عاشقانه های شبنم

عشق ؛ در برقِ نگاهم که نشست
آینه تاب نیآورد و شکست
کاش در حسرتِ محبوبه ی شب
عمر ! بیهوده نمی رفت ز دست
سوختم در غمِ عشقی که مرا
بی وفا بوده از آن روزِ الست
خونِ دل خوردم و این عمرِ گران
رفت بر باد و شدم ساغر مست
نیست معلوم مرا شام دگر
آرزوها ز دلِ خسته گُسست
باز خورشید غروبش به نظر
در شبی سرد همی منتظر ست
تا که پیدا شود آن ماهِ شبم
سایه ام با غمِ خورشید شکست
دیدگاه ها (۰)

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

من جار زنم در پی ان یار هر دم بزنم بر دل دلدار ای هستی من چر...

هوشم ربوده ماه قدح نوشیخورشید روی زهره بناگوشیزنجیر دل ز جعد...

دلِ  دیوانه دیشب عالمی داشتجدا زان چشم غمگینت غمی داشتشبی بو...

مرا ز دوریِ رویت به دل قراری نیستبیا بیا که مرا تابِ انتظاری...

امشب بیا درد و دل کردنم گوش کنفردا که رفتی ز پیشم فراموش کند...

گاهی به سرم میزند افسانه بگویماز عاقبــت یـک دل دیـوانه بگو...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط