پارت ۴۱
پارت ۴۱: مدارکِ جزئی و تسلیمِ پایدار
چند روز گذشت و این روال ادامه داشت. یاد گرفته بودم چطور رفتار کنم تا دستش دوباره روم بلند نشه.
دیگه نه به مدارکِ مالیِ اصلی نگاه میکردم، نه کنجکاوی به خرج میدادم و نه حتی سراغِ کمدِ پروندههای محرمانه میرفتم. جایِ من مشخص شده بود: گوشهی اتاقِ کار، روی یه میزِ کوچیک، در حالِ بررسیِ فاکتورهایِ خریدِ روزمرهی عمارت، چک کردنِ امضایِ برگههایِ باربریِ ساده و تطبیقِ لیستِ نظافتچیها. کارهایِ کاملاً جزئی و پیشپاافتاده.
جونگکوک پشتِ میزِ بزرگش نشسته بود و داشت با تلفن دربارهی انتقالِ میلیاردها دلار حرف میزد. من حتی سرم رو هم بلند نکردم. فقط سرم روی برگه بود و با خودکار تیک میزدم.
وقتی تماسش تموم شد، صدای قدمهاش رو شنیدم که اومد سمتِ میزم. خودکار توی دستم بیحرکت موند، ولی سرم رو بالا نیاوردم تا مبادا فکر کنه بهش خیره شدم.
جونگکوک ایستاد بالای سرم. با دستش چونم رو گرفت و سرم رو آورد بالا. نگاهم مستقیم به سینهش بود، نه توی چشمهاش. با لحنی که این بار ملایمتر بود ولی تهش بویِ تسلط میداد، گفت: «امروز خیلی ساکتی. پروندهها چطورن؟»
با صدایِ آروم و مطیع گفتم: «همهچیز مرتبه. فقط فاکتورهایِ آب و برق و خریدهایِ انبار رو چک کردم. همهشون امضا داشتن. گذاشتمشون توی پوشهی سفید.»
جونگکوک دستش رو از روی چونم کشید روی موهام و نوازشم کرد؛ همون نوازشی که بعد از هر تنبیه انجام میداد تا نشون بده از وضعِ موجود راضیه. «آفرین. میبینی؟ وقتی سرت به کارِ خودت باشه و توی مسائلی که بهت مربوط نیست دخالت نکنی، چقدر همهچیز آرومه؟»
زیرِ لب گفتم: «بله… حق با توئه.»
اونجین از لای در سرک کشید و با دیدنِ اینکه همهچیز آرومه، لبخند زد و اومد تو. جونگکوک برگشت سمتِ اونجین و با مهربونی بغلش کرد. من به کاغذهایِ زیرِ دستم نگاه کردم. من دیگه واقعاً دست به چیزی نمیزدم. نه نقشهای داشتم، نه ادعایی برای شریک بودن. فقط همون مدارکِ جزئی رو بررسی میکردم تا عمارت در آرامش بمونه و جونگکوک دلیلی برای خشمگین شدن پیدا نکنه.
[پایان پارت ۴۱]
چند روز گذشت و این روال ادامه داشت. یاد گرفته بودم چطور رفتار کنم تا دستش دوباره روم بلند نشه.
دیگه نه به مدارکِ مالیِ اصلی نگاه میکردم، نه کنجکاوی به خرج میدادم و نه حتی سراغِ کمدِ پروندههای محرمانه میرفتم. جایِ من مشخص شده بود: گوشهی اتاقِ کار، روی یه میزِ کوچیک، در حالِ بررسیِ فاکتورهایِ خریدِ روزمرهی عمارت، چک کردنِ امضایِ برگههایِ باربریِ ساده و تطبیقِ لیستِ نظافتچیها. کارهایِ کاملاً جزئی و پیشپاافتاده.
جونگکوک پشتِ میزِ بزرگش نشسته بود و داشت با تلفن دربارهی انتقالِ میلیاردها دلار حرف میزد. من حتی سرم رو هم بلند نکردم. فقط سرم روی برگه بود و با خودکار تیک میزدم.
وقتی تماسش تموم شد، صدای قدمهاش رو شنیدم که اومد سمتِ میزم. خودکار توی دستم بیحرکت موند، ولی سرم رو بالا نیاوردم تا مبادا فکر کنه بهش خیره شدم.
جونگکوک ایستاد بالای سرم. با دستش چونم رو گرفت و سرم رو آورد بالا. نگاهم مستقیم به سینهش بود، نه توی چشمهاش. با لحنی که این بار ملایمتر بود ولی تهش بویِ تسلط میداد، گفت: «امروز خیلی ساکتی. پروندهها چطورن؟»
با صدایِ آروم و مطیع گفتم: «همهچیز مرتبه. فقط فاکتورهایِ آب و برق و خریدهایِ انبار رو چک کردم. همهشون امضا داشتن. گذاشتمشون توی پوشهی سفید.»
جونگکوک دستش رو از روی چونم کشید روی موهام و نوازشم کرد؛ همون نوازشی که بعد از هر تنبیه انجام میداد تا نشون بده از وضعِ موجود راضیه. «آفرین. میبینی؟ وقتی سرت به کارِ خودت باشه و توی مسائلی که بهت مربوط نیست دخالت نکنی، چقدر همهچیز آرومه؟»
زیرِ لب گفتم: «بله… حق با توئه.»
اونجین از لای در سرک کشید و با دیدنِ اینکه همهچیز آرومه، لبخند زد و اومد تو. جونگکوک برگشت سمتِ اونجین و با مهربونی بغلش کرد. من به کاغذهایِ زیرِ دستم نگاه کردم. من دیگه واقعاً دست به چیزی نمیزدم. نه نقشهای داشتم، نه ادعایی برای شریک بودن. فقط همون مدارکِ جزئی رو بررسی میکردم تا عمارت در آرامش بمونه و جونگکوک دلیلی برای خشمگین شدن پیدا نکنه.
[پایان پارت ۴۱]
- ۳۱۷
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط