یادته؟ یه روزکه زنگ زدم فقط بوق… بوق… بوق… هیچ‌کس پشت خط

یادته؟ یه روزکه زنگ زدم فقط بوق… بوق… بوق… هیچ‌کس پشت خط نبود. یاد اون روز افتادم که سه‌ساعت تمام، خیابون‌ها رو زیر پام گذاشتم و با همین گوشی، با همین لعنتیِ تو دستم، هزار بار بهت زنگ زدم. کاش اون بوق‌های ممتدِ اشغال بودن هیچ‌وقت اختراع نمی‌شد. بیش‌تر از بیست بار… . کاش فقط برمی‌داشتی، کاش می‌گفتی “مزاحمم نشو”، کاش داد می‌زدی، ولی بلاک نمی‌کردی… کاش اون دروغِ “کار داشتم” رو نمی‌گفتی؛ اون حرفت آبرویِ احساسم رو پیشِ خودم برد.

بی‌انصاف، یادت رفت؟ من چند ساعت بعدش قرار بود برم زیر تیغِ جراحی. من فقط یه حق داشتم، حقِ اینکه قبلِ اینکه به هوش بیام یا نه، صدات رو بشنوم. همین… همین حقِ کوچیک رو هم ازم دریغ کردی.
عشقم رو حروم کردی، غرورم رو تیکه پاره کردی… کاش فقط یه کلمه می‌گفتی “چرا”.

ولی می‌دونی؟ شاید یه روز، یه روزِ دور، بالاخره پات به اونجایی برسه که خاکِ منِ؛ دست می‌کشی روی سنگِ سرد و می‌گی: “اومدم دیدنت، اومدم حرف بزنیم، پاشو…” اما اون موقع، نوبتِ سکوتِ منه. اون موقع دیگه خبری از بوق‌های ممتد نیست؛ فقط سکوتِ مطلقِ من و سنگِ سردِ قبر من و دیدار تو»
دیدگاه ها (۲)

#بدون شرح

می‌دونی… یه وقتایی با خودم می‌گم تو بردی دختر! آره، شاید تو ...

سه سال و یک ماه و شانزده روز و چهار ساعت… این شمارش معکوسِ ت...

همخونه اجباری.. پارت 92."ویو جئون جونگ کوک"اون شب...تقریباً ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط