سکانسِ بعد، باران میبارد — بیتو.
باران، هنرپیشهای است که نقشِ «تو» را بد بازی میکند:
نرم است چون صدایت، اما هر قطرهاش، بر استخوانهای خاطرهام تیغ میکشد.
دستهایت، یادگاریاند از اصواتِ خاموش.
هنوز بر گونهی شب، ردّ عبورشان پیداست.
ماه، در غیابت، نقشی از اندوه بر چهره گرفته،
و ستارگان، به احترامِ نامت، از گفتن صرفنظر کردهاند.
من، آخرین بینندهی فیلمی تاریکم،
که پایانش نه عشق است، نه مرگ —
بل سقوطی بیصدا به درّهی احتمال.
در انسجامِ این ویرانی، تنها حروفاند که مقاومت میکنند:
مینویسم، تا از تو دور نشوم.
مینویسم، چون تنها در واژهها هنوز زندهای.
و جهان، آرامآرام، از فریمِ نگاهت خارج میشود...
اما من
در همان «سکانسِ لحظهها»
گُم ماندهام؛
جایی میانِ «وداع» و «رویا»،
که کسی فریاد نمیزند:
کات! -
#دُژَم
- ۴۴۷
- ۱۰ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط