حون ومخمل
حون ومخمل
part =۳
بازگشت به عمارت – نیمهشب
همه دور میز نشسته بودن. الماس توی یه جعبهی کوچک.
یونا: (به الماس خیره شده بود) قشنگه... ولی یه حس عجیب داره.
هوک: چون با خون قوی میشه.
یونا: (ترسید) خون کی؟
هوک: (نگاه به جیمین) مال کسی که لمسش کرد.
جیمین دستش رو نشون داد. بریدگی کوچک روی انگشت.
مین-سو: (ناراحت) چرا این کارو کردی؟
جیمین: (سرد) برای اینکه مادرت این الماس رو دزدیده بود. من فقط قولمو عملی کردم.
مین-سو: (نگاهش کرد) تو به مادرم قول دادی؟
جیمین: (بلند شد) برو بخواب. فردا صبح زود حرکت میکنیم.
رفت سمت پله.
مین-سو: (از پشت) جیمین...
جیمین ایستاد. ولی برنگشت.
مین-سو: مادرت... چه جور آدمی بود؟
جیمین: (مکث) تنها کسی که بهش اعتماد کردم. (رفت بالا)
یونا: (آهسته به مین-سو) عجب مرد سردی...
هوک: (بلند شد) نه. سرد نیست. فقط یاد گرفته نباید به کسی نزدیک بشه.
یونا: (نگاهش کرد) تو چی؟ به کسی نزدیک شدی؟
هوک: (نگاهش کرد، بعد سریع برگردوند) نه. برو بخواب.
یونا: (خندید) دروغگو.
---
🌙 اتاق مین-سو – نیمهشب
مین-سو نمیتونست بخوابد. کتاب مادرش رو باز کرد. صفحهای که نخونده بود:
«دخترم، اگه رسیدی به اینجا، یعنی الماس شب رو داری. آفرین. ولی نذار غرور ازت یه احمق بسازه. جیمین بهت کمک میکنه، ولی بهش اعتماد نکن. اون به خودش هم اعتماد نداره.»
در باز شد. جیمین.
جیمین: (با لباس خواب ساده، موهای نامرتب) خوابت نمیبره؟
مین-سو: (کتاب رو بست) نه. تو چی؟
جیمین: (نشست روی صندلی کنار پنجره) من هیچوقت خوب نمیخوابم.
مین-سو: چرا؟
جیمین: (به ماه نگاه کرد) چون هر شب کابوس نوکتیس رو میبینم.
مین-سو: (نزدیکتر شد) اونجا چه شکلی بود؟
جیمین: (مکث) تاریک. سرد. پر از مردگانی که فکر میکردن زندهان. (به مین-سو نگاه کرد) مادرت اونجا تنها نور بود.
مین-سو: (با بغض) دلم براش تنگ شده.
جیمین: (دستش رو گرفت – آروم) میدونم.
برای اولین بار، سردی از چشماش رفته بود. جای گرمی نشسته بود.
مین-سو: (آهسته) جیمین...
جیمین: (دستش رو ول کرد) برو بخواب. فردا سفر طولانیه.
بلند شد و رفت.
مین-سو به دستش نگاه کرد. هنوز گرمی دستش رو حس میکرد.
---
⏳ ادامه دارد...
part =۳
بازگشت به عمارت – نیمهشب
همه دور میز نشسته بودن. الماس توی یه جعبهی کوچک.
یونا: (به الماس خیره شده بود) قشنگه... ولی یه حس عجیب داره.
هوک: چون با خون قوی میشه.
یونا: (ترسید) خون کی؟
هوک: (نگاه به جیمین) مال کسی که لمسش کرد.
جیمین دستش رو نشون داد. بریدگی کوچک روی انگشت.
مین-سو: (ناراحت) چرا این کارو کردی؟
جیمین: (سرد) برای اینکه مادرت این الماس رو دزدیده بود. من فقط قولمو عملی کردم.
مین-سو: (نگاهش کرد) تو به مادرم قول دادی؟
جیمین: (بلند شد) برو بخواب. فردا صبح زود حرکت میکنیم.
رفت سمت پله.
مین-سو: (از پشت) جیمین...
جیمین ایستاد. ولی برنگشت.
مین-سو: مادرت... چه جور آدمی بود؟
جیمین: (مکث) تنها کسی که بهش اعتماد کردم. (رفت بالا)
یونا: (آهسته به مین-سو) عجب مرد سردی...
هوک: (بلند شد) نه. سرد نیست. فقط یاد گرفته نباید به کسی نزدیک بشه.
یونا: (نگاهش کرد) تو چی؟ به کسی نزدیک شدی؟
هوک: (نگاهش کرد، بعد سریع برگردوند) نه. برو بخواب.
یونا: (خندید) دروغگو.
---
🌙 اتاق مین-سو – نیمهشب
مین-سو نمیتونست بخوابد. کتاب مادرش رو باز کرد. صفحهای که نخونده بود:
«دخترم، اگه رسیدی به اینجا، یعنی الماس شب رو داری. آفرین. ولی نذار غرور ازت یه احمق بسازه. جیمین بهت کمک میکنه، ولی بهش اعتماد نکن. اون به خودش هم اعتماد نداره.»
در باز شد. جیمین.
جیمین: (با لباس خواب ساده، موهای نامرتب) خوابت نمیبره؟
مین-سو: (کتاب رو بست) نه. تو چی؟
جیمین: (نشست روی صندلی کنار پنجره) من هیچوقت خوب نمیخوابم.
مین-سو: چرا؟
جیمین: (به ماه نگاه کرد) چون هر شب کابوس نوکتیس رو میبینم.
مین-سو: (نزدیکتر شد) اونجا چه شکلی بود؟
جیمین: (مکث) تاریک. سرد. پر از مردگانی که فکر میکردن زندهان. (به مین-سو نگاه کرد) مادرت اونجا تنها نور بود.
مین-سو: (با بغض) دلم براش تنگ شده.
جیمین: (دستش رو گرفت – آروم) میدونم.
برای اولین بار، سردی از چشماش رفته بود. جای گرمی نشسته بود.
مین-سو: (آهسته) جیمین...
جیمین: (دستش رو ول کرد) برو بخواب. فردا سفر طولانیه.
بلند شد و رفت.
مین-سو به دستش نگاه کرد. هنوز گرمی دستش رو حس میکرد.
---
⏳ ادامه دارد...
- ۸۴۹
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط