Love and power
Love and power ❤️⚡️
Part 15
تهیونگ: اگه داد چی؟...
جئون: آهان.. اونوقت چطوری؟...
تهیونگ: اگه مخش رو بزنم چی؟...
جئون: آهان اون وقت بعدش؟...
تهیونگ: ببین اول مخش رو میزنم..خرش میکنم...بعد که عاشق شد...خرش میکنم سهام شرکت رو بفروشه...وقتی فروخت...بای بای...
جئون: آهان اونوقت چطوری قراره عاشقت شه...
تهیونگ: به راحتی...خره...با تیپ خفن و خوشتیپ و پول...خر میشه...به همین راحتی...
جئون: باشه فقط برو...از جلو چشمام دور شو...فقط برو یه جوری اینو درست کن...
تهیونگ: چشم...راستی مراقبش باش...شرایط روحی درستی نداره...افسردگی داره...شدید
جئون: کی؟...این؟...(اشاره به مرلین)
تهیونگ: آره...همین این...
جئون به طرف مرلین سر چرخوند و نگاهی بهش کرد...بعد خیلی آروم گفت...
جئون: باشه
تهیونگ: من دیگه میرم...فردا میام بهش سر میزنم...اتفاقی افتاد زنگ بزن...
جئون: باش...برو..
تهیونگ: خداحافظ...خداحافظ (با لحن اهنگی)
جئون: منگل...من نمیدونم کی از این میترسه...
تهیونگ به محض خروج از اتاق...از این رو به اون رو شد..یه آدم سرد و خشک و خشتن..ماسکش جلوی صورتش بود..ولی خوب..همه ازش میترسیدند...
(کوک داداش فهمیدی کیا ازش میترستن؟😂)
چشماش رو باز کرد...همه جا تار بود...بدنش به شدت درد میکرد...خواست بلند شه که زیر دلش به شدت درد گرفت..جوری که دادش هوا رفت...
مرلین: اخخخخخ
جئون: چی شد...خوبی؟...درد داری؟...
مرلین با دیدن جئون لحضه ای هنگ کرد...ولی بعد به خودش اومد خواست بلند شه که باز دل درد نزاشت...
جئون: بخواب...بخواب بلند نشو...
مرلین: رئیس..ببخشید...مزاحم شما هم شدیم...
....
ادامه دارد...
...
خوشگلاااااا
شرایططط
۲۵ لایک
۲۵ کامنت
بتروکنیدد💖
Part 15
تهیونگ: اگه داد چی؟...
جئون: آهان.. اونوقت چطوری؟...
تهیونگ: اگه مخش رو بزنم چی؟...
جئون: آهان اون وقت بعدش؟...
تهیونگ: ببین اول مخش رو میزنم..خرش میکنم...بعد که عاشق شد...خرش میکنم سهام شرکت رو بفروشه...وقتی فروخت...بای بای...
جئون: آهان اونوقت چطوری قراره عاشقت شه...
تهیونگ: به راحتی...خره...با تیپ خفن و خوشتیپ و پول...خر میشه...به همین راحتی...
جئون: باشه فقط برو...از جلو چشمام دور شو...فقط برو یه جوری اینو درست کن...
تهیونگ: چشم...راستی مراقبش باش...شرایط روحی درستی نداره...افسردگی داره...شدید
جئون: کی؟...این؟...(اشاره به مرلین)
تهیونگ: آره...همین این...
جئون به طرف مرلین سر چرخوند و نگاهی بهش کرد...بعد خیلی آروم گفت...
جئون: باشه
تهیونگ: من دیگه میرم...فردا میام بهش سر میزنم...اتفاقی افتاد زنگ بزن...
جئون: باش...برو..
تهیونگ: خداحافظ...خداحافظ (با لحن اهنگی)
جئون: منگل...من نمیدونم کی از این میترسه...
تهیونگ به محض خروج از اتاق...از این رو به اون رو شد..یه آدم سرد و خشک و خشتن..ماسکش جلوی صورتش بود..ولی خوب..همه ازش میترسیدند...
(کوک داداش فهمیدی کیا ازش میترستن؟😂)
چشماش رو باز کرد...همه جا تار بود...بدنش به شدت درد میکرد...خواست بلند شه که زیر دلش به شدت درد گرفت..جوری که دادش هوا رفت...
مرلین: اخخخخخ
جئون: چی شد...خوبی؟...درد داری؟...
مرلین با دیدن جئون لحضه ای هنگ کرد...ولی بعد به خودش اومد خواست بلند شه که باز دل درد نزاشت...
جئون: بخواب...بخواب بلند نشو...
مرلین: رئیس..ببخشید...مزاحم شما هم شدیم...
....
ادامه دارد...
...
خوشگلاااااا
شرایططط
۲۵ لایک
۲۵ کامنت
بتروکنیدد💖
- ۸۳۴
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط