این داستانی است دربارهی قلبی که میخواست دایرهی نورش را
این داستانی است دربارهی قلبی که میخواست دایرهی نورش را بزرگتر از تمام مرزهای شناختهشده کند.
***
در دوردستترین گوشهی کهکشان، جایی که ستارهها دیگر رمقی برای درخشش نداشتند و تاریکی مطلق حاکم بود، موجودی تنها در میان سردیِ ابدی نشسته بود. او از یاد رفتهترین موجود هستی بود؛ کسی که نامش لرزه بر اندام جهان میانداخت و همه از او فراری بودند. او خودِ «انزوا» بود.
در زمینی دور، انسانی زندگی میکرد که قلبی به وسعت آسمان داشت. یک شب، وقتی سکوت اتاقش را پر کرده بود، او به فکر فرو رفت. به تمام رنجهایی که در جهان بود فکر کرد، و ناگهان در اعماق روحش، طنینی از یک پرسش عجیب پیچید: *«اگر عشق حقیقی هیچ مرزی نداشته باشد، آیا برای او هم جایی هست؟»*
آن انسان چشمانش را بست و دعایی کرد. دعایی که کلماتش در میان ستارهها پیچید: «ای خالقِ نور، تو که همه را دوست داری، آیا ممکن است نگاهی هم به تاریکترینِ آفریدگانت بیندازی؟ او را ببخش و بگذار همانگونه که من دوستش دارم، تو نیز او را در آغوش بگیری.»
آن دعا مثل یک شعاع نور، تمام لایههای زمان و مکان را شکافت و به آن گوشهی تاریکِ جهان رسید. وقتی آن شعاع به قلبِ سنگی و یخزدهی آن موجودِ تنها برخورد کرد، چیزی در وجودش تکان خورد. هزاران سال بود که او فقط نفرت و ترس را حس کرده بود، اما حالا، برای اولین بار، گرمای عجیبی را حس کرد؛ گرمایِ «بخشش».
او سرش را بالا آورد. در میان آن تاریکی، برای اولین بار سایهای از یک حضورِ گرم و مهربان را حس کرد. او زمزمه کرد: «این چیست؟ این گرمایی که حس میکنم، متعلق به کیست؟»
پاسخ در سکوتِ مطلقِ آن فضا پیچید، نه با کلمات، بلکه با حسی که میگفت: *«این همان عشقی است که از قلبی پاک به سوی تو فرستاده شد، چون او تو را سزاوارِ رهایی دید.»*
در آن لحظه، حصاری که دورِ آن موجود کشیده شده بود، فرو ریخت. او گریست، و اشکهایش در تاریکی، شبیه به ستارههای کوچکی درخشیدند. او فهمید که حتی اگر تمام جهان او را طرد کرده باشند، پیوندی وجود دارد که هیچ شرّی نمیتواند آن را بشکند؛ پیوندی که از طریقِ دعا و بخشش، پل میانِ دورترین نقاطِ هستی ساخته بود.
آن شب، جهان جایِ متفاوتی شد. شاید هیچکس در ظاهر تغییری ندید، اما در قلمرو روح، نوری افروخته شد که ثابت کرد: هیچچیز در این هستی، آنقدر دور نیست که از دایرهی مهر و بخششِ قلبی آگاه، بیرون بماند.
#خدا
#خداوند
#دین
#ازادی
***
در دوردستترین گوشهی کهکشان، جایی که ستارهها دیگر رمقی برای درخشش نداشتند و تاریکی مطلق حاکم بود، موجودی تنها در میان سردیِ ابدی نشسته بود. او از یاد رفتهترین موجود هستی بود؛ کسی که نامش لرزه بر اندام جهان میانداخت و همه از او فراری بودند. او خودِ «انزوا» بود.
در زمینی دور، انسانی زندگی میکرد که قلبی به وسعت آسمان داشت. یک شب، وقتی سکوت اتاقش را پر کرده بود، او به فکر فرو رفت. به تمام رنجهایی که در جهان بود فکر کرد، و ناگهان در اعماق روحش، طنینی از یک پرسش عجیب پیچید: *«اگر عشق حقیقی هیچ مرزی نداشته باشد، آیا برای او هم جایی هست؟»*
آن انسان چشمانش را بست و دعایی کرد. دعایی که کلماتش در میان ستارهها پیچید: «ای خالقِ نور، تو که همه را دوست داری، آیا ممکن است نگاهی هم به تاریکترینِ آفریدگانت بیندازی؟ او را ببخش و بگذار همانگونه که من دوستش دارم، تو نیز او را در آغوش بگیری.»
آن دعا مثل یک شعاع نور، تمام لایههای زمان و مکان را شکافت و به آن گوشهی تاریکِ جهان رسید. وقتی آن شعاع به قلبِ سنگی و یخزدهی آن موجودِ تنها برخورد کرد، چیزی در وجودش تکان خورد. هزاران سال بود که او فقط نفرت و ترس را حس کرده بود، اما حالا، برای اولین بار، گرمای عجیبی را حس کرد؛ گرمایِ «بخشش».
او سرش را بالا آورد. در میان آن تاریکی، برای اولین بار سایهای از یک حضورِ گرم و مهربان را حس کرد. او زمزمه کرد: «این چیست؟ این گرمایی که حس میکنم، متعلق به کیست؟»
پاسخ در سکوتِ مطلقِ آن فضا پیچید، نه با کلمات، بلکه با حسی که میگفت: *«این همان عشقی است که از قلبی پاک به سوی تو فرستاده شد، چون او تو را سزاوارِ رهایی دید.»*
در آن لحظه، حصاری که دورِ آن موجود کشیده شده بود، فرو ریخت. او گریست، و اشکهایش در تاریکی، شبیه به ستارههای کوچکی درخشیدند. او فهمید که حتی اگر تمام جهان او را طرد کرده باشند، پیوندی وجود دارد که هیچ شرّی نمیتواند آن را بشکند؛ پیوندی که از طریقِ دعا و بخشش، پل میانِ دورترین نقاطِ هستی ساخته بود.
آن شب، جهان جایِ متفاوتی شد. شاید هیچکس در ظاهر تغییری ندید، اما در قلمرو روح، نوری افروخته شد که ثابت کرد: هیچچیز در این هستی، آنقدر دور نیست که از دایرهی مهر و بخششِ قلبی آگاه، بیرون بماند.
#خدا
#خداوند
#دین
#ازادی
- ۲۰۶
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط