مرا نمی توان شناخت

مرا نمی‌ توان شناخت
بهتر از آنکه تو شناخته‌ ای
چشمان تو، که ما هر دو،
در آن‌ها به خواب فرو می‌رویم
به روشنایی‌های انسانی من
سرنوشتی زیباتر از شب‌های جهان می‌بخشند
چشمان تو که
در آن‌ها به سیر و سفر می‌پردازم
به جان جاده‌ها
احساسی بیگانه از زمین می‌بخشند
چشمانت
که تنهایی بی‌پایان ما را می‌نمایانند
آن نیستند که خود می‌پنداشتند
تو را نمی‌توان شناخت
بهتر از آنکه من شناخته‌ ام.
@lovebandar
دیدگاه ها (۰)

نبخش،بزار یاد بگیرن ک نباید اشتباه کنن...همیشه میگفتم جواب ب...

تو عشق بودیاین رااز بوی تن‌ات فهمیدمشاید هم خیلی دیربه تو رس...

آواز تازه ای بخوانآوازی شبیه نوای داوودبا غزلی به زیبایی غزل...

راضی ام اگر عاشقانه بمیرمراضی ام که من با عشق زاده می شومو ب...

پژو 406 فیس لیفت شده در سال 2001 در داخل عکس ها میتونید تغیی...

خب خب🪼 ، یک‌سری متن هایی نوشته شد تو این پست ( https://wisgo...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط