part 2
part 2
_امشب بزرگترین تاجر های دنیا قراره اینجا دعوت بشن.. میخوام همه چیز منظم و دقیق باشه.. حواستونو خوب جمع میکنید چیزی از قلم نیوفته.. فهمیدین؟
همه: چشم ارباب
_خوبه.. ا.ت
+بله ارباب
_بیا اینجا
+(رفتم کنارش.. قلبم شروع به تند تند کوبیدن کرد)
_همه چیز رو به تو میسپارم.. میتونی به بقیه خدمتکارا دستور بدی.. خودتم اتاقم رو تمیز میکنی.. باشه؟
+ب... بله ارباب
_خوبه..
_همه گوش کنید... ا.ت میتونه بهتون دستور بده و بهتون بگه کدوم کارا رو انجام بدید.. از حرفاش سرپیچی کنید تنبیه میشید..
همه: اطاعت میشه ارباب
_مواظب خودت باش.. فعلا
+(تعظیمی کردم) فع...
حرفم کامل نشد که ازم دور شد... چرا یه ارباب باید به خدمتکارش بگه خداحافظ یا مواظب خودت باش... الان توی دلم عروسیه.. خدای منننننن «ذوققققققق»
به همه گفتم چیکارا کنن.. خودمم رفتم اتاقشو تمیز کنم... اه امشبم نشد بهش اعتراف کنم.. شاید بتونم بعد از رفتن مهمونا بهش بگم..
هوففف بیخیال... رفتم و اتاقش رو کامل تمیز کردم.. از کمدش و مرتب کردن لباس هاش تا تمیز کردن سرویس بهداشتی و بقیه کارا... بعد از حدود 1 ساعت بالاخره تموم شد... هوفی از سر کلافگی و خستگی کشیدم... و از اتاقش بیرون رفتم.. به سمت اشپز خونه رفتم تا ببینم کارا چطور پیش میره.. همه چی مرتب و دقیق بود... غذاها در حال پخت بودن و بالای سر هرکدومش یکی رو گذاشته بودم.. دسر ها کاملا اماده و تو یخچال مخصوص بودن... سالن اصلی عمارت کاملا برق انداخته بود... همه چی مرتب بود..
+همه گوش کنید... حواستونو خوب به غذا ها جمع کنید که نسوزه..وگرنه کار هممون تمومه.. پس خوب مواظب باشید
همه: بله بانو
وقتی گفتن بله بانو.. یه لحظه اون حس که انگار من خانوم این خونه ام سراغم اومد و بغضم گرفت... ولی قورتش و دادم و تصمیم گرفتم تا امشب قوی بمونم...
(ویو ساعت 20:00)
همهمه ای کل عمارت رو فرا گرفته بود..
همش در مورد خرید و فروش کالاها با قیمتای باور نکردنی صحبت میکردن.. منم در حال نظارت کردن بودم که چیزی کم و کسر نباشه.. همه چی منظم بود... خدمتکارا در حال پخش کردن نوشیدنی بودن... غذا ها کاملا اماده بود و تو دستگاه بود تا گرم بمونن.. دسر هام تو یخچال بودن... جونگکوک خیلی روی این چیزا حساسه و اگر بی دقتی پیش بیاد تنبیه میکنه.. هرکسی که باشه...
_امشب بزرگترین تاجر های دنیا قراره اینجا دعوت بشن.. میخوام همه چیز منظم و دقیق باشه.. حواستونو خوب جمع میکنید چیزی از قلم نیوفته.. فهمیدین؟
همه: چشم ارباب
_خوبه.. ا.ت
+بله ارباب
_بیا اینجا
+(رفتم کنارش.. قلبم شروع به تند تند کوبیدن کرد)
_همه چیز رو به تو میسپارم.. میتونی به بقیه خدمتکارا دستور بدی.. خودتم اتاقم رو تمیز میکنی.. باشه؟
+ب... بله ارباب
_خوبه..
_همه گوش کنید... ا.ت میتونه بهتون دستور بده و بهتون بگه کدوم کارا رو انجام بدید.. از حرفاش سرپیچی کنید تنبیه میشید..
همه: اطاعت میشه ارباب
_مواظب خودت باش.. فعلا
+(تعظیمی کردم) فع...
حرفم کامل نشد که ازم دور شد... چرا یه ارباب باید به خدمتکارش بگه خداحافظ یا مواظب خودت باش... الان توی دلم عروسیه.. خدای منننننن «ذوققققققق»
به همه گفتم چیکارا کنن.. خودمم رفتم اتاقشو تمیز کنم... اه امشبم نشد بهش اعتراف کنم.. شاید بتونم بعد از رفتن مهمونا بهش بگم..
هوففف بیخیال... رفتم و اتاقش رو کامل تمیز کردم.. از کمدش و مرتب کردن لباس هاش تا تمیز کردن سرویس بهداشتی و بقیه کارا... بعد از حدود 1 ساعت بالاخره تموم شد... هوفی از سر کلافگی و خستگی کشیدم... و از اتاقش بیرون رفتم.. به سمت اشپز خونه رفتم تا ببینم کارا چطور پیش میره.. همه چی مرتب و دقیق بود... غذاها در حال پخت بودن و بالای سر هرکدومش یکی رو گذاشته بودم.. دسر ها کاملا اماده و تو یخچال مخصوص بودن... سالن اصلی عمارت کاملا برق انداخته بود... همه چی مرتب بود..
+همه گوش کنید... حواستونو خوب به غذا ها جمع کنید که نسوزه..وگرنه کار هممون تمومه.. پس خوب مواظب باشید
همه: بله بانو
وقتی گفتن بله بانو.. یه لحظه اون حس که انگار من خانوم این خونه ام سراغم اومد و بغضم گرفت... ولی قورتش و دادم و تصمیم گرفتم تا امشب قوی بمونم...
(ویو ساعت 20:00)
همهمه ای کل عمارت رو فرا گرفته بود..
همش در مورد خرید و فروش کالاها با قیمتای باور نکردنی صحبت میکردن.. منم در حال نظارت کردن بودم که چیزی کم و کسر نباشه.. همه چی منظم بود... خدمتکارا در حال پخش کردن نوشیدنی بودن... غذا ها کاملا اماده بود و تو دستگاه بود تا گرم بمونن.. دسر هام تو یخچال بودن... جونگکوک خیلی روی این چیزا حساسه و اگر بی دقتی پیش بیاد تنبیه میکنه.. هرکسی که باشه...
- ۷۴۰
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط