چند پارتی (درخواستی)

‌[وقتی میخردت و......]

______________________


"+بگو چی شده

"_بابات.... بابات پول بدهی جور کرده

با حرفش قلبم بیشتر تند زد یعنی بالاخره یعنی بالاخره میتونستم برگردم خونه
یعنی بعد از دو سال تموم شده بود
سرمو بالا آوردم و با چشمایی که پر از اشک شده بود بهش نگاه کردم

" +یعنی چی تهیونگ یعنی بابام میتونه بدهیشو بده و من میتونم برگردم خونه

تهیونگ چند لحظه نگام کرد ولی چیزی نگفت فقط دستامو محکم تر گرفت و نفس عمیقی کشید

" _ آره بابات پول رو جور کرده

با شنیدن حرفش لبخند کوچیکی روی لبام نشست ولی وقتی دیدم هنوزم ناراحته لبخندم محو شد

" +پس چرا اینقدر ناراحتی

تهیونگ نگاشو ازم گرفت و به دستامون خیره شد

"_ چون نمیتونم بذارم بری

با تعجب نگاش کردم و دستامو از بین دستاش بیرون کشیدم

+" چی

تهیونگ سرشو بالا آورد و مستقیم توی چشمام نگاه کرد

"_ گفتم نمیتونم بذارم بری ا/ت

" +ولی چرا تهیونگ بدهی بابام تموم شده دیگه دلیلی نداره اینجا بمونم

تهیونگ از جاش بلند شد و دستشو روی صورتش کشید انگار داشت سعی میکرد خودش رو کنترل کنه

"_ میدونم که دیگه دلیلی نداره اینجا بمونی ولی من نمیخوام از دستت بدم

با شنیدن حرفش قلبم فشرده شد

+" من که مال تو نیستم تهیونگ

همین که این جمله از دهنم بیرون اومد نگاهش تغییر کرد آروم به سمتم برگشت و چند لحظه فقط نگام کرد

"_ میدونم

صداش اونقدر آروم بود که بیشتر از هر داد و فریادی دلمو لرزوند

" _ میدونم که حق ندارم ازت بخوام بمونی میدونم که از اول نباید تو رو به خاطر بدهی بابات میاوردم اینجا ولی یه چیزی رو نمیتونم انکار کنم

چند قدم بهم نزدیک شد و جلوی روم ایستاد

"_ من عاشقتم ا/ت

نفسم توی سینم حبس شد
تهیونگ هیچوقت اینطوری باهام حرف نزده بود هیچوقت احساساتش رو اینقدر واضح بهم نگفته بود
نگاهش پر از نگرانی بود و دستاش کنار بدنش مشت شده بودن

" _ من هر روز با این فکر بیدار میشدم که شاید یه روز بیای و بهم بگی دیگه نمیخوای اینجا بمونی هر شب با این ترس میخوابیدم که یه روز برمیگردی خونه و دیگه هیچوقت نمیبینمت
" _ میدونم خودم باعثش شدم میدونم که اگه از اول باهات درست رفتار میکردم شاید الان اینقدر از رفتنت نمیترسیدم

چشمام پر از اشک شدن

" +تهیونگ....

"_ من نمیخوام بهت دروغ بگم و بگم که اگه بری خوشحال میشم چون نمیشم ا/ت من نمیتونم تصور کنم که دیگه صداتو نشنوم یا وقتی از سر کار برمیگردم نباشی که ازم بپرسی روزم چطور بوده

اشک از گوشه چشمش پایین افتاد و با پشت دست سریع پاکش کرد
دیدن اشک توی چشم های تهیونگ چیزی بود که هیچوقت تصورش رو نمیکردم

"_ من بهت عادت کردم من بهت وابسته شدم من عاشقت شدم

دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم
دلم میخواست برم بغلش کنم ولی هنوز یه چیزی توی دلم سنگینی میکرد

"+پس چرا هیچوقت بهم نگفتی

"_ چون میترسیدم

" +از چی

"_ از اینکه هیچ حسی بهم نداشته باشی و فقط دلت بخواد از کنارم بری

آروم به سمتش رفتم و جلوی روش ایستادم

" +اگه بهت بگم منم دوستت دارم چی؟

"_ چی

لبخند کوچیکی زدم و دستاشو گرفتم

_____________________________
دیدگاه ها (۱)

True Love②①فردا (شب) تازه رسیدم خونه رمز در رو زدم و رفتم دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط